شهریار، خاطره بهجت‌آباد، بهجت‌آباد خاطره‌سی، نقد شعر، ادبیات تطبیقی، باقری حمیدی

خاطره بهجت آباد

بهجت آباد است و شب نیمه است و من چشم انتظار

انتظاری آخرین کز آخرین دیدار یار

قدرتی پا در میان آورده پر خوف و خطر

سرنوشت مبهمی ما هر دو را در انتظار

گر بیاید بهر تودیع و وداعِ آخری است

ور نه بگذشته است کار از کارِ بختِ نابکار

اشک ریزانند و با من، هم خدا حافظ کنان

بهجت آباد و لب استخر و این زیر چنار

هیکلی در جنب و جوشم، رویِ پایی بند نه

آهنم گو آب گشت و زیبقی شد بیقرار (زيبق: جيوه)

توده‌هایِ ظلمت شب، روی هم انباشته

شانه‌هایم زیر بار سرب، گویی در فشار

برگ ریز آخر پاییز و در بیرونِ شهر

سوزنِ سرما، سر و صورت گزد چون نیش مار

من سگِ هارم گزیده، سردی‌ام احساس نیست

دوزخیًِ غار هجرانم که اقلیمی است حار

موج استخر از سیاهی گو سپاهی آهنین

در هجوم است و شبیخون با من این فوج سوار

جز خدا و اختر و من، چشم کس بیدار نیست

چشم اختر نیز هم سنگین خواب است و خمار

گه بنالد مرغکی یعنی که بیدارم ولی

در زمان خسبد به لا لای نوایِ جویبار

هیکلِ نحس درختان سد راه هر امید

کاج‌ها گویی عبوسانند و برج زهرمار

روح شبگردم جهان در می‌نوردد، کو؟ کجا؟

راه بیرون جستن از این تیره غار تنگ و تار

التماس چشم و گوشم، از زمین و آسمان

یک شبح یا یک صدایِ پایی از آن گلعذار

گوش با اصواتم آمیزد به سانِ ضبط صوت

چشم در اشباحم آویزد به سان گوشوار

یک دو بار از ره سیاهی آمد و بگذشت و رفت

غیر نومیدی نبودش با دلِ امیدوار

آتشی در خرمنِ هستی من افتاده بود

تا بر آرد روزگار از روزگارِ من دمار

اهتزاز برگ‌ها بود و نوایِ ساز دل

از عزادارانِ عشق و سوگوارانِ بهار

من چوغواصی که ناگه رفته در کامِ نهنگ

یا کسی کو خود زده ناگه به آبی بی‌گدار

صبحِ دیروزم گشوده پا به دژبانی ز بند

صبح فردا نیز باید بندم از این شهر بار

بایدم بیرون شد از این شهر و یکجا دست شست

از همه چیز جهان چونانکه از یار و دیار

چند ماهم بیش تا پایان تحصیلات نیست

حاصلِ یک عمر کشت و کار می‌سوزد به بار

از همه جانسوزتر، فکر پدر مادر که هست

چشمشان در راه و روز و شب کنند از خود شمار

وه چه تاریخی‌ترین شب می‌گذارد عمر من

تا که طولانی‌ترین یادی بماند یادگار

تیره توفانی که گر بر کوهساران بگذرد

باز نگذارد بجز خاکستری از کوهسار

در پناه شب امید آخرین دیدار هست

پای دار، ای صبح و ما را در پناه شب گذار

ای سحر امشب خدا را پرده از رخ وامگیر

وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار

کوکب صبحی گرفتم سازگار و سر به زیر

چون کنم با کوکب بختی چنین ناسازگار

غرقه‌یِ غرقاب و دارم دست و پایی می زنم

بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست

گه به مغزم برقِ فکرِ انتقام و انتحار

داشت بر سر می‌زد از جوش و جنونم موج خون

سر به سویِ آسمان شد ناگهم بی اختیار

کای به میعاد کتابِ خود به مضطرین مجیب

بیش از این است انتظار اضطراب و اضطراز؟

ناگهم اغمایی و سیری و رویایی شگفت

واشدم چشم و ستون صبر دیدم استوار

گویی از دنیایِ دیگر گفته بودندم به گوش

شرطِ بُردِ عاقبت را باخت باید این قمار

گر طمع داری حیات جاودانی سربلند

چند روز خاکیان گو سر به زیر و خاکسار

آخرین بانگ خروس از طرفِ باغی شد بلند

در جگرگاهم خلنده خنجری بود آبدار

فرصت یک بار دیدن نیز با این دست باخت

طالعم این پاکباز بدقمار بدبیار

آسمان دیدار آخر نیز کرد از من دریغ

تا کند سوز و گدازم سکه‌ای کامل عیار

صبح با چشمی دریده گفت دیگر جیم شو

کز الف اینجا به گوش آویزه سازد چوب دار

نیشخند صبح بی انصاف گویی صاعقه است

آخرین امیدم از وی، خرمنی شد تار و مار

خود به محرابِ شفق در سجده دیدم غرقِ خون

مقتدی یا پیشوا و خرمن هستی نثار

سرفکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت

ورد آهم دم به دم: ای روزگار، ای روزگار!

زی کمال الملک هم رفتم که شاید او کند

رخصت برگشت را فکری به حالِ این فگار

لیکن او را با دلی بشکسته‌تر دیدم که گفت

کل طبیب ار بود باری سر نبودش پنبه زار

کم‌کم آن عشق مجازم چون جَنین شد بار دل

روح از آن یک چند چون آبستنانم در ویار

تا که عشقی آسمانی زاد از آن دل چون مسیح

کز دم روح‌القدس می‌داشتندش باردار

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می‌دهند

هر گدایِ عشق را حافظ نخواند شهریار

بهجت‌آباد خاطره‌سی

اولدوز سایاراق گوزله‌میشم هر گئجه یاری

گئژ گلمه‌ده دیر یار ، گئنه اولموش گئجه یاری

گوزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس

باتمیش قولاغیم گور نه دوشورمکده‌دی داری

بیر قوش آییغام سویله‌یه‌رک گاهدان اییلده‌ر

گاهدان اونودا یئل دئیه لای لای هوش آپاری

یاتمیش هامی بیر آللاه اویاخدیر داها بیر من

مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری

قورخوم بودو یار گلمه‌یه بیردن یاریلا صوبح

باغریم یاریلار صوبحوم آچیلما سنی تاری

دان اولدوزو ایستر چیخا گوز یالواری چیخما

او چیخماسادا اولدوزمون یوخدی چیخاری

گلمز تانیرام بختیمی، ایندی آغارار صوبح

قاش بیله آغاردیخچا داها باشدا آغاری

عشقین کی فرارینده وفا اولمیاجاقمیش

بیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری

سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدو

سینمده اورک وارسا کسیب قیردی داماری

ریشخندیله قیرجاندی سحر سویلدی: دورما

جان قورخوسو وار عشقین، اوتوزدون بو قوماری

اولدوم قارا گون، آیریلالی او ساری تلدن

بیله قارا گونلردی ائده دن رنگیمی ساری

گوز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار

دریایه باخار بللی‌دی چایلارین آخاری

از بس منی یاپراق کیمی هیجرانلا سارالدیب

باخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدو قیزاری

محراب شفقده اوزومو سجده ده گوردوم

قان ایچره غمیم یوخ، اوزوم اولسون سنه ساری

عشقی واریدی شهریارین گوللو، چیچکلی

افسوس قارا یئل اسدی، خزان اولدو باهاری

بررسيِ شكليِ دو قطعه شعر «خاطرهِ بهجت‌آباد» و «بهجت‌آباد خاطره‌سي»

نسبيتِ معنا به زبان

بررسيِ اين دو قطعه شعر از يك شاعر و با يك موضوع و با بيت‌هايِ همسان از نظر ايماژهايِ شعري مي‌تواند سهمي در تقويتِ ايده‌يِ «نسبيتِ مفهوم به زبان» داشته باشد. شعر پارسي شهريار .ويژگيِ تازه‌اي ندارد كه آن را از شعرهايِ سنتيِ ادبيات پارسي يگانه سازد. ايماژهايِ موجود در شهر پارسي همه آشنايِ شعرخوان‌هايِ جدي است. شايد مصرعِ نخستِ بيتِ مقطع (تاجِ عشق آري به خاكسترنشينان مي‌دهند) بيانِ تازه اي از مفهومي سالخورده باشد، اما بيت‌ها و مصرع‌هايِ ديگر همگي آشنا هستند. اين آشنابودن به اين دليل است كه چنين شعرهايي را «سنتِ شعر پارسي» امضا كرده است و نيازي جدي به آوردن تخلصِ شاعر در بيت پاياني وجود ندارد. سرودنِ تركيِ همان شعر به زبانِ تركي شايد دليلي باشد كه خود شهريار نيز به تازه نبودن شعر پارسي متوجه بوده است. اطناب زير ايستايِ شعر پارسي است و خواندنِ شعر را خسته‌كننده نموده، در حاليكه در شعر تركي ايجاز زير ايستايِ زيبايي است و خواندنِ شعر تركي را بسيار شوق‌انگيز كرده است. شعر تركي نيز با قراردادهايِ وزني و قافيه‌اي سنتِ شعر پارسي نوشته شده است، اما وجود عناصرِ آوايي و ايماژهايِ نو در «بهجت آباد خاطره سي» شعر را تازه مي‌نماياند.

شهريار هر دو غزل را در سال 1351 سروده است. نخست، غزل به زبان پارسی سروده شد، و سپس شهریار آن را به ترکی نیز سرود. موضوع سخن در هر دو شعر به 43 سال پیش از سروده شدنشان مربوط است. سرایش این غزل شکلِ عملی سخن ویلیام وردزورث (1770- 1850) شاعر رمانتیک انگلستان است. وردزورث در دیباچه یِ «اشعار غنایی» (1798) نوشته است که شاعر یک پدیده‌یِ طبیعی را می‌بیند، تصویرِ ذهنیِ آن پدیده در مغز شاعر جريان مي‌يابد تا در زمانِ آسودگیِ او به شعر تبدیل شود. رویداد ازدواج «پری» معشوق شهریار با دیگری و انتظار شهریار به دیدار او در شامگاهِ عروسی‌اش در دهه‌یِ نخست سده‌یِ چهاردهم خورشیدی روی داده بود و شهریار شعر را در سال 1351 خورشیدی سرود. روایتِ رویدادهایِ آشنا در زندگیِ شهریار، یعنی رفتن به نیشابور و دیدار از آرامگاه کمال الملک در آنجا و پرداختن به نوعی خلوت (عشق مجازی) در سال‌هایِ پس از 1340 خورشیدی در شعر پارسی بیان شده است. شعر ترکی تنها شدت انتظار را بیان می‌کند.

شعر پارسی از 47 بیت و شعر ترکی از 15 بیت شکل گرفته است. طولانی بودن شعردر زبانِ پارسی، غزل را تا حد قصیده پایین می‌آورد. اطناب بر شعر پارسی حاکم است. تعدادی از بیت‌ها را می‌توان حذف کرد. از نظر آوايي، در شعر تركي استفاده‌يِ فراوان از «واج آرايي» شعر را شنيدني‌تر ساخته است. همچنين وجود ايهام در واژه‌يِ «ياري» در بيت نخست شعر تركي سهمي بزرگ در زيبايي شعر تركي دارد. شعرهاي پارسي و تركي داراي بيت‌هايِ يكساني هستند. بیت هایِ یکسان در دو زبانِ پارسی و ترکی برای سخنکاوی جالب هستند.

پارسی:

جز خدا و اختر و من، چشم کس بیدار نیست

چشم اختر نیز هم سنگین خواب است و خمار

گه بنالد مرغکی یعنی که بیدارم ولی

در زمان خسبد به لا لای نوایِ جویبار

ترکی:

بیر قوش آییغام سویله یه رک گاهدان اییلده ر

گاهدان اونودا یئل دئیه لای لای هوش آپاری

یاتمیش هامی بیر آللاه تویاخدیر داها بیر من

مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری

جابجایی بیت هایِ پارسی در ترکی سبب به هم ریختگی نظم طبیعی رویدادها شده است. در شعر ترکی، آمدن بیداری گاهگاهی پرنده، منطق بیت پيشین را بهم ریخته است. وقتی پرنده‌ای بیدار است، پس نمی‌توان گفت «غیر از خدا و من» همه در خوابند. در شعر پارسی ترتیب مناسب‌تر به نظر می‌رسد. از نظر ترکیب واژه‌ها، شعرِ ترکی زیبایی بیشتری دارد. سرود لالایی باد به گوش پرنده در ترکی بسیار زیباتر از «لالایی جویبار» است. جویبار در سخن منظومِ پارسی همواره «سرود» يا «زمزمه» می‌خواند. در شعر پارسی، «اختر» تنها برای پرکردنِ وزن شعر آمده است. منطقِ سخن حکم می‌کند که نمی‌توان تنها یک اختر را در آسمان دید که آن هم «چشمش با خواب سنگین» شود.

پارسی:

آخرین بانگ خروس از طرفِ باغی شد بلند

در جگرگاهم خلنده خنجری بود آبدار

ترکی:

سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدو

سینمده اورک وارسا کسیب قیردی داماری

بیت ترکی ترجمه‌یِ امین بیت پارسی است. در شعر پارسی، «باغ» تنها بر اساسِ نیاز وزن شعری آمده است. باغ با خروس تناسب و همنشيني ندارد. آواز خروس از آبادی‌ها به گوش می‌رسد، بلبل در باغ می‌نالد. در ترکیِ «سانکی» بر ابهامِ موضوع می‌افزاید، در حالیکه در شعر پارسی بنظر می‌رسد خروس از آغاز آشنایِ سخنگويِ شعر است. همچنين تكرار آواهايِ خشنِ «خ» و «ق» در شعر تركي با معناي متن تناسب بيشتري دارد.

پارسی:

صبح با چشمی دریده گفت دیگر جیم شو

کز الف اینجا به گوش آویزه سازد چوب دار

نیشخند صبح بی انصاف گویی صاعقه است

آخرین امیدم از وی، خرمنی شد تار و مار

ترکی:

ریشخندیله قیرجاندی سحر سویلدی: دورما

جان قورخوسو وار عشقین، اوتوزدون بو قوماری

در شعر پارسی، ترکیب «جیم شو» جدیتِ سخن را کاسته و سخن را به گویشِ نظامیان بدل کرده است. در ترکی، واج آرایی رویِ آواهایِ «ق»، «خ»، «س» و «ل» بسیار زیباست. در پارسی نیز واج آرایی «ص» شنیدنی است. استعاره يِ «خرمنِ تار و مار» برايِ «اميد» در شعر پارسي تازه و بسيار زيباست.

پارسی و ترکی:

خود به محرابِ شفق در سجده دیدم غرقِ خون

مقتدی یا پیشوا و خرمن هستی نثار

محراب شفقده اوزومو سجده ده گوردوم

قان ایچره غمیم یوخ، اوزوم اولسون سنه ساری

در شعرپارسی مصراع نخست و واژه‌هاي «مقتدا يا پيشوا» اشاره‌اي به شهادت علي‌ابن‌ابي‌طالب دارد و در خواندني بينامتني معهوم را گسترده‌تر مي‌سازد.در شعر ترکی با توجه به انگاره‌یِ «خنجر و فلب» در بیت هایِ بالا، تناسب چشمگیری به نظر می‌رسد.

پارسي:

در پناه شب امید آخرین دیدار هست

پای دار، ای صبح و ما را در پناه شب گذار

ای سحر امشب خدا را پرده از رخ وامگیر

وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار

نركي:

قورخوم بودو یار گلمه‌یه بیردن یاریلا صوبح

باغریم یاریلار صوبحوم آچیلما سنی تاری

دان اولدوزو ایستر چیخا گوز یالواری چیخما

او چیخماسادا اولدوزمون یوخدی چیخاری

دو بيت شعر پارسي تكرار يك موضوع است. سخنگويِ شعر اميدوار است كه ديدار در پناه شب رخ بدهد. صبح شخص‌انگاري شده است و از صبح با التماس خواسته مي‌شود تا «پاي دارد» و شب همچنان پناهگاه عاشق و معشوق براي ديدار باشد. زيباييِ شعر تركي از عنصر تكرار پديد آمده است. در بيت نخست تكرار . «ياريلا» و در بيت دوم تكرارِ «چيخا و چيخما» ريبايي شگفتي به شعر داده است.

* * *

پايان شعرها در هر دو زبان زيباست، اما مقطعِ شعر پارسي شكوهِ بيشتري دارد. پارادوكسِ عرفان در شعر پارسي بيان شده است: كسي كه خود را خاكسترنشين نمود، مي‌تواند تاج عشق بر سر بگذارد. شاعر پاداشِ يك عمر شاعري خويش را با دريافتِ نامِ «شهريار» از هنرمندترين شاعر زبان پارسي مي‌ستايد. بيت آخر تناسبي با كلِ شعر ندارد. بسياري از بيت ها در شعر پارسي سست و اجباري هستند. بيت پاياني برآمده از استدلالِ غايب در شعر نيست. در شعر پارسي، مصرع‌هايي بي‌معني و نامتناسب همچون «آهنم گو آب گشت و زيبقي شد بي‌قرار» وجود دارد. شعر تركي از نظر ساختار بسيار منسجم است و اغلبِ بيت‌ها با هم و با حسِ كلي شعر متناسب هستند. در تركي، حسرتِ هميشگيِ نرسيدنِ عاشق به معشوق برسخن حاكم است. از نظر آوايي نيز، مكثِ ناگهانيِ موجود پس از واژه يِ «اسدي» زيبايي آوايي سخنِ شاعرانه را به هم مي‌ريزد.

پارسي:

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می‌دهند

هر گدایِ عشق را حافظ نخواند شهریار

تركي:

عشقي واريدي شهريارين گوللي چيچكلي

افسوس قارا يل اسدي خزان اولدي باهاري

* * *

در کل، طولانی بودن شعر پارسی آن را خسته‌کننده نموده است، در حالیکه ایجاز شعر ترکی و تناسب و فرینه‌هایِ واژگانی در مصراع‌های تعدادی بیتها زیبایی شگرفی بوجود آورده است. وجود کاستی‌هایی در این دو شعر، هیچگونه تیرگی بر هنر شهریار وارد نمی‌سازد. کسی که بیش از دوهزار قطعه سروده باشد، شعرش باید دارایِ کاستی هایِ ساختی و محتوایی باشد.

استاد شهریار، زادگاه شهریار، خشکناب، شنگیل‌آوا، قیش‌قورشاق، سفرنامه، باقری حمیدی

خشکناب آخر جهان است

عبداله باقری حمیدی

دوشنبه 21 شهریور 1391 ساعت 3 از تبریز به سوی قره‌چمن راه می‌افتم تا روستای خشکناب، زادگاه شهریار، را تماشا کنم و با دیدن یادمان‌های شخصیت‌های شعر «حیدربابایه سلام» شهریار بزرگ را یاد آورم. مسیر 92 کیلومتر است. آفتاب از پشت سر می‌تابد و رانندگی در جاده‌یِ خلوت آسان است. پس از سرازیری گردنه‌یِ شبلی، نگاهم به روستاهای پیرامون جاده کشیده می‌شود. نیمه‌جانی دارند و افراد مانده در روستاها چنان اندک هستند که به چشم نمی‌آیند. از میان بستان‌آباد می‌گذرم و پس از این شهر شگفت‌انگیز خیالم با نام تیکمه‌داش سرگرم می‌شود. این سرگرمی‌ها گذرا هستند، من به خشکناب می‌اندیشم.

ساعت پنج تابلویِ «خشکناب، زادگاهِ استاد شهریار» کنار جاده پدیدار می‌شود. نزدیک به تابلو ماشین را پارک می‌کنم و پیاده می‌شوم. تابلو در سمتِ راست جاده است و در سمتِ چپ جاده و پنجاه متر دورتر روستای «قزلجه» قرار دارد. اندکی دور از تابلو، ساختمانی تک‌افتاده، کلینیک اورژانس شهریار، دیدنی است. از قزلجه تا قره‌چمن هشت کیلومتر فاصله است. راهی باریک از جاده جدا می‌شود و به سمتِ شمال کشیده می‌شود. در تقاطع باریکه و جاده‌یِ قراچمن «استخر پرورش ماهی قزل آلا» پشت ردیفی از درختان بلند سپیدار بوی آب و ماهی را در فضا پخش می‌کند. کنار روستای قزلجه از مردی میانسال، آقای علی غلامیان، خشکناب را می‌پرسم. با صفایِ انسانی مرا به خوردن چای در خانه‌اش دعوت می‌کند. می‌گویم: مهمان شهریار هستم. می‌خندد و مسیر را روی خاکِ صافِ زمین با انگشت می‌کشد و شرح می‌دهد:

اول سربالایی است. جاده شن و قلوه سنگ هم دارد. بعد می‌رسی بالا، زمین‌های هموار ما را می‌بینی. آنجا یک شرکت است. بعد سرازیری است تا میرسد به دره‌ای با روستایش بنام «امامیه». بعد یک سربالایی دیگر هست و پس از آن روستای «داش‌آتان». داش‌آتان کمتر از ده خانوار دارد. دوباره سربالایی است و سرازیری بعدی راست می‌رسد به خشکناب. پس از خشکناب دیگر هیچ آبادی نیست.

مسیر درست همانگونه است که مرد شرح داده است. کنار ساختمان «شرکت معدن پرلیت شهریار» می‌ایستم. دو کارگر آب می‌خورند. لیوان آبی هم به من می‌دهند. احوالپرسی و بدرقه با صمیمیت انسان‌های پاک. مزرعه‌های گندم را بتازگی درو کرده‌اند. کُلَش‌های گندم هنوز در میان ساقه‌های قطع‌شده‌ مانده است. پایِ گله‌یِ گوسفند و گاو به این مزرعه‌ها نرسیده است. در «امامیه» چهار خانوار ساکن است. یکی خانه‌یِ زیبایی در میان باغ کنار راه دارد. سربالایی و بعد روستای «داش‌آتان» با شش خانواده در میان درختان گلابی و سیب پنهان است. از بالای تپه روستای خشکناب دیده می‌شود. اول روستا «مدرسه شهریار خشکناب» و اندکی پایین‌تر در سمتِ چپ راه خانه‌ای نوساز و بی طرح. از ماشین پیاده می‌شوم. در روبرو، مردی کنار لوله‌یِ آبی پارچ آبی زیر لوله گرفته و نگاه می‌کند. به سوی او می‌روم. کانال سیمانی باریکی اندک آبی را به سمتِ باغ‌های شرقی روستا هدایت می‌کند. با مرد دست می‌دهم. نامش «رب‌علی بهزاد» است. اهلِ خشکناب است، اما در تهران زندگی می‌کند. هر سال مرداد را در خشکناب سپری می‌کند. بیست و پنج خانوار کنونی هم اغلب مانند آقای بهزاد هستند. باریکه آبی که از لوله می‌ریزد، تنها آب آشامیدنی خشکناب است. کنار چشمه‌یِ آب می‌نشینم و آقای بهزاد به میان روستا می‌رود و با جمعی دیگر بر می‌گردد. سید مسعود هاشمی، جعفر تمدن، اسکندر کرم پور، محمدتقی شکیب. همه اهل خشکناب هستند و ساکن تهران. خشکناب تنها سه خانواده‌یِ ثابت دارد. بقیه فصلی هستند. می‌آیند و می‌روند.

خشکناب ویران شده است. در میان ویرانه‌های خانه‌های فروریخته، خانه‌ای یک اتاقی درست شده است. دسته‌یِ کوچک ما به سوی دیواری چینه‌ساز با دری چوبی کشیده می‌شود. اسکندر می‌گوید: این درب ورودی دودمان شهریار است. همه از در وارد فضای خالی مانده از هر اتاقی می‌شوند. خم می‌شوم بر آستانه‌یِ در بوسه‌ای می‌زنم و پا به اندرون فضایی خالی می‌گذارم. در سمت چپ بنای فروریخته‌یِ دودمانی دو طبقه بی در و پنجره دیده می‌شود. اسکندر می‌خواند:

خشکنابی یامان گونه کیم سالیب

سیدلردن کیم قیریلیب کیم قالیب

آمیر غفار دام داشینی کیم آلیب

بولاخ گینه گلیر گولی دولودرور

یا قورویوب باخچالاری سولدورور

خیلی سریع دودمانِ «آمیرغفار» و چشمه را نشانم می‌دهند. چشمه خشکیده و آبگیر با دیواره‌یِ کوتاه و سنگ‌چینش پر از برگ‌های بر زمین ریخته‌یِ درختان است. خانه‌ای را نشان می‌دهند. سید مسعود هاشمی، پنجاه و نه ساله» می‌گوید: این خانه ایوانی داشت. شهریار در سال 1346 آمد و اینجا نشست. درها و دیوارها همه در هم شکسته و این همه ویرانی آوار سرم می‌شود. اینجا زادگاه شهریار بزرگ ماست. شهریار در همین خانه بدنیا آمده، در میان این درختان بزرگ شده، از همین گذرگاهها پای‌افشان گذشته، در آن فضایِ خالی میان درختان بید به بازی «میان‌گریز» (آرادان‌خیر) پرداخته، در مکتب‌خانه‌یِ بر باد رفته‌یِ این روستا درس خوانده و سپس در نوجوانی به تبریز و در جوانی به تهران رفته است. سنگینیِ بی‌اعتنایی خودمان را روی خیال و فکرم حس می‌کنم. اینجا، خشکناب، مرکز فکر میلیون‌ها انسان است. عاطفه و شوق میلیون‌ها انسان ترک‌زبان با نام این مکان به وحدت می‌رسد. اینجا، خشکناب، آغاز و پایان جهان است. کوه حیدربابا کجاست؟

اسکندر، بهزاد و هاشمی راه می‌افتند: ماشین را بیار. سوار ماشین می‌شویم. جاده‌یِ میان چند خانه را طی می‌کنیم و سریع از خشکناب خارج می‌شویم. سمتِ آفتابخیزان دهانه‌یِ دره‌ بسته می‌شود و سپس زیرساخت مسیر قطار به سوی شمال کشیده می‌شود. سه دست به سوی کوهی اشاره می‌کنند. آن کوه «حیدربابا» است. پیاده می‌شویم. عکس می‌گیرم. بهزاد بر می‌گردد و دره‌ای را نشان می‌دهد. دره‌ای کوتاه و عمیق، ردیفی از درختان بید در ژرفای دره با فاصله از هم سایه انداخته‌اند. اینجا «قره کولون دره‌سی» است. بال در می‌آورم. همواره از شنیدن نام این دره در شعر بزرگِ «حیدربابایه سلام» به وجد آمده‌ام. در پاسخ به حیرتِ سید مسعود هاشمی، می‌خوانم: «اوردا دوشر چیل کهلیگین فره‌سی». از گروه جدا می‌شوم و راست به سمت بالای دره می‌روم. زیر آخرین درخت درنگی می‌کنم و چند سنگ را نشانه می‌گیرم و می‌روم. تنها چند گام مانده به سنگ‌های اخرایی رنگ بالایِ دره، ناگهان و یکجا چند کبک پر می‌کشند و به سمت شمال پرواز می‌کنند. نشسته می‌شوم. دست بر خاک می‌سایم و در برابر دیدگان حیرت‌زده‌ام سه مرد را می‌بینم که به کمک من می‌آیند. اسکندر خندان می‌گوید: این کبک‌ها هم هدیه‌یِ «قره‌کولون دره‌سی» به شما بود.

در این گشت و گذار خیال‌انگیز بندهای «حیدربابایه سلام» در گوشِ ذهنم تکرار می‌شوند. این شعر شگفت زبان ترکی پرده از روی زیبایی‌های زندگی سنتی، کوه، دشت و کودکی ما برداشته است. ما زیبایی سرزمین پدری خود را با این شعر شناخته و تجربه کرده‌ایم. با این شعر سرشار از غرور انسانی شده‌ایم و با این شعر هزاران بار به روزهای کودکی‌مان سر کشیده‌ایم. خودم نوشته‌ام که «حیدربابایه سلام» بیان زندگی هزاران ساله‌یِ انسان بر روی زمین است. اکنون در افسونِ واقعیت سرزمینی گرفتار شده‌ام که نادیده گرفته‌ شده است.

جاده‌یِ سرازیری را می‌رویم تا به جایی برسیم که پایین و در طولِ دره‌ای بسیار سرسبز روستای «شنگیل‌آوا» قرار دارد: «شنگیل‌آوا یوردو آشیق آلماسی/ گاهدان گئدیب اوردا قوناخ قالماسی» شنگیل‌آوا براستی زیباست. جاده‌ای اسفالت شده از قره‌چمن به سمت شمالِ غربی کشیده شده است و پس از گذر از میانراهِ روستای «قَیشاخ» (قیش قوروشاخ می‌نویسند) به شنگیل‌آوا می‌رسد. شنگیل‌آوا در میان درختان سیب و گلابی پنهان شده است. خانه‌هایی که در دامنه‌یِ کوه‌هایِ شمال روستا ساخته شده‌اند، بیشتر به چشم می‌آیند. روی پل میانی روستا چند جوان تکیه داده به نرده های فلزی پل ایستاده‌اند. با آنها احوالپرسی می‌کنیم. همراهان من همه را می‌شناسند. شنگیل‌آوایی‌ها سخت با ادب و اندکی شرمآگین هستند. مردم خشکناب و شنگیل‌آوا دوستی دیرینه داشته‌اند. ما دیرگاه روز به اینجا آمده‌ایم. بر می‌گردیم و به سوی روستای «قیش‌قورشاخ» می‌رویم. خانه‌های روستای «قیش‌قورشاخ» معماری زیبایی دارند. آقای هاشمی می‌گوید همه‌ی مردان روستا معمار هستند. خانه‌یِ پدری کوکب‌خانم، مادر شهریار را نشان می‌دهند. اشکوبه‌ای زیبا روی بلندی تپه و ویران به سمت جاده خم شده و آنی است که به تمامی فرو بریزد. اینجا سایه‌یِ ویرانی روی تمامِ یادگارهای بزرگترین شاعر آذربایجان سنگینی می‌کند. پیرزنی پیش می‌آید و می‌گوید که کوکب‌خانم اصالتش خشکنابی بود. پدرش با کسی مشکلی داشته وآمدند به اینجا. او شهریار را دیده بود. پیرزن خود یکی از یادگارهای دوران شهریار بزرگ بود.

غروب آفتاب مرا به برگشتن ناچار می‌کند. راه خشکناب را در پیش می‌گیریم و در سکوت راه را سپری می‌کنیم. کنار خشکناب یاران من پیاده می‌شوند و پس از آیین جدایی در میان تاریکیِ شب گم می‌شوند و من تنها راه تبریز را در پیش می‌گیرم.

صدای مردان و زنان ساکن در خشکناب امروز با صدای شخصیت‌های شعر «حیدربابایه سلام» در ذهنم تکرار می‌شود. پیرزنی می‌خواهد تلفنی داشته باشد تا بداند سه پسرش در تهران در چه حالی هستند. پیرمردی به قطره‌قطره آب چشمه‌یِ خشکناب نگاه می‌کند و می‌گوید: قرار بود چاهی بزنند. آمدند هفت متر چاه در ته دره کندند و رفتند تا پول را بخورند. میانسال‌مردی چشم به برگ‌های سیاه شده درختِ گلابی می‌دوزد و نمی‌تواند نگرانیش را بیان کند. مردم آذربایجان همواره از بی‌زبانی رنج برده‌اند. «مدرسه‌یِ شهریار خشکناب» به کاهدانی تبدیل شده است. جاده‌یِ خشکناب چنان ناهموار است که هیچ زایری هوس نمی‌کند باری دیگر به آن روستا برود. خشکناب در حال ویرانی است.

آن سو و در تبریز آرامگاه شهریار در میان ویرانی دیگری خاک‌آلود است. اداره‌یِ کل ارشاد فضای سبز و درختان بلندقامت پارک مقابل آرامگاه را از بین برد تا سالنی برای سخنرانی و هدیه گرفتن مقامات دولتی درست بکند. درست شدن سالن زمان بسیار زیادی طول خواهد کشید و پس از درست شدن هم آرامگاه شهریار را پنهان خواهد کرد. آیا روزی خواهیم فهمید با میراث فرهنگی آذربایجان چه بازی می‌کنند؟

من این سفر را برای کشفِ معنای «حیدربابایه سلام» انجام ندادم. به باور من، «حیدربابایه سلام» نماینده‌ی زندگی روستانشینی تمام انسان‌ها بر روی زمین است. روستانشینی تجربه‌یِ صدها هزارساله‌یِ انسان بر روی زمین است. این تجربه باید بیان هنری پیدا می‌کرد. پیش از شهریار شاعران بسیاری در جهان حسرت انسان را در از دست رفتن زیبایی زندگی کهن سرودند. شاعران زبان‌های دیگر را نمی‌شناسم، اما در انگلستان و در سال 1771 اولیور گُلداسمیت در شعر «روستای متروک» بر ویرانی روستا و پایان دنیای کهن اشک حسرت ریخت. شعر گلداسمیت از نظر ایماژها و استفاده از نام‌های خاص افراد شباهت فراوانی به شعر شهریار دارد. سپس در آغاز سده‌یِ نوزدهم میلادی ویلیام وردزورث در شعر «تاملی در جاودانگی» مضمون لذت بردن از یادآوری روزگار کودکی و زندگی گذشته را به شکلی عالی بیان کرد. آن شاعران بزرگ در زبان انگلیسی حس تاریخی و مشترک ملتی را بیان کردند. در ایران نیز شهریار در «حیدربابایه سلام» حسرت دردناکی را بیان کرد که هر انسانی به هنگام از دست دادن زیبایی‌های زندگی حس می‌کند. شعر «حیدربابایه سلام» شهریار صدها انسان کنجکاو را به تلاش وادار کرد. هر آذربایجانی که زبان دیگری می‌داند تلاش می‌کند «حیدربابایه سلام» را به آن زبان ترجمه کند. من شعر «حیدربابایه سلام» را خردمندانه دوست دارم و هرگز احساساتی نمی‌شوم که کودکانه بگویم این شعر به هشتاد زبان ترجمه شده است. من آرزو دارم روزی یک شاعر انگلیسی زبان شعر «حیدربابایه سلام» را به زبان خودش ترجمه کند. ترجمه‌های ما برای خودمان سودمندی دارد. ترجمه‌های ما به زبان‌های دیگر نمی‌تواند مورد پذیرش جمعی گویشوران زبان‌های دیگر قرار بگیرند. تلاشی که ما می‌کنیم برای گسترش روش‌های نقد است.

سفر من به خشکناب، زادگاه شهریار، گریزی بود که از دست انسان‌های دیگر انجام شده بود. ما «حیدربابایه سلام» را می‌خوانیم تا از حسِ دنیایِ ساکن و بی‌حرکت لذت ببریم و آن لذت را پناهگاهی برای گریز از زمان حال می‌پنداریم. من هم از دست انسان‌های سودجو و سخن‌چین گریخته و به زادگاه شهریار پناه برده بودم. اینک، این متن را می‌نویسم تا یادگاری از یک دیدار کوتاه بماند.

استاد شهریار، سریال شهریار، کمال تبریزی، اردشیر رستمی، سیروس گرجستانی، باقری حمیدی

درباره‌يِ سريالِ «شهريار»

(قسمت 1 تا 7)

پخش از شبكه‌2 تلويزيونِ ايران، ساعتِ 9 جمعه 2 آذر 1386، تكرار ساعت 2 شنبه

نويسنده‌يِ فيلمنامه: مهدي سجاده‌چي انتخابِ موسيفي: فرهاد فخرالديني

تهيه كننده: پروانه پرتو كارگردان: كمال تبريزي

بازيگرانِ نقشِ شهريار: شايان پارسايي (كودكي)

اردشير رستمي (جواني)

سيروس گرجستاني (ميانسالي و پيرسالي)

خلاصه: بخشِ اول سريال به شرحِ موقعيتِ اجتماعيِ آقاميرزاآقا خشكنابي، پدر شهريار، در ميانِ مردمِ تبريز و توصيفِ فضايِ سال‌هاي مشروطيت در سال‌هايِ 1284- 1286 مي‌پرداخت. همسرِ اولِ ميرزا‌آقا خشكنابي مرده و او همراه با يادآوريِ همسرِ پيشين، عاشقِ بيوه زني به نامِ كوكب خانم مي‌شود. ميرزاآقا وكيل است و مشكلِ مالكيتِ زمينِ‌كشاورزيِ پدرِكوكب‌خانم را حل مي‌كند. در جريانِ كارِ وكالت، به كوكب‌خانم علاقه‌مند و با او ازدواج مي‌كند. دو فرزندِ اولِ آنها پس از تولد مي‌ميرند و پس از امضايِ فرمانِ مشروطيت به وسيله‌يِ شاه، خبرِ حاملگيِ كوكب‌خانم خانواده را شاد مي‌كند.

نقد: سريال در مكانِ مناسبي ساخته شده‌است. زمينه‌يِ مكانيِ‌سريال دو شهركِ مهمِ سينماييِ كشور (شهرك‌سينمايي‌ِفارابي و غزالي) است. خانه‌هايِ گلي با پوششي از كاهگل، درها و پنجره‌هايِ چوبيِ بي‌شكل، گذرگاه‌هايي به تنگيِ ذهنِ انسان‌هايِ يك سده پيش، و تيمچه‌يِ بازار فضايِ مناسببي برايِ ارائه‌يِ داستاني در سالهايِ 1290 خورشيدي مي‌سازد. لباسِ مردها مناسب انتخاب شده است. عكس‌هايِ مردان در دورانِ مشروطيت درستيِ شكلِ لباسِ مردان در سريال را گواهي مي دهد، اما پوششِ زنان در يك سده پيش به شكل مانتو و شلوار و روسريِ شبيه‌به‌مقنعه اشتباهِ بزرگِ طراحِ لباس‌است. خطايِ بزرگِ كارگردان در استفاده از زبانِ آشفته‌يِ شخصيت هاست.

زبانِ تركي برايِ مردمِ ايران زباني بسيار آشناست. گويشورانِ تركي نزديك به نيمي از مردمِ ايران را تشكيل مي‌دهند. در سريال، شخصيت‌ها به دو زبانِ پارسي و تركي حرف مي‌زنند. پارسيِ شخصيت‌ها هم زباني‌ساختگي‌است كه در راديو و تلويزيونِ ايران اغلب برايِ ايجاد طنزِ زباني بكار مي‌رود. هنگامي كه ميرآقا و كوكب‌خانم برايِ ابرازِ عشق نيمي از ديوانِ حافظ را از حفظ‌مي‌خوانند، پس بايد صحبت‌كردنِ دقيقِ زبانِ پارسي را هم بدانند. كارگردان زبانِ شكسته‌اي را در دهانِ شخصيت‌ها گذاشته‌است.

در فيلم‌هايِ تاريخي، فضايِ حاكم بر جامعه‌يِ آن زمان با چند تصويرِ مناسب ايجاد مي‌شود. هيچ‌كارگرداني درونمايه‌يِ بزرگ و جهانشمولِ هنرش را قربانيِ تفاوت زباني و

سخن‌گفتنِ با لهجه‌يِ‌گويشورانِ يك زبان در زبان ديگر نمي‌كند. در سريالِ شهريار، زبان بازيچه‌يِ كارگردان است و او بيشتر به فكر خنداندنِ تماشاگر بر زبانِ شخصيت‌هاست.

به‌هم‌ريختگيِ‌زماني (anachronism) چشم‌گيرترين ويژگيِ بخشِ اول سريال بود. رويدادهايِ شناخته‌شده به‌هم ‌ريخته و رفتارهايِ ويژه‌يِ امروزي بر مردمِ يك‌سده پيش تحميل شده است. فرمانِ مشروطيت در 14 مردادِ 1286 به وسيله‌يِ مظفرالدين‌شاه‌قاجار امضا شد. در اين زمان شهريار دست‌كم دوساله بود. خودِ شهريار در صحبت از زندگيِ خود مي‌گويد كه ستارخان او را در آغوش‌گرفته و از خدا خواسته است كه او را مردِ بزرگي بنمايد. در سريال، پس از امضايِ فرمانِ مشروطيت و پادشاه‌شدنِ محمدعلي‌شاه، كوكب خانم حامله است و قرار است شهريار متولد شود. اين تاريخ سازي هم ادامه‌يِ آشفتگي در تدوينِ زندگي‌نامه‌يِ يكي از شاعرترين‌شاعران ايران‌زمين است.

سوگواري برايِ مرگِ بچه‌يِ تازه‌متولد‌شده در آذربايجان هرگز رايج نبوده و نيست. چنين مرده‌اي را دو يا سه نفر از آشنايانِ پدرِ بچه به قبرستان مي‌برند و بدون هيچِ سوگداشتي دفن مي‌كنند. در سريال، برايِ مرگِ بچه‌يِ يك‌روزه اشكريزانِ گسترده‌اي توسطِ خيلِ سوگواران بر پا شده‌است.

خواندنِ خطبه‌يِ عقد در آذربايجان تا سال‌هايِ اولِ دهه‌يِ 1350، تنها با حضورِ پدرِ داماد و عروس در خانه‌يِ آخوند و يا در محضر انجام مي‌شد. در سريال، صحنه‌يِ امروزه‌يِ سريال‌هايِ خانوادگيِ تهران جانشينِ خواندنِ خطبه‌يِ عقد در خانه‌يِ‌آخوند شده است. يك‌سده پيش، تنها نظرِ پدرِ پسر و دختر شرطِ اساسي برايِ ازدواج بود. هلهله‌يِ شاديِ زن‌ها در حضورِ دهها مرد در مراسمِ عقد، يكي از مواردِ آشكارِ به‌هم‌ريختگي‌ِ تاريخي است.

به‌هم‌ريختگيِ زماني در آثارِ بزرگ برايِ ايجاد طنز در موقعيت و كاستنِ بارِ سنگين فضايِ تراژيك به منظورِ گسترشِ داستان كاربرد دارد. در اين سريال، به‌هم‌ريختگيِ‌تاريخي نتيجه‌يِ آگاهيِ اندكِ نويسنده‌يِ فيلمنامه از جامعه‌شناسيِ دورانِ مشروطيت و روابط افراد در يك جامعه‌يِ روستايي است.

معرفيِ ترجمه‌يِ پارسيِ استاد كريم‌مشروطه‌چي از چكامه‌يِ بي‌نظيرِ حيدر بابايه‌سلام ‌كارِ شگرفِ سريال است. آوازِ ودوود موذن [‌زاده‌يِ اردبيلي] در تيتراژ به نوحه‌خواني بيشتر شباهت دارد.

2- قسمتِ دوم، جمعه 9 آذر 1386، خلاصه:

محمد‌حسين شهريار متولد مي‌شود. جنگ برايِ مشروطيت ادامه دارد. آخوندي مردي را اجيركرده كه ميرآقا خشكنابي را بكشد. مرد در جمعِ شنوندگانِ سخنرانيِ يك روحانيِ مشروطه‌خواه، قصد كشتنِ ميرآقا را دارد. مردم دستگيرش مي‌كنند و مي‌خواهند او را بكشند، اما ميرآقا مانع مي‌شود. در خانه‌يِ حكيم مرد بارِ ديگر قصدِ كشتنِ ميرآقا را دارد. حكيم مي فهمد و همراهِ ميرآقا او را مي كشند. زني بنامِ رقيه‌خانم كه با شوهرش در خانه‌يِ ميرآقا كار مي كند، بچه‌يِ مرده‌اي بدنيا مي‌آورد. او به محمدحسين‌ شير مي‌دهد. مشروطه‌طلبان ديوار به ديوارِ خانه‌ها را مي شكافند تا در نزديكيِ خانه‌يِ ميرآقا خشكنابي سنگر ايجاد‌كنند. ستارخان با گروهي‌مجاهد واردِ حياطِ ميرآقا مي‌شود و با او صحبت مي‌كند. جارچي خبر بركناريِ محمدعلي‌شاه را جار مي‌زند. در شهر وبا شايع شده‌است. برايِ نجاتِ محمدحسين از مبتلا شدن به وبا، او را همراهِ رقيه‌خانم به خشكناب مي فرستند. محمدحسين در خانه‌يِ عمه‌اش زندگي مي‌كند و در سالِ 1295 خورشيدي در خشكناب به مكتب‌خانهِ ملا ابراهيم مي رود. محمدحسين بچه‌ايِ شلوغ، اما بسيار زرنگ است. نامه‌يِ مردي را مي‌خواند. در صحنه‌يِ پاياني، محمد‌حسين به داخلِ آبگيري مي‌افتد، غريبه‌اي او را از آب بيرون مي‌كشد. سرانجام محمدحسين جواني است كه چهار بند از منظومه‌يِ حيدربابايه سلام را مي‌خواند.

نقد: يكي از زيباترين سكانس‌هايِ سريال قسمت گسترشِ وبا و قحطي در ميانِ مردمِ تبريز است. مردمِ ‌از گرسنگي و وبا در دالانهايِ سرد و بيروحِ بازارهايِ سرپوشيده درمانده‌ شده‌اند. درماندگيِ‌آنها و گذرِ پيروزمندانه‌يِ سوارانِ مشروطه‌طلب، تقابلِ مردمِ آواره و بي‌چاره و سياست‌بازانِ قدرت‌طلب را در تمامِ تاريخ ايران به خوبي نشان مي‌دهد.

پديدار شدنِ ناگهاني و بي‌دليلِ ستارخان درحياطِ ميرآقا از سكانس‌هايِ بسيار ضعيف و تلخ بود. هيچ نيازي به ورودِ ستارخان به صحنه‌يِ سريال احساس نمي‌شود. اين سكانس براساسِ گفته‌اي از شهريار ساخته شده است. گفته‌يِ ساده‌ي‌ شهريار را در يك نوار نمي‌توان سندي تاريخي تصوركرد. اگر چنين كاري هم روي داده باشد، بايد زمانش سال 1287 باشد كه زمانِ روايتِ سريال را نقض مي‌كند. همچنين كارِ بزرگِ ستارخان در يك سريالِ سفارشي نمي‌گنجد. كار ستارخان را بايد كارگردانانِ بزرگِ سينمايِ جهان بر اساسِ تاريخِ مشروطيتِ احمدكسروي بسازند.

ميرآقا خشكنابي و همسرش وصله‌هايِ ناجورِ زمانِ سريال هستند. لباس‌هايِ بسيار تميز و آرامش رفتارشان، آنها را انسان‌هايي‌امروزي ساخته كه به اشتباه در زمانِ مشروطيت زندگي مي‌كنند. اين دو شخصيت، طرح‌هايِ ساختگي از دو فردي است كه در خارج از فضايِ سريال و با فاصله‌گرفتن از مجموعِ بازيگرانِ گسيخته از هم ناچار به حركت هستند. غير از صحنه‌يِ وارد شدنِ ملا‌ابراهيم به كلاس و تنبيه‌محمدحسين كه طنزِ زيبايي دارد، محيطِ خشكناب هم زنده نيست. در روستا عناصرِ زندگيِ روزمره همچون انسان‌ها،كار، حيوانات، كاشت، داشت، برداشت، اميد، نااميدي، شادي‌ها و اندوه غايب است. سريال به كولاژي از سكانس‌هاي‌جدا از هم بيشتر شباهت دارد. محمدحسين در فضايِ زندگيِ‌عادي نيست. پيش‌بينيِ پي‌در‌پيِ شخصيت‌هايِ عادي از آينده‌يِ درخشانِ محمدحسين هم به يك طنزِ ساده شبيه است.

3- قسمتِ سوم، جمعه 16 آذر 1386

خلاصه: غريبه‌اي كه محمد‌حسين را از غرق شدن درآبگير نجات داده بود، سيد‌ابراهيم اديب نام دارد. او رويِ خرش بارِكتاب دارد. ابراهيم عاشقِ فردي بنامِ گلرخ دخترِ خدادادِ قره‌چمني ‌است و بخاطرِ دختر به خشكناب‌آمده‌است. محمدحسين‌ مدت‌زماني بسيار دراز با ابراهيم‌اديب از شعرسخن‌مي‌گويد. نيامدنِ محمدحسين به خانه تا ديرهنگامِ شب همه را نگران كرده‌است. محمدحسين پاسي‌ازشب‌گذشته به خانه برمي‌گردد و در گوشه‌اي از خانه ديوانِ حافظ را از تاقچه برمي‌دارد و با زحمت غزلِ نخستِ ديوان را مي‌خواند. جويندگان (عمه، احد، رقيه‌باجي- مادرِ شيريِ محمدحسين) محمدحسين را مشغول خواندن ديوانِ حافظ مي‌يابند. عمه او را با تّرّكه‌يِ چوبي مي‌زند. سپس برايِ جبرانِ سنگدليِ خويش، ديوانِ حافظ (يادگارِ پدرش) را به محمدحسين مي‌دهد. پس از مدتيِ‌كوتاه، ابراهيم اديب هم به خانه‌يِ عمه مي‌آيد. در اتاقِ بالاخانه، ابراهيم داستانِ عاشق شدنش به گلرخ را به محمدحسين شرح مي‌دهد. ابراهيم از محمدحسين مي‌شنود كه گلرخ خواهاني به نامِ اصلان، پسرِ ارسلان‌خانِ قيش‌قوروشاقي دارد. ارسلان‌خان تهديد كرده‌است كه ابراهيم اديب را خواهدكشت. گلرخ هم خواهانِ ابراهيم اديب است. گلرخ به خانه‌يِ عمه آمده است و با عمه صحبت مي‌كند. محمدحسين در گوشه‌اي گوش ايستاده و برايِ خبرچيني از ابراهيم كتاب‌هايِ كلياتِ سعدي و ديوانِ شمس را مي‌خواهد. سرانجام محمدحسين جواني است كه غزلِ" " را مي‌خواند.

نقد: محمد حسين به صورتِ يك كودكِ نابغه‌يِ باورنكردني به تصويركشيده شده‌است. اين كودكِ روستايي به آساني با مردي غريبه همدل مي شود و سخنانِ درازدامن و بي‌پايانش از او شخصيتي مي‌سازد كه در باور نمي‌گنجد. كودكي كه در آغازِ شب با زحمتِ ديوانِ حافظ را مي‌خواند، روزِ ديگر نسخه‌شناس مي‌شود و در برابرِ سخن‌چيني‌ برايِ ابراهيم، از اوكلياتِ سعدي و ديوانِ شمس را مي‌خواهد. او به شكل بي‌پاياني درباره‌يِ ماهيتِ كارِ شاعري و تداعيِ شاعري و عاشقي سخن مي‌گويد. خيس‌كردنِ جاخواب تلاشِ ساده‌يِ‌كارگردان براي ايجاد حسيِ عاطفي نسبت به محمدحسين است. اين كودكِ نابغه درحاليكه شلوارش را در برابرِ باد خشك مي‌كند، غزلياتِ حافظ را هم مي‌خواند.

ناشناختگيِ جامعه‌يِ روستايي برايِ نويسنده وكارگردانِ سريال، سبب توليدِ سكانس‌هايِ بي‌معني و طولاني مي‌شود. نيامدنِ محمدحسين به خانه سببِ بي‌قراريِ شديدِ عمه، احد و رقيه‌باجي شده است. اينِ بي‌قراري بيهوده است، زيرا نيامدنِ بچه‌اي مانندِ محمدحسين به خانه در روستا يكِ پديده‌يِ ممكن و قابلِ پيش‌بيني‌است و هرگز سببِ خودزنيِ فردي مانند عمه نمي‌شود.

آگاهيِ سياسي واجتماعيِ عمه و احد، شوهرِ رقيه‌باجي باوركردني نيست. احد خبرآورده‌كه دولت وعده‌كرده‌ سالانه يك‌ميليون‌تومان به شاهِ مخلوع و خانواده‌اش پرداخت كند. اوهمچنينِ خبرِ پيدا شدنِ نعشِ بي‌سرِ 3000 نفر از مشروطه‌خواهان را در كاخِ گلستان به عمه و رقيه باجي مي‌گويد. آنها به تحليل خبر مي پردازند و از دولت و ارباب‌ها به شدت انتقاد مي‌كنند. سخنانِ احد ( مانند: وقتي پوليتيك وارد سخنِ مردمِ عوام شود، بازارِ شايعه هم داغ مي‌شود) و سخنِ عمه (مگر دولت سرِ گنج نشسته كه چنين حاتم‌بخشي مي‌كند) در تقابل با تلاشِ فيلمساز برايِ واقع‌نماييِ‌كليِ سريال است. اگر روستاييان در سال‌ِ 1288 ، يعني سالِ خلع محمدعلي شاه از سلطنت، دارايِ چنان آگاهيِ سياسي و اجتماعي بودند، سيستمِ سالخورده‌يِ ارباب- رعيتي تا سالِ 1342 و تاحدي تا سالِ 1357 ادامه نمي‌يافت. تحليلِ‌عمه، زني‌ساده در روستايِ دور از شهر، از زندگيِ شاعران با جمله‌يِ "در اينِ كشورِ شعر و شاعري، شاعران چقدر غريب و بي‌كس هستند!" از نمونه‌هايِ‌آشكارِ اشتباه درشخصيت پردازي‌است. بحثِ رقيه باجي با محمد حسين در باره‌يِ شغلِ محمدحسين در بزرگسالي وتاكيد تكراريِ آن‌ها بر شاعر شدنِ محمدحسين درآينده از نمونه‌هايِ تكراريِ حاكميتِ تقدير و طنزِ سريال است.

يكي پنداشتنِ نامِ روستايِ قيش‌قوروشاق و قشقرق (هياهو) در سريال سخني بسيار غيرعلمي و عاميانه است. قيش‌قوروشاق همان قشلاق است كه يادگاري از دورانِ زندگيِ دامداريِ كوچنده‌يِ انسان‌هاست.

قسمتِ سومِ سريال، بيشتر به شرحِ عشقِ ابراهيم به گلرخ ‌پرداخته بود. بازيگرِ نقشِ ابراهيم‌اديب، فرستاده‌ايِ غيبي‌است كه نيرويِ شاعرانگي را در ذهنِ محمدحسين‌كودك از يك ذوقِ حسيِ ساده به يك آگاهيِ علمي تبديل‌‌مي‌كند. شايد قرار است همين فرستاده‌يِ‌غيبي در قسمت‌هايِ‌پايانيِ ‌سريال، نه يك بازيگر، بلكه انساني واقعي باشدكه محمدحسين را در شهريار شدن ياري نمايد.

4- قسمتِ چهارم، جمعه 23 آذر1386

در خرمنگاهي ابراهيم‌اديب با گلرخ ملاقات مي‌كند. گلرخ خبر مي‌دهد كه روز ديگر اصلان به خواستگاري او خواهدآمد تا ازدواج كنند. شب باران مي‌بارد، گلرخ اندوهگين است و محمد‌حسين از پشتِ پنجره باران را تماشا مي‌كند. كاروانِ خواستگاران به سويِ خانه‌يِ گلرخ در حركت است. ابراهيم جلويِ كالسكه را مي‌گيرد تا با اصلان دوكلمه حرف بزند. اصلان از درشكه مي‌افتد و مردم ابراهيم را تعقيب و دستگير مي‌كنند و پس از كتك زدن، زندانيش مي‌كنند. شب مادرِگلرخ به ديدنِ ابراهيم مي‌رود و با دادنِ اندكي پول از او مي‌خواهد برود و ابراهيم ديگر ديده نمي‌شود. محمدحسين اصلان را در حمامِ خزينه مي‌بيند. اصلان همچنان آشفته است. روزهنگام، عروسيِ اصلان و گلرخ است. محمد حسين به ميانِ گوسفندان مي‌رود. شبان آوازي مي‌خواند كه ترانه‌اش در قالبِ حيدربابايه‌سلام است. آنگاه محمدحسين از دوستِ همكلاسي‌اش، شبان، عمه، و رقيه‌باجي خداحافظي مي‌كند تا رهسپارِ تبريز شود. در مسير و درگذر از كنارِ كوه‌حيدربابا، كالسكه‌ران آوازي مي‌خواند كه مضمونِ ترانه‌اش در يكي از روزهايِ سالِ1330 در حيدربابايه‌سلامِ شهريار تكرار خواهد شد. در تبريز محمدحسين خشكناب و شنگول‌آوا را در خواب مي‌بيند. محمدحسين بزرگ شده و پدرش به او گلستانِ سعدي را ياد مي‌دهد. در شهر قزاق‌هايِ سرخپوش مردم را كتك مي‌زنند. شيخ‌محمد‌خياباني در خانه‌اش به مردم سخنراني مي‌كند. محمدحسين و سه رفيقِ جوانسالش از ادبيات و روزنامه‌ي‌ِ تجدد [ به نويسندگيِ تقي‌رفعت] صحبت مي‌كنند. محمدحسين، ابراهيم اديب را در بازار مي‌بيند و به او مي‌گويد كه شش سال پيش به تبريز برگشته است. ابراهيم معتاد است و به طويله‌يِ پدرِ محمدحسين پناه مي‌آورد. در سكانسِ پاياني، محمدحسينِ جوان در كوچه‌باغي پوشيده‌از‌ برف‌ بندهايي از هذيانِ دل را مي‌خواند.

نقد: اين قسمت از سريال، تلاشي برايِ ايجادِ عقيده به تقدير در زندگيِ شهريار بود. زندگيِ ابراهيم‌اديب الگويي‌است‌ كه محمد‌حسين درآينده آن را تكرار خواهدكرد. ابراهيم در عشق شكست مي‌خورد، معشوق را به جفا از او مي‌گيرند و به ديوانه‌اي مي‌دهند، وابراهيم سرانجام معتاد مي‌شود. پديدار‌شدن گسست‌ناپذيرِ ابراهيم در سر راهِ محمدحسين اعتقاد به تقدير را تكرار مي‌كند. انگار سرنوشتِ محمدحسين از پيش تعيين شده است و ابراهيم آيينه‌اي برايِ آينده‌يِ محمدحسين است. عروسيِ اصلان هم بدونِ چاووشي‌خوانيِ عاشيق‌ها، آوردنِ عروس به خانه‌يِ‌داماد، سيب‌اندازي‌داماد از پشت بام و از رويِ سر عروس انجام مي شود. مراسمِ عروسي تنها برايِ سخنانِ محمدحسين و عمه‌اش اجرا شده است تا عمه سرنوشتِ آينده‌يِ محمدحسين را در ازدست دادنِ معشوق بيان كند.

اجتماعِ مردم در خانه‌يِ شيخ محمد خياباني و صدايِ تكبيرِ آنها هم يكي از فرافكني‌هايِ قراردادهايِ امروزه برايِ تفسيرِ رويدادي در گذشته‌است. تكبيربرايِ تاييدِ گفته‌هايِ سخنران، پس از سال 1358 در ايران رايج شد.

5- قسمتِ پنجم، جمعه 30 آذر1386

در خانه‌يِ سيد اسماعيل خشكنابي، شيخ‌محمد‌خياباني درباره‌يِ موضوع‌هايِ روز سال‌هايِ اولِ1300 حرف مي زنند. موضوعِ حرف‌هايشان شهرباني در تبريز و رئيسِ سوئديِ آن است. پس از رفتنشان، سيداسماعيل نظر مي دهد كه شيخ آدمِ بزرگي است، اما آدم‌هايِ كوچكي دور و برش را گرفته‌اند. ابراهيم‌اديب در دالاني در بازارِ سرپوشيده غزل مي‌خواند. ده‌ها نفر در همين بازار ترياك مي‌كشند. به‌گمانِ ابراهيم، ترويجِ افيون كارِ فرنگي‌هاست. محمدحسينِ جوان در مدرسه فرانسه مي‌خواند و شعرِ او به زبانِ فرانسه باعثِ حيرتِ معلمِ فرانسويِ او مي‌شود. در بازارِ تبريز تظاهرات است و مردم به نفعِ خياباني شعار مي‌دهند. مردمِ "دار برپاشده‌اي" را در خيابان ويران مي‌كنند و شعار مي‌دهند كه "ديگر نمي‌گذاريم سرِ هيچ آزاديخواهي به بالايِ دار برود." در خانه‌يِ سيد اسماعيلِ خشكنابي، ابراهيم‌اديب در حضورِ شيخ‌محمد خياباني شعر مي‌خواند. محمد حسينِ جوان هم غزلِ ياد شهيار (كارگل زارشودگر تو به‌گلزارآيي/ نرخ يوسف شكند چون تو به بازار آيي) را مي‌خواند. در نظرِ شيخ محمدخياباني مردم به شعري نياز دارند كه چون اسلحه بدست بگيرند و به مبارزه‌يِ خصم بروند. سپس مي‌افزايد كه سنگرِ شعر و شاعري هم به سرداري شجاع نياز دارد و منظورِ او از سردارِ شجاع، همان محمدحسين است.

در ميانِ جماعتِ تظاراتي، زني نقابدار و سوار بر اسب مي‌چرخد. او گلرخ است و پس از مرگِ اصلان برايِ يافتنِ ابراهيمِ‌اديب به شهر آمده تا با او ازدواج كند. آن دوعاشقِ دل‌و زندگي‌باخته درخانه‌يِ سيد اسماعيل خشكنابي ملاقات مي‌كنند و ابراهيم روگردانيِ خويش را از ازدواج بيان مي‌كند. در خانه، سيداسماعيل برايِ نجاتِ محمدحسين به‌كوكب‌خانم مي‌گويد كه ميل دارد محمدحسين را برايِ خواندنِ طب به تهران بفرستد تا او به مردم نزديكتر باشد.

كشتارِ آزادي خواهان به راه مي‌افتد. مردمِ زيادي كشته مي‌شوند. شهريار شعري در بزرگداشتِ خياباني مي‌خواند (يادِ شهيار). گلرخ هم با يادآوريِ اسطوره‌يِ ‌سارايِ‌آذربايجان مي‌خواهد خود را به سيلاب بسپارد. ابراهيم در كنارِ رودخانه كفش‌هايِ گلرخ را برمي‌دارد و دمي ديگر با گلرخ روبرو مي‌شود. گلرخ مي‌گويد كه سارا افسانه است و آنها توان تكرار افسانه را ندارند. در سكانس پاياني، محمدحسينِ جوان پنج‌‌بند از حيدربابايه‌سلام را مي‌خواند.

نقد: اين قسمت به روايتِ تاريخ ايران در سال‌هايِ نخستِ دهه‌يِ اول 1300 و نمايشِ مجاهدت‌هايِ روحانيان پرداخته بود. نكته‌يِ شگفت، محور بودنِ سيد اسماعيل خشكنابي در رويدادهايِ تبريز است. آگاهيِ خداگونه‌يِ سيداسماعيل از آينده‌يِ رويدادها و شخصيت‌ها باعث شده‌است كه شيخ محمد خياباني هم برايِ دريافتِ رهنمود به خدمتِ او شرفياب شود. سيداسماعيل انسانِ كامل است. او به ابراهيم اديبِ سرگردان و معتاد در خانه‌يِ خود پناه مي‌دهد و گلرخِ سرگشته را در خانه‌يِ خويش به ملاقات با عاشقِ پيشين مي‌نشاند.

از سويِ ديگر، روايتِ سرگذشتِ گلرخ از بيانِ واقعيتِ تاريخي‌ فراتر رفته و جنبه‌يِ تمثيلي به خودگرفته‌است. ترديدي نيست كه رفتارِ گلرخ، دختري از روستايِ قره‌چمنِ آن روزگار، با واقعيتِ تاريخي سازگار نيست. امروز نيز هيچ دختري نمي‌تواند دست به چنان عاشق‌جويي‌هايِ رمانتيك بزند. نويسنده وكارگردان با استفاده از تمثيلِ‌گلرخ- ابراهيم تلاش داشته‌اند سرگذشتِِ عشقِ بي‌فرجامِ شهريار به خانمِ ثريا فرمانفرمائيان را در زمينه‌ايِ تقديري قرار دهند. چنين به نظر مي‌رسد كه سريال در تلاش‌است چرخِ‌گردونه‌ي‌ِِتقدير را در تدوينِ زندگيِ شهريارِ بزرگ، حاكمِ مطلق نشان دهد و شهريار را در زمينه‌يِ فكريِ يونانيانِ باستان در سده‌يِ پنجمِ پيش از ميلاد به نمايش بگذارد.

سكانس‌ِ پايانيِ اين قسمت نيز زيباييِ شگرفي دارد. در گورستاني پوشيده از برف، شهريارِ جوان پنچ بند از حيدربابايه‌سلام را مي‌خواند.

6- قسمتِ ششم، جمعه 6 دي1386

محمدحسين از بسترِ بيماري برمي‌خيزد و عازم تهران مي‌شود. در كاروانسرايي مادر و گلرخِ نقابدار به بدرقه‌يِ او آمده‌اند. در مسير، سيداسماعيل از بالايِ تپه‌اي سرازير مي‌شود ودر رفتنِ پسرش اشك هم از چشمانش فرو مي‌ريزد. شب در كاروانسرايي بين‌راهي اتراق مي‌كنند. مردي بنامِ ميرزا عبدالرحيم‌تبريزي براي محمدحسين چايي مي‌دهد. در مسير راه قزاق‌هايِ سردارسپه، با لباسي به رنگِ نيلي بسيار روشن، راهزني مي‌كنند. يكي‌از قزاق‌ها شيفته‌يِ‌شعري از محمدحسين مي‌شود. دومين شب هم در كاروانسرايي در نزديكيِ قزوين مي‌مانند. مردي چند رعيت را كشته و آسوده در كاروانسراست. نرسيده به تهران، قزاق‌هايي از كاروان مي‌گذرند و اعلام مي‌كنند كه ”سردار سپه كودتا فرمودند“. پيرمردِ نابينايي در پشتِ گاري آوازي تركي مي‌خواند و سپس جوانِ همراهش ترانه‌اي پارسي مي‌خواند تا پايانِ اصالت‌ها و آغاز ابتذال در هنر را نشان دهند. سال 1300 خورشيدي محمد حسين وارد تهران مي‌شود و اكرم‌السطنه و شوهرش به عنوان اولين صاحبخانه‌ از محمدحسين استقبال مي‌كنند.

محمدحسين در دارلفنون درس مي‌خواند. در كلاسِ علوم، تيزهوشيِ او سببِ حيرتِ معلم مي‌شود. شبگردي‌هايِ محمدحسين آغاز مي‌شود. شبي اكرم‌السطنه و شوهرش، فانوس بدست در جستجويِ محمدحسين هستند تا شبجوييِ محمدحسين توسط عمه، رقيه‌باجي و شوهرش در خشكناب (قسمتِ سوم سريال) تداعي شود. در دارالفنون با ابوالقاسم شيوا آشنا مي‌شود. ابوالقاسم محمدحسين را به قهوه‌خانه مي‌برد تا آبگوشت بخورند. ابوالقاسم اعلام مي‌دارد كه محمدحسين زبانِ فرانسه را مانند زبانِ مادريش مي‌داند. محمدحسين غزلِ آشيانِ عنقا (زين‌همرهان، همراهِ‌من تنهاتويي، تنهابيا) را مي‌خواند. سپس روزي به سينما مي روند. در سينما، مردي تصاويرِ ساكت را برايِ تماشاگران تفسير مي‌كند. گروهي آدمِ پستِ جامعه سينما را به هم مي‌ريزند. محمدحسين‌وابوالقاسم همراهِ تماشاگران از آشوب مي‌گريزند. شب به خانه برمي‌گردند. در خانه صاحبخانه مراقبِ تمامِ رفتارهايِ محمدحسين است. روزي هم ابوالقاسم محمدحسين را به كافه‌رستوران مي‌برد. در كافه صدايِ اقبال‌آذر از گرامافون پخش مي‌شود. محمدحسين غزل جلوه‌يِ جلال (شب‌است و چشمِ‌من وشمع‌اشكبارانند) را مي‌خواند.

محمدحسين از مراقبتِ بيش‌از حدِ صاحبخانه خسته شده و در نامه‌اي از پدرش اجازه مي خواهد خانه را عوض كند. در سكانسِ پاياني محمدحسين چند بند از حيدربابايه سلام را مي‌خواند.

نقد: قسمتِ ششم سعي دارد آشفتگي‌هايِ زمانه را نمايش‌دهد. ”كودتا فرمودنِ“ رضاخان در آخرين روزِ سالِ1299، پايان دورانِ سنتي و آغازِ مدرنيسمِ‌آشفته در ايران را تعيين مي‌كند. قتلِ رعيت‌ها به‌وسيله‌ي‌اربابها، امنيتِ افرادِ اربابها از تعقيبِ قضايي، باجگيريِ قزاق‌هايِ رضاخان، و ظهورِ قشرِ لوطي و اوباش در تاريخِ آشفته‌يِ ايران در سكانس‌هايِ گسيخته از هم به نمايش در آمده است. اين صحنه‌ها از هم گسيخته‌اند و ارتباطِ منطقي با روايتِ اصليِ سريال ندارند. شهريار هم به دور از اين همه ازهم پاشيدگيِ سامانِ كشور، سرگرمِ كارهايِ آرام خود است.

يكي از مشكلاتِ سريال هم از همين قسمت آغاز مي‌شود. جايگزينيِ قهوه‌خانه‌هايِ‌كهن با كافه‌رستوران‌هايِ دورانِ مدرن كارگردان را ناچار ساخته در ميخانه از واژگانِ كافي‌شاپهايِ امروزه مانند قهوه، شيرينيِ دانماركي استفاده كند.

تماشاگرِ جديِ‌سريال از بزرگ‌شدنِ هيكلِ محمدحسين در چهار‌سال دچارِ شگفتي مي‌شود. بچه‌‌يِ شلوغِ مكتب‌خانه‌يِ خشكناب در سالِ 1295، در سالِ 1299 به يك جوانِ هفده- هيژده ساله تبديل شده‌است. اين خطايِ بزرگ را حتا فاصله‌يِ قسمت‌هايِ سريال هم پر نمي‌كند. تحميلِ قراردادهايِ سنيِ دانش‌آموزيِ‌امروزه به وضعِ‌تحصيل در صد‌سال پيش،كارگردان را دچار چنين به‌هم‌ريختگي نيز مي‌كند. در سال‌هايِ 1283 تا 1304 مردم بدونِ رعايتِ قراردادهايِ سنيِ‌امروزه به مكتب‌خانه يا به مدرسه مي‌رفتند. واقعيت اين‌است كه شهريار متولد 1283 هجريِ خورشيدي‌است. او در بيست سالگي به تهران رفته، در1306 از دارالفنون ديپلمِ علوم گرفته و1307 وارد مدرسه‌ي طب شده است. ترك تحصيلِ شهريار در 1309 پس از چهار ترم درس خواندن اتفاق افتاده است. رعايت نكردنِ اين زمان‌ها در سريال، سبب اشتباهاتِ بزرگِ نويسنده و كارگرداني شده كه تلاش دارند زمانِ تاريخي را در زمينه‌يِ رويدادهايِ سريال نشان دهند.

7- قسمتِ هفتم، جمعه 13 دي 1386

شهريار به خانه‌يِ جديد مي رود تا با ابوالقاسم شيوا هم‌منزل شود. منزلِ جديد، اتاقي در خانه‌يِ پيرمردي است كه دختر خوانده‌يِ جواني هم بنام لاله دارد. لاله (با بازيگريِ الهامِ حميدي) در سكوتِ خويش عاشق محمد حسين مي‌شود و با مشاهده‌يِِ شورِ فراوانِ محمدحسين به‌خواندن، تصميم مي‌گيرد خواندن و نوشتن ياد بگيرد. محمدحسين و ابوالقاسم در دارالفنون درس مي‌خوانند. محمدحسين برايِ سرگرمي به گردشگاهي با آبگيرِ بسياربزرگي مي‌رود و در آنجا شعر مي‌سرايد. روزي در همانجا دختري بنامِ ثريا را در حالِ گردش با دوستش مي‌بيند. دمي نگاهِ آندو در هم گره مي‌خورد و محمدحسين شيفته‌يِ او مي‌شود. ثريا دوستدارِ شعر است. در گردشگاه، باد ورق‌هايِ اشعارِ محمدحسين را پراكنده مي‌كند. ورقي رويِ آبِ آبگيرِ بزرگِ گردشگاه مي‌افتد و ثريا آن را برمي‌دارد و مي‌خواند. محمدحسين گاهگاهي ثريا را گذرا مي بيند.

ابوالقاسم و محمدحسين به قهوه‌خانه‌يِ خان‌نايب مي‌روند. در قهوه‌خانه مرشدي براي ورودِ تعدادِ اندكي زنگ مي‌زند. در قهوه‌خانه محمدحسين با ملك‌الشعرايِ قهوه‌خانه مشاعره مي‌كند. ملك‌الشعرا چندين بار از شعر آوردن ناتوان مي شود، سرانجام پيشِ پايِ محمد‌حسين لُنگ مي‌اندازد، زانو مي‌زند و به او تعظيم مي‌كند. ابوالقاسم و محمدحسين شاد هستند و ابوالقاسم اعتقاد دارد از آن پس برايِ ورودِ محمدحسين هم به قهوه‌خانه زنگ خواهند زد.

ابوالقاسم به سل مبتلاست و شديد سرفه مي‌كند. محمدحسين برايِ تخلص از ديوانِ حافظ فال مي‌گيرد و حافظ تخلصِ شهريار را به او تقديم مي‌كند. شهريار به پدرش نامه مي‌نويسد و نظرِ او را درباره‌يِ عشق مي‌پرسد. اين قسمت با خواندن غزلي پايان مي يابد.

نقد: در اين قسمت، يكي‌از مهمترين نهادهايِ بي‌خاصيتِ‌مردانه در ايران، يعني قهوه‌خانه، با تمامِ اشخاص مانند خوشامدگو، مدير، چايي‌بيار، قندبگير، مرشد، ملك‌الشعرا، راهنمايِ جا برايِ نشستن، و افرادِ بيكار و بي‌خاصيتِ چايي‌خور به خوبي به نمايش درآمده‌است. قهوه‌خانه بدونِ پيوستگي با متنِ سريال، به طورِ مستقل دارايِ زيباييِ‌ساده و مستندي‌است. شكستِ ملك‌الشعرايِ قهوه‌خانه در مشاعره با يك جوان را مردمِ قهوه‌خانه‌نشين خيلي خونسرد مي‌پذيرند.

رفتارِ زنان و دختران هم باور كردني نيست. در ميانِ آن‌همه اوباش‌وافرادِ بي‌هويتِ جامعه‌يِ به هم ريخته، گردش تكراريِ چند دخترِ جوان و بدونِ خانواده‌هايشان در گردشگاه در باورِ تماشاگرِ جدي نمي‌گنجد. لباسِ آنها هم از رويِ مانتوهايِ ارائه‌شده توسط طراحانِ دولتي در سالِ 1385 طراحي شده‌است.

نمايشِ توفانِ درونِ محمدحسين با گردبادِ گردشگاه از صحنه‌هايِ زيباي سريال است. محمدحسين دلباخته را ورقِ شعري به ثريا پيوند مي‌دهد. اين صحنه درادامه‌يِ سنتِ‌فكريِ دوران رنسانس در انگلستان‌است. به گمانِ هنرِ رنسانس به ويژه نمايش‌نامه‌هايِ ويليام شكسپير، هر آشفتگيِِ درونِ انسان باعثِ ايجاد آشوبي در طبيعتِ خارج مي‌شد.

استاد شهریار، سریال شهریار، کمال تبریزی، اردشیر رستمی، سیروس گرجستانی، باقری حمیدی

درباره‌يِ سريالِ «شهريار»

(قسمت 8 تا 14)

پخش از شبكه‌2 تلويزيونِ ايران، ساعتِ 9 جمعه 2 آذر 1386، تكرار ساعت 2 شنبه

نويسنده‌يِ فيلمنامه: مهدي سجاده‌چي انتخابِ موسيفي: فرهاد فخرالديني

تهيه كننده: پروانه پرتو كارگردان: كمال تبريزي

بازيگرانِ نقشِ شهريار: شايان پارسايي (كودكي)

اردشير رستمي (جواني)

سيروس گرجستاني (ميانسالي و پيرسالي)

8- قسمتِ هشتم، جمعه 20 دي 1386

محمدحسين و ابوالقاسم وارد قهوه‌خانه مي‌شوند. به احترامِ ورودِ محمدحسين زنگ مي‌زنند و صلوات مي‌فرستند. محمد حسين ازمردي‌كه دلالِ محبت است اطلاعاتي درباره‌يِ ثريا مي‌خواهد.

محمدحسين دركتابفروشيِ خيام است و مايل است بجايِ سعيد نفيسي فردِ ديگري برايِ اشعارش مقدمه بنويسد زيرا به گمانِ او نفيسي در حوزه‌يِ شعر نامدار نيست. كتاب را پس مي‌گيرد و در بيرون از كتابفروشي اسماعيل اميرخيزي (ياورِ ستارخان) را مي بيند. اميرخيزي قول مي دهد كه روزِ بعد از ملك‌الشعرابهار مقدمه‌اي برايِ اشعار بگيرد. روز بعد عيد است و اميرخيزي شهريار را هم براي صرفِ ناهار به خانه‌يِ بهار دعوت مي‌كند.

در خانه‌يِ پدري در تبريز، سيد اسماعيل به نامه‌يِ پسرش پاسخ مي‌نويسد.

دلالِ محبت در مقابلِ يك‌گرمابه‌ي‌عموميِ زنانه، از زني با لحنِ خراسانيان اطلاعاتي درباره‌ي ثريا مي‌گيرد. ثريا دختر مردي بنامِ ابراهيمي است. ابراهيمي از تاجرانِ خوشنامِ بازار است و خانه‌اي‌بزرگ در زرگنده و منزلي در شمرانات دارد. ثريا خواستگاري بنامِ اكرم‌الدوله (واليِ مازندران) دارد.

روزِ عيد است. اميرخيزي در خانه‌يِ بهار است. پس از نيمروز شهريار مقابلِ خانه‌يِ بهار است كه كالسكه‌اي ابراهيمي و ثريا را مي رساند. ابراهيمي پياده مي‌شود، اما ثريا نگاه در نگاهِ شهريار با كالسكه مي‌رود. در خانه‌يِ بهار، شهريار در كنارِ ابراهيمي نشسته‌است. ايرج ميرزا شعر مي‌خواند (ملكا با تواگر دوستيِ‌ما نشود). چراغعلي‌خان‌پهلوي‌نژاد (اكرم‌الدوله، واليِ مازندران) با نگهبانش وارد مي‌شود و مي‌خواهد به زور كنارِ ابراهيمي و در جايِ شهريار بنشيند، اما نمي‌تواند. سپس شهريار غزلِ يارانِ‌دغل (گر من از عشقِ تو يارا غزلي ساخته‌ام) را مي‌خواند كه مورد تحسينِ حاضران قرار مي‌گيرد. در ميانه‌يِ غزل، چراغعلي‌خان خواندن را قطع مي كند و شهريار با بيتِ ”چه خروسي‌توكه وقتي‌نشناسي ور نه / من به هر عربده‌يِ بي‌محلي ساخته‌ام“ او را تحقير مي‌كند. هنگامِ رفتن، بهار شهريار را بدرقه و پيش‌گويي مي‌كند كه شهريار در تهران وفا وجفايِ فراوان خواهد ديد. دوراز خانه‌يِ بهار و در باريك‌راهي، چراغعلي‌خان سر مي‌رسد و دو نگهبان او شهريار را مي‌زنند و خود چراغعلي‌خان شهريار را تهديد به تنبيه بيشتر مي‌كند.

در منزل، شهريار اولينِ غزلِ‌خود برايِ ثريا را مي نويسد (هجران‌كشيده‌ام: دامن‌بكش بنازكه هجران‌كشيده‌ام) واميد دارد با كسي به ثريا بفرستد. ابوالقاسم هم عاشقِ دختري بنامِ فرنگيس‌است، اما خود اميدي به زنده‌ماندن ندارد. ابوالقاسم با تشنج سرفه‌يِ سل به خواب مي‌رود و در خواب مي‌بيند كه از دهانش ماري بيرون‌آمد، به چشمانش نگاه‌كرد و وسطِ پيشاني‌اش‌را نيش‌زد. سراسيمه بيدار مي‌شود. لاله برايِ دو جوان غذا مي‌آورد. عشق درنگاهِ معصومش فرياد مي‌كشد.

صبح و در بيرون از منزل، شهريار و ابوالقاسم با دسته‌اي ژاندارم و اوباش روبرو مي‌شوند. آنها شعار مي‌دهند: سردارِ‌سپه نخست‌وزير شد، وضعِ مملكت چه بي‌نظيرشد. ابوالقاسم شهريار را به خانه‌يِ صبا مي‌برد. صبا شعري نيمه‌تمام مي‌خواند و در حسرتِ داشتنِ تمام شعر است. شهريار غزلِ غوغا مي‌كني (اي غنچه‌يِ‌خندان چرا خون در دلِ ما مي‌كني) را تا آخر مي خواند زيرا غزل خودش است. صبا بسيار خوشحال مي‌شود. سپس ابوالقاسم غزلِ چه‌مي‌كشم (در وصل هم ز عشقِ تو اي گل در آتشم) را مي‌خواند و شهريار سه‌تار مي‌نوازد. در گمانِ صبا، شهريار عاشق است كه چنان سوزناك يار مي‌نوازد.

در پايان، شهريار شرحِ ديدارش با بزرگانِ هنر مملكت را در نامه‌اي به پدرش مي‌نويسد و سرانجام هشت بيت از غزلِ آخرين خاطره‌يِ بهجت‌آباد (بهجت‌آبادست و شب نيمه‌ست و من چشم‌انتظار) را مي‌خواند. غزل با بيت ” تاج‌عشق آري به خاكستر‌نشينان مي‌دهند/ هرگدايِ عشق را حافظ نخواند شهريار“ تمام مي‌شود.

نقد: اين قسمت به گذرِ شهريار از ميانِ رويدادهايِ ادبي و هنريِ آن روزها و همچنين يكي از رويدادهايِ تاثيرگذارِ تاريخي، يعني نخست‌وزيري رضاخان مي‌پردازد. شخصيت‌هايِ ادبي و تاريخي همچون ملك‌الشعرا (با بازيگريِ سعيد ملك پور)، ايرج ميرزا ( با بازيگريِ بيژن افشار) و اميرخيزي به شكلي سبُك و بي‌فكر به نمايش درآمده‌اند. ايرج ميرزا شاهزاده بود و بي‌ترديد آدابِ رفتار در يك محفلِ ادبي را نيك مي‌دانست. با وجودِ هزل‌ها و اشعارِ هجو، ايرج شاعري بزرگ در تاريخ ادبيات ايران است. بازيِ سبُك‌با چنين شخصيت‌هايِ‌شجاعي‌ مناسب به نظر نمي‌رسد. سازندگانِ سريال تصور نادرستي از محافلِ ادبي در منزلِ افراد دارند. آثارِ بزرگترين نويسندگانِ معاصر ايران در محافلِ ادبي غيررسمي موردِ نقد قرارگرفته و گسترش يافته‌است. در محفل بهار، بيتِ ”چه خروسي تو كه ...“ را هم بازيگر نقشِ‌شهريار و هم ابراهيمي هر دو غلط مي‌خوانند.

به‌هم‌ريختگيِ زماني (anachronism) بار ديگر در اين قسمت ديده مي‌شود. رضاخان در هشتمِ خرداد 1302 حكمِ نخست‌وزيري را از احمدشاه گرفت. داستانِ چاپِ اولينِ ديوانِ شهريار هم در كتابخانه‌يِ خيام (ميرزا محمدعلي‌ترقي) به سال 1308 مربوط است. در سريال، سالِ چاپِ اشعار پيش از سالِ نخست‌وزيريِ رضاخان طرح شده است. اين آشفتگي، حاصلِ نا‌آگاهيِ نويسنده از تاريخِ ايران و زندگيِ شهريار است. سازگار كردنِ قراردادهايِ امروزِ تحصيلي با رويدادِ هشتادسالِ پيش نويسنده را ناگزير مي سازد چنين آشفته عمل نمايد.

ايجادِ طنز برايِ تفريحِ تماشاگرِ سريال در اين قسمت هم وجود دارد. سكانسِ تعبيرِخوابِ مرشد و بچه‌مرشد در ميانِ حلقه‌اي از مردم و بازيِ بچه‌مرشد با كلاهِ مردم هيچ نقشِ ساختاري ندارد و تنها برايِ خنداندنِ تماشاگر تدوين شده است. صحنه‌يِ تظاهراتِ اوباش و ژاندارمها جهتِ اعلامِ نخست وزيري رضاخان، شكستنِ جعبه‌يِ شهرفرنگ و ناله‌يِ مردِ شهرفرنگي و تغييرِ حال ناگهاني او در باورِ هيچ كس نمي‌گنجد.

- جمعه 27 دي 1386 به دليل عاشورا پخش نشد.

- جمعه 5 بهمن 1386 به دليل پخش سريالِ پريدخت پخش نشد.

9- قسمتِ نهم، جمعه 12 بهمن 1386

خلاصه: شهريار و ابوالقاسم، فرنگيس و دوستش در گردشگاه هستند. شهريار تنها رويِِ تخت‌محلِ چايخوري مي‌نشيند و كاغذِ تاشده‌اي را به جوان‌شاگردچايگاه‌ مي‌دهد تا به فرنگيس بدهد. فرنگيس با خواندنِ‌شعر به شهريار مي‌گويد كه مدتهاست ابوالقاسم‌خان شيوا را مي‌شناسد و اگر او قصد خيري دارد به همراهِ خانواده‌اش به خواستگاري بيايند. شهريار با شادي، مژده‌يِ خبر را به ابوالقاسم مي‌برد و ابوالقاسم را در حالِ بيماري مي‌يابد. به سرعت او را به بيمارستان مي‌برد. در راه دسته‌اي‌نظامي با شعارِ "راهِ نجاتِ ايران: جمهوري جمهوري" راه‌پيمايي‌مي‌كنند. ابوالقاسم در بيمارستان بستري مي‌شود. به نظرِ دكتر ابوالقاسم به شرط خوردنِ داروها بهبود خواهد يافت.

درمنزلِِ شهريار، لاله هنگامِ مرتب‌كردنِ وسايلِ منزل مارافعي را مي بيند. شهريار سر مي‌رسد. مارگيرِ معتادي را مي‌آورند و او ترياك‌كشان مارِافعي را مي‌گيرد. سپس نايب

مي آيد و شعري را كه در مدحِ رضاخان سردارسپه سفارش داده بود از شهريار مي‌خواهد. شهريار يك دوبيتي با تصاويرِ پلنگ وگرگ را به نايب تحويل مي‌دهد. نايب خواندن نمي‌تواند. شهريار مي خواند و نايب با شادي و اميدوار‌به‌ترفيع روانه مي‌شود.

ابوالقاسم مي‌آيد. لاله هم با سينيِ خوراكي مي‌آيد. ابوالقاسم شيفتگيِ لاله به شهريار را بر زبان مي‌آورد. سپس مي گويد كه او بايد موضوعِ بيماري را به فرنگيس بگويد. آن دو به رستوران مي‌روند. ثريا و مادرش هم به رستوران مي آيند تا شيريني بخرند. به خواهشِ ابوالقاسم، پيانو نواخته مي شود و شهريار غزلِ ماه‌بر‌سرِمهر (چه‌شدكه بارِ دگر يادِآشنا كردي) را مي‌خواند. ثريا بسيار مي‌پسندد. هنگامِ رفتن، ثريا دستمالي را برايِ شهريار جا مي‌گذارد.

شهريار و ابوالقاسم به سينما مي‌روند. مردِ شهرفرنگي هم در سينماست. فيلمِ صامت با روايتِ نقالي، داستانِ عاشقانه‌اي ست كه موردِ علاقه‌يِ شهريار است. با سفارشِ يكي از بستگان، شهريار در مدرسه‌يِ عاليِ طب بابورسيه‌يِ ژاندارمري ثبت نام مي‌كند. ابوالقاسم شهريار را به تئاتر مي‌برد. در نمايش، مردي نظامي خواهانِ دختري‌است. در مقابلِ اعتراضِ خانواده‌يِ دختر در مقابلِ نبودنِ قافيه در شعرهايِ او، نظامي با اسلحه آنها را وادار مي كند تا قافيه را در تپانچه‌يِ او شهادت دهند. در منزل شهريار مي خواهد شعري سياسي بنويسد: (شبانگاهي‌كه مهتابي ندارد/ به چشمِ مردمان خوابي ندارد). ابوالقاسم گواهي مي دهد كه او نمي‌تواند. سرانجام، شهريار غزلِ تركي را مي خواند.

10- قسمتِ دهم، جمعه 19 بهمن 1386

در منزل، شهريار دراز كشيده است. مردِ صاحبخانه در حياط وضو مي‌گيرد و لاله درس مي‌خواند. پيشرفتِ لاله در خواندن شگفت‌انگيزاست. شهريار در صحنه‌اي ديگر در رستوران‌است. در گوشه‌اي‌از رستوران چراغعلي‌خان با مردي‌اجيرشده طرحِ قتلِ شهريار را بررسي مي‌كند و شهريار بي خبر از آن كينه‌جوييِ مرگبار، غزلِ غزلِ‌خداحافظي (گفتي تو هم به منزلِ اغيار مي‌روي) را مي‌خواند. باري ديگر منزلِ شهريار است. شهريار نامه‌اي به خانواده‌اش مي‌نويسد و ابوالقاسم در گوشه‌اي خوابيده‌است. در بيرون جماعتي بر عليه لايحه‌يِ پيشنهاديِ رضاخان براي برقراريِ حكومتِ جمهوري شعار مي‌دهند: جمهوري زوركي نمي‌خواهيم/ بهشت‌نمي‌خواييم‌وحوريشو، رضاخان و جمهوريشو. در ميدانيِ ميرزاده‌يِ عشقي‌سخنراني‌مي‌كند. حمله‌يِ قزاق‌ها به محلِ‌سخنراني، جماعتِ هراسيده را پراكنده مي‌سازد. شهريار وميرزاده‌يِ‌عشقي، دوچرخه به دست، از كوچه باغيِ شيب‌دار بالا مي‌روند تا به گردشگاه برسند. قاتل‌هايِ اجيرشده هم سايه به سايه‌يِ آن دو مي روند. در گردشگاه، ميرزاده‌يِ عشقي از عشقِ شهريار به ثريا ابراهيمي مي‌پرسد، سپس مي‌گويد كه "در اين شهر، اگركسي لايقِ شهريارِ شعروسخن باشد، ثرياابراهيمي‌است." عشقي از شهريار مي‌خواهد كه غزلي برايِ ثريا بنويسد تا او به ثريا برساند.

ابوالقاسم و شهريار برايِ خريدِ كت به خياباني رفته‌اند. دو قاتل هم در پيِ آنها هستند. اولين بار، شهريار لباسِ فرنگي (كت و شلوار، كراوات) مي‌پوشد. بيرون مي رود تا نيم مثقال عطر هم به قيمتِ يك قران بخرد.

در حياطِ منزل، نايب از دوسكه‌اي كه رضاخان به خاطرِ شعرِ مسخره‌ به او داده، سخن مي‌گويد و شهريار از نادانيِ رضاخان شگفت زده مي‌شود. صاحب‌خانه هم از شهريار برايِ هيئت عزادارن شعر مي‌خواهد. شهريار به لاله مي‌گويد كه با ثريا قرار ديدار دارد. لاله پريشان مي‌شود. شهريار ثريا را در شيريني‌فروشي مي‌بيند، شاخه گلي به ثريا تقديم مي‌كند و قصد ازدواج را به دختر مي‌گويد. ثريا راضي‌است. شهريار ثريا را تا كالسكه همراهي مي‌كند. اين ديدار را چراغعلي‌خانِ خشمناك مي‌بيند. شهريار به ديدارِ صبا مي‌رود و در حضورِ او سه‌تار مي‌نوازد. صبا از سوزِ موجود در صدايِ نواختنِ شهريار وعشقِ پرفراز و فرود او سخن مي‌گويد.

شهريار دراتاقِ تشريح مدرسه‌يِ‌طب به شرح استادي از آناتوميِ قورباغه گوش مي‌دهد. لحظه‌اي بعد، روحِ ظريفِ و زيبايي‌جويِ شهريار باعث مي‌شود او از اتاقِ تشريح خارج شود و با ابوالقاسم به گردشگاه برود. ابوالقاسم با فرنگيس قرار دارد. شهريار جدا مي‌شود، كوچه‌باغي را مي‌پيمايد و در مقابلِ زيارتگاهي وضو مي‌گيرد. قاتل‌هايي تعقيب‌كننده از نماز خواندنِ شهريار شگفت‌زده مي‌شوند. در گردشگاه ابوالقاسم با فرنگيس از بيماريِ سلِ خويش سخن مي‌گويد تا عشقِ آن دو دلداده با آن آخرين سخنانِ به پايانِ غمگين برسد. شهريار بيت‌هايي از شعرِ زنده‌به‌گورانِ زمين (زندگانيم و زمين زندانِ ماست/ زندگاني درد بي درمان ماست) را مي‌خواند.

نقد: قسمتِ يازدهم شهريار را در مركزِ توجه افرادِ نامداري نشان مي‌دهد. شهريار در صحبت‌هايش‌كه رويِ نوارهايِ ضبط‌شده باقي مانده، مي‌گويدكه موردِ لطفِ بيكرانِ كساني چون ملك‌الشعرا بهار، ايرج ميرزا، ابوالحسن‌خان صبا بوده، و به گواهيِ لطف‌الله زاهدي كه در دي ماهِ 1336 اولين شرح‌حالِ ‌كلي‌نگرِ شهريار را براي چاپ در آغازِ چهار جلديِ ديوانِ شاعر نوشت، به كمكِ آن بزرگان شعرهايش را در محافلِ ادبي به گوشِ خوانندگان وشعرشناسان رسانده است. با اين حال، رفتارِ ميرزاده‌يِ عشقي و چراغعلي‌خان در سريال باوركردني نيست. ميرزاده‌عشقي اراده‌اي بزرگ داشت تا آتشِِ انقلابي را در ايران برافروزد. او جانش را بر سر اين خواستش گذاشت. در سريال، تنها مسئله برايِ اين انقلابيِ بزرگ، ‌عشقِ جوانِ هيژده ساله‌اي به يك دختر‌است. چراغعلي‌خان هم ناچيز و وحشي نمايانده شده‌است. اگر او اراده مي‌كرد شهريار از بين برود، به نظر نمي‌رسد كشتنِ‌شهريار در آن آشوبِ زمانه‌كار دشواري بوده باشد. نادان نشان دادنِ رضاخان هم فرمايشِ روز است. پيشنهادِ لايحه‌ي جمهوري از طرفِ رضاخان به مجلس، موردِ حمايتِ اكثريتِ نمايندگان مجلس بود. اما برايِ جلوگيري‌از انقراض پادشاهي‌در ايران ، نمايندگانِ محافظه‌كار به مردمِ عوام متوسل شدند تا چنين لايحه‌اي طرح نشود. هنگامي كه مدرس اعلام كردكه‌حمله به پادشاهي حمله به شريعتِ مقدس‌است، بزرگانِ اصناف در بازارِ تهران اعتصاب عمومي راه انداختند و از مسجدشاه تا ساختمانِ مجلس راهپيمايي كردند. به نوشته‌يِ مكي در تاريخِ بيست ساله (جلد دوم، صفحه‌هايِ342-343 )، معترضان يك شعار اصلي سر مي‌دادند: ما دينِ نبي خواهيم، جمهوري نمي‌خواهيم،‌ما مردمِ قرآنيم، جمهوري نمي‌خواهيم. در واكنش به اين تظاهرات، احزابِ تجدد و سوسياليست نيز با پشتيبانيِ شورايِ متحده، در طرف ديگرِ ساختمانِ مجلس تظاهرات‌كردند.

همكاريِ رضاخان با نمايندگانِ محافظه‌كار مجلس، باعث شد در پاييز 1304 حزب تجدد با حمايت تمامِ نمايندگانِ اصلاح‌طلبان، طرحي به مجلس پيشنهاد كند تا سلطنت قاجار خلع و دولت تا تشكيلِ مجلس موسسان به رضا پهلوي واگذار شود. اين پيشنهاد با 80 رايِ موافق، 30 رايِ ممتنع و 5 راي مخالف به تصويب رسيد. مهمترين مخالفِ طرح دكتر محمد مصدق بود. در تشكيلِ مجلس موسسان، رضا پهلوي مجلس را پر از طرفدارانِ خود كرد و به همين دليل اكثريتِ قاطع مجلس واگذاريِ سلطنت به خاندان پهلوي را تصويب كرد. از 260 نماينده تنها سليمان اسكندري و دو سوسياليست از دادن راي خودداري كردند. كسي كه راههايِ ترقي را با موقع‌شناسيِ دقيق مي‌پيمود، نمي‌توانست‌آنچنان ساده باشدكه حتا مسخرگي شعري را تشخيص ندهد.

اين جزيياتِ جدي و غلط در سريال نشان مي‌دهد كه نويسنده و كارگردان با تاريخ اين سرزمين ناآشنا هستند و تنها با توجه به شنيده‌هايِ غير دقيق و رايجِ روز، كارِ خود را به پيش برده‌اند.

11- قسمتِ يازدهم، جمعه 26 بهمن 1386

خلاصه: مجلسِ شعرخواني در خانه‌يِ بهار است. بهار شعري‌مخمس در نقدِ وضعِ‌اجتماعي مي‌خواند. چراغعلي‌خان پهلوي‌نژاد با ناراحتي به شعر بهار پاسخ مي‌دهد و هنگامِ تركِ مجلس شهريار را تهديد مي‌كند. اميري‌فيروزكوهي بدگويي‌هايِ ديگران را نسبت به نوانِ شگرف شهريارِ ترك‌زبان در سرودنِ شعر پارسي بازگو مي‌كند. بهار از شهريار دفاع، و او را به نشستن دركنار خود دعوت مي‌كند. ايرج‌ميرزا واردِ مجلس مي‌شود و بينِ بهار و شهريار مي‌نشيند. ايرج قصيده‌يِ "منوچهر و زهره" را مي‌خواند. شهريار از كاربرد واژه‌هاي ناپاك در شعرِايرج از اوانتقاد مي‌كند.

در همين زمان، لاله در نامه‌اي علاقه‌يِ خود را به شهريار روي كاغذ ثبت مي‌كند و هنگام بيرون رفتن از اتاقِ شهريار، به حالتِ غش بر زمين مي‌افتد. دكتري به بالينِ لاله آمده و به پدرخوانده‌اش نزديك شدنِ پايانِ زندگيِ لاله را مي‌گويد. ابوالقاسم نيز سرفه‌كنان در كوچه‌باغي راه مي رود تا گم گردد و تلاشِ شهريار برايِ يافتنِ او در چايخانه، رستوران، گردشگاه و منزلِ خودِ ابوالقاسم بي سرانجام باشد.

هنگامِ بدرقه‌يِ شهريار، بهار از استعفايِ رضاخان در مجلس سخن مي گويد و پيش بيني مي‌كند كه پس از پذيرفته نشدنِ استعفا، رضاخان سخت‌گيرتر خواهد شد. چند گامي مانده به منزل، فرستادگانِ چراغعلي‌خان شهريار را مي‌زنند. يكي از قاتل‌ها كاغذي را بر از زمين برمي‌دارد، مي‌خواند و بسرعت پس مي‌نشيند. بر رويِ كاغذ، شهريار شعر كاروان كربلا (شيعيان ديگر هوايِ نينوادارد حسين) را نوشته بود. قاتل مانعِ دوستش نيز مي‌شود كه مي‌خواست شهريار را بكشد. استخدام‌كننده‌يِ قاتل‌ها، يافته شدنِ نوحه رويِ كاغذ را معجزه مي‌پندارد و سببِ خشمِ چراغعلي خان مي شود.

لاله مرده است و پيكرش به گورستان برده مي‌شود. شهريار متاثر از مرگِ لاله در پيشگاهِ ميرزاده‌عشقي و ايرج ميرزا، غزلِ داغ لاله را مي‌خواند (بيداد رفت لاله بر باد رفته را / يارب خزان چه بود بهار شكفته را).

نقد: اين قسمت بسيار بيشتر از شهريار به شخصيتِ ايرج ميرزا پرداخته بود. ايرج ميرزا، با بازيگريِ بيژن افشار، فردي بزهكار نمايانده شده بود كه نوه‌يِ‌فتحعليشاه قاجاراست و برايِ افرادي چون نصرت‌الدوله و ناصرالدين‌شاه شعر مدحي سروده و نسبت به شهرتِ شهريار حسادتِ بي‌پاياني دارد. زبانِ رها از قراردادهايِ شعر سنتي وآزادِ شعرهايِ ايرج سبب شده شهريارِ هفده ساله در سريال نيز او را نكوهش‌كند. به نظر مي‌رسد در اين بخش نويسنده و كارگردان دو خطايِ فاحش انجام داده‌اند. نخست، سازندگانِ سريال فراموش‌كرده‌اند كه مي‌خواهند انرژيِ سريالِ خود را با زندگيِ شهريار تامين‌كنند. قراردادنِ ايرج‌ميرزاي تحريف شده درمركزِ توجه بخشي از سريال و سبك‌فكر‌نشان دادنِ اميري فيروزكوهي، عشقي و بهار چنين‌گماني را ايجاد مي‌كند كه سازندگانِ سريال در پيِ تخريبِ شخصيت‌هايي‌هستند كه به عنوانِ شاعرانِ بزرگِ مشروطيت در تاريخِ ادبيات ايران زمين دارايِ جايگاهِ بالايي هستند. همچنين نويسنده و كارگردان شناختِ درستي از ايرج ميرزا و شهريار ندارند. شهرياري كه در سريال از اشعارِ مدحيِ ايرج انتقاد مي‌كند، در واقعيت، خود به تمامِ حاكمانِ قدرت‌دارِ ايران شعرِمدحي سروده‌است.

حضورِ چراغعلي‌خان‌پهلوي‌نژاد در محفلِ ادبيِ ملك‌الشعرابهار هيچ توجيه‌منطقي ندارد. ظاهرِ وحشي، گفتارِ ناسخته و كردارِ زشتِ چراغعلي‌خان اجازه نمي‌دهد تماشاگرِ عادي هم، نشستنِ او در كنارِ بزرگانِ ادبياتِ مشروطه را به‌پذيرد. چراغعلي‌خان از افرادِ درباري بود و چون درباريان با كار در برابرآفتاب و باد و خاك بيگانه بودند، دارايِ سيمايِ لطيف و سخناني فرهيخته گرچه ساختگي و غيراصيل بودند. سياه و سپيد جلوه دادنِ شخصيت‌هايِ تاريخي روشِ ساده ‌و غيرهنريِ كساني‌است كه قضاوتِ زمان درباره‌يِ پيچيدگيِ انسان را نشنيده‌اند.

مرگِ لاله از نمونه‌هايِ ديگر به‌هم‌ريختگيِ زماني (anachronism) است. لاله در واقعيتِ‌زندگي درسالِ1310 درگذشت. تاكيد بر رئاليسمِ روايت در سريال و انجامِ نادرستي‌هايِ تاريخيِ فراوان در سريال باعث آشفتگيِ شديد ساختار سريال شده‌است. لاله شخصيتي بودكه با عشقِ بزرگ و بي‌زبانش موجب ايجاد حسِ شديد عاطفي در سريال مي‌شد. عشقِ بي‌زبانِ لاله، حالتِ تعليق در روايتِ‌سريال را با هيجانِ بزرگي در مي‌آميخت. گريز از واقعيتِ زندگيِ اين‌شخصيت به عنوانِ پرداختِ هنري ارزشِ تحسين‌داشت، اما مرگِ زودتر از واقعيتِ تاريخيِ‌او زحمتِ كارگردان و بازيگرِ خوبِ اين شخصيت، الهام‌حميدي، را بي اثرساخت.

ايرج با اتوموبيل از ميان مردم مي‌گذرد.

12- قسمتِ دوازدهم، جمعه 3 اسفند 1386

خلاصه: در خانه‌يِ ميرزاده‌ي عشقي، ايرج ميرزا غزلِ داغِ لاله را با اندوه مي‌خواند. عارف قزويني هم وارد مي‌شود. واژه‌هايِ زشت تركي در زبان ايرج همچنان تكرار مي‌شود. عارف شعرِ تصنيفِ "از خونِ جوانانِ وطن لاله دميده" را مي‌خواند. در صحنه‌يِ ديگر، شهريار با عارف در پاييزِ باغي روي نيمكت نشسته‌اند. شهريار از حمايتِ عارف‌قزويني از رضاخان گلايه مي‌كند.

در گردشگاه، شهريار با ثريا ابراهيمي مي‌گردند. برايِ نخستين بار شهريار او را پري خطاب مي‌كند. ثريا از خطرناك بودنِ چراغعلي‌خان و شهريار هم از عشقِ پايدار خود سخن مي‌گويند.

شهريار از مقابلِ مدرسه‌يِ عالي طب برميگردد و به خانه‌يِ عارف قزويني مي‌رود. عارف شاگردانِ خود، آوازخوان و تار زن، را مرخص مي‌كند و به گفتگو با شهريار مي‌پردازد. شهريار با بزرگواري از عارف مي خواهد كه از افكار خود توبه كند و در خطِ مردم حركت كند. شهريار از عشق خود به ثريا و مزاحمتِ چراغعلي‌خان سخن مي‌گويد. عارف با سخن گفتن از احساسِ عاشقانه‌يِ چراغعلي‌خان باعثِ رنجيدنِ شهريار و قهر او مي‌شود.

با پايانِ كلاسِ درسي در مدرسه‌يِ طب، فرستاده‌اي از طرفِ عارف شهريار را به خانه‌يِ عارف دعوت مي‌كند. شهريار با اكراهِ فراوان حاضر به رفتن مي‌شود. در خانه، عارف داستاني عشقي از زندگيِ خود را مي‌گويد: عاشقِ دختري بوده، دختر نيز دل در گروِ عشقِ جواني داشته. عارف با استفاده از موقعيتِ ممتاز خويش، دختر را به عقدِ ازدواج خويش در مي آورد. بزودي دختر ديوانه و جوانِ عاشق دقمرگ مي‌شود. عارف يادآوريِ اين رويداد را سببِ لحنِ رنجشبارِ خويش در روزِ پيش اعلام مي‌كند. شهريار دعا مي‌كند آن دو جوان از گناه او بگذرند.

شهريار در گردشگاه دلتنگِ ابوالقاسم است. به خانه‌يِ او مي‌رود و قاسم را در بستر بيماريِ شديد مي‌يابد. ابوالقاسم با شهريار به بازارِ ميوه‌فروشان مي‌رود. در بازار ابوالقاسم دچار خونريزيِ داخلي مي‌شود.

ميرزاده‌يِ عشقي در خانه‌اش مقاله‌اي را در باره‌يِ نقشِ مردم در پيروزيِ حاكمان مي‌نويسد كه مردي مسلح وارد مي‌شود و از پشتِ سر عشقي را ترور مي‌كند. ترور عشقي سبب اندوه عميق مي‌شود. خبر در بازار مي‌پيچد. شهريار به بيمارستان مي‌رود. بهار، ايرج، عارف كنارِ عشقي هستند. بهار مرگِ عشقي را با پوشاندنِ سيماي او تاييد مي‌كند. شهريار غزلِ به ياد ميرزاده‌ي عشقي (عشقي‌كه درد وطن بود دردِ او) را مي‌خواند.

در خانه‌يِ ابوالقاسم، او از مرگ سخن مي گويد. شهريار در زيارتگاهي شمع نذري روشن مي‌كند و با چشماني بسته از خداوند وصالِ معشوق، خوب شدنِ ابوالقاسم و بهترشدنِ وضعِ مملكت را طلب مي‌كند. در باز كردنِ چشمانش، ثريا و مادرش را در حال شمع روشن كردن مي‌بيند. مادر و ثريا شهريار را به جلسه‌يِ شعرخواني در خانه‌يِ.خودشان در جمعه‌يِ ديگر دعوت مي‌كنند. در پايان، شهريار چهار بند از حيدربابايه سلام را مي‌خواند. (بير اوچيديم بو چئرپينان يئلينن)

نقد: اين قسمت هم به شخصيتِ عارف قزويني، با بازيگري احمد آقالو، پرداخته بود.عارف عبايِ خزي بر تن داشت و انساني سرشار از عقده‌هايِ سركوب شده را به نمايش مي‌گذاشت. اين آوازخوان وشاعرِ بزرگِ مشروطيت حامي رضاشاه و با شخصيتي بسيار ضعيف و سست نشان داده مي‌شد. عارفِ نامدار محتاجِ پندهايِ شهريار نوزده ساله بود و در سايه‌ي شهريار نفس مي‌كشيد. تماشاگرِ جدي حق دارد در صميميتِ هنريِِ سازندگانِ سريال ترديد كند.

13- قسمتِ سيزدهم، جمعه10 اسفند 1386

خلاصه: شاعران- بهار، ايرج‌ميرزا، عارف‌قزويني، اميري فيروزكوهي و شهريار در سر‌آرامگاهِ ميرزاده‌يِ عشقي هستند. شهريار به خانه‌يِ عارف مي‌رود و پس از تركِ آنجا از عينك‌فروشِ كنارِ خيابان عينكِ طبي مي‌خرد، و به خانه‌يِ صبا مي‌رود. در خانه‌يِ صبا، آقا رحمان (پيشخدمتِ صبا) از نوحه‌اي‌كه شهريار به زبانِ تركي سروده، تعريف مي‌كند. شهريار چند بيت از غزلِ سپاهِ من (منم كه شعر و تغزل پناهگاه من است) را مي‌خواند. صبا مي‌گويدكه با چراغعلي‌خان در باره‌يِ عشقِ ثريا و شهريار سخن‌گفته و از شهريار مي‌خواهد در روزهايي كه رضاخان بداقبال است با ثريا ازدواج كند.

در مجلس شورايِ ملي بهار از دولت مجازاتِ قاتلينِ ميرزاده‌يِ عشقي و نيزاستعفايِ نخست وزير (رضاخان) را مي‌خواهد. بهار نخست وزير را تهديد به استيضاح مي‌نمايد. نمايندگان خواستِ بهار را با كف‌زدنِ طولاني تاييد مي‌كنند. شهريار، چراغعلي‌خان و گروهِ زيادي در مجلس شاهدِ سخنانِ نمايندگان هستند. چراغعلي‌خان و شهريار پس از خارج شدن از مجلس در رستوراني نشسته‌اند. شهريار سيگار مي‌كشد. چراغعلي‌خان آشفته‌است و كنترلي رويِ گفته‌هايِ خود ندارد. او از پشتيبانيِ‌كساني از رضاخان سخن مي‌گويدكه همان‌ها رضاخان را سرِ كارآورده‌اند. چراغعلي‌خان باحسرت مي‌گويد بزودي شهريار درسش را تمام خواهدكرد و دكتر خواهد شد. چراغعلي خان از عشقِ خويش به ثريا سخن مي‌گويد وسرانجام شهريار را تهديد به مرگ مي‌كند. در رستوران آوازِ اقبال آذر پخش مي‌شود. در محلِ شمع‌هايِ نذريِ زيارتگاهي، شهريار منتظرِ ثرياست. ثريا با كالسكه مي‌آيد و از شهريار مي‌خواهد برايِ حفظِ جانش مدتي به شهر خودش برگردد، و خود به سويِ كالسكه برمي‌گردد.. شهريار سرش را به ديوارِ زيارتگاه تكيه داده و نوحه‌يِ (كنارِ چشمِ من از گريه كارون شد) را زمزمه مي‌كند. مردِ زايري‌كه با همسر و فرزندانش نشسته، شهريار را تشخيص مي‌دهد و او را در آغوش مي‌گيرد. شهريار در منزلِ خود هم نوحه‌اي را به صاحبخانه مي‌دهد.

در قهوه‌خانه، ملك‌الشعرايِ قهوه‌خانه غزلِ زان يارِ دلنوازم (حافظ) را مي‌خواند. چراغعلي خان وارد مي‌شود و به سويِ آقايِ ابراهيمي مي‌رود. ابراهيمي با بي‌احترامي از چراغعلي‌خان مي‌خواهد كه ثريا را فراموش‌كند. چراغعلي‌خان تفسير مي‌كند كه به دليلِ روزهايِ بداقبالِ رضاخان چنين‌خواسته‌اي از او مي‌شود. چراغعلي‌خان پيش‌گويي مي‌كند كه با خوب شدنِ وضع، ابراهيمي به پايِ او خواهد افتاد.

در گردشگاه ثريا و شهريار بسيار صميمانه و عاشقانه مي‌گردند. سپس در خانه‌ي‌ِ بهار، شهريار قصيده‌اي از بهار را مي‌خواند و مي‌گويد كه بهار در قصيده كم‌نظيراست. بهار كنايهِ‌يِ گفته‌يِ شهريار را مي‌گيرد و زبان به گلايه آغاز مي‌كند. انگار شهريار در جايي بهار را يك ناظم- نه يك شاعر- خوانده است. همچنين بهار روزِ ديگر را روزِ استيضاحِ نخست‌وزير مي‌نامد و نگرانِ دخالتِ اوباش و قداره‌بند‌هاست. خبر مي‌آوردند كه چند آدمِ اوباش پيرامونِ خانه‌يِ او ديده‌شده‌اند. برايِ فراموش‌كردنِ آشفتگيِ حاصل‌ازسياست، شهريار غزل توتيا (گفتي‌ازدستِ‌‌جور‌جا بروم/ پاي‌بندِ توام‌كجا بروم) را مي‌خواند.

پايانِ اين قسمت، كوچه‌باغي‌ با ديوارِ چينه‌ساز با پيِ سنگ‌چين است و شهريار غزلِ فضولي با تقدير (بشر از مادر‌ايام نمي‌زاد اي‌كاش) را مي‌خواند.

نقد: اين قسمت بيشتر به عشقِ شهريار و ثريا و وجودِ چراغعلي‌خان به عنوانِ مانعي بزرگ در راهِ پيوند آن دو جوان پرداخته‌است. وضعِ آشفته‌يِ روزهايِ پس از قتلِ ميرزاده‌عشقي و استيضاحِ نمايندگان در زمينه‌يِ رويدادها زمانِ كنش و واكنشِ شخصيت‌هايِ اصلي را آشكار مي‌كند. زمانِ رويدادها تابستانِ 1304 را نشان مي‌دهد. چراغعلي‌خان مي‌گفت كه شهريار بزودي دكتر خواهد شد.

14 - قسمتِ چهاردهم، جمعه17 اسفند 1386

شهريار براي عيادت ابوالقاسم به بيمارستان مي رود. او با بيان بيماري سل بهار، به ابوالقاسم روحيه مي‌دهد. درمنزل بهار، صبا تار مي زند و تصنيف «وطن‌علاج‌دگرندارد» خوانده مي‌شود. بهار اعلام مي‌كند كه انقراض سلطنت قاجار قطعي است. روزي ديگر بهار به عنوان ليدر اقليت مجلس، طرح استيضاح نخست وزير، رضاخان، را به علت نبود امنيت برايِ استيضاح‌كننده‌ها پس مي‌گيرد. شهريار و چراغعلي‌خان در مجلس شاهد سخنانِ نمايندگان هستند.

بار ديگر در منزل بهار، ايرج «عاشقي محنت بسياركشيد» را مي‌خواند. ميرزاده‌ي عشقي هم در مجلس حاضر است. شهريار از منزل خارج مي‌شود و متوجه دو نفر از اوباش مي‌شود كه منزل بهار را زير نظر دارند. شهريار از گل‌فروشي دسته‌گلي مي‌خرد تا به ديدار ثريا برود. در مسير گروهي اوباش به رهبري چراغعلي‌خان با شعارهاي « مرگ‌براحمد شاه، درودبر رضاخان» راهپيمايي مي‌كنند. شهريار گرفتار راهپيمايان مي‌شود و دسته‌گلش در دست آن‌ها پرپر مي‌شود. شهريار از مسيركوچه‌باغي به خانه‌ي ابراهيمي مي‌رود. مجلس شعرخواني تمام شده و ميهمانان رفته‌اند. از شهريار استقبال مي‌شود. در همان‌زمان، ابراهيمي تهديدهاي چراغعلي‌خان را به شهريار مي‌گويد و خطر سلامتيِ دختر را طرح مي كند. هنگام بدرقه‌يِ شهريار، آقاي ابراهيمي به ثريا مي گويد كه سلامتي دخترش برايش بسيار مهم است. شهريار به خانه‌يِ ميرزاده‌يِ عشقي مي رود. ايرج غزل (بيداد رفت لاله‌ي بر باد رفته را) كه شهريار در سوگ لاله سروده مي‌خواند. عارف هم تصنيف لاله (ازخون جوانان وطن لاله دميده) را مي‌خواند. پدر شهريار به تهران آمده و با شهريار و ابوالقاسم به قهوه‌‌خانه مي‌روند. پدر ثريا، آقاي ابراهيمي و چراغعلي‌خان هم‌ آنجا هستند. ابراهيمي موافقت خود را با ازدواج اعلام مي‌كند، اما سخن پاياني براي ازدواج را به نظر ثريا واگذار مي‌كند. شهريار غزل من‌نخواهدشد (رقيبت گر هنر هم دزدد از من، من نخواهد شد) را مي‌خواند.

شهریار، سریال شهریار، کمال تبریزی، اردشیر رستمی، سیروس گرجستانی، سریال شهریار، باقری حمیدی

درباره‌يِ سريالِ «شهريار»

(قسمت 15 تا 21)

پخش از شبكه‌2 تلويزيونِ ايران، ساعتِ 9 جمعه 2 آذر 1386، تكرار ساعت 2 شنبه

نويسنده‌يِ فيلمنامه: مهدي سجاده‌چي انتخابِ موسيفي: فرهاد فخرالديني

تهيه كننده: پروانه پرتو كارگردان: كمال تبريزي

بازيگرانِ نقشِ شهريار: شايان پارسايي (كودكي)

اردشير رستمي (جواني)

سيروس گرجستاني (ميانسالي و پيرسالي)

15- قسمتِ پانزدهم، جمعه 24 اسفند 1386

ايرج ميرزا درگذشته، بهار و صبا و اميري فيروزكوهي و شهريار در مراسم خاكسپاري ايرج هستند. شهريار به منزل خود برمي‌گردد و آماده‌يِ رفتن به عيادت ابوالقاسم در بيمارستان مي‌رود. كلاه پهلوي بر سر مي‌گذارد. ثزيا با دسته‌گلي پيش ابوالقاسم است و جوياي شهريار است. ابوالقاسم هم جوياي شهريار است. ابوالقاسم فرنگيس را مي‌پرسد. ثريا خبر مي‌دهد كه او ازدواج كرده‌است. سپس شهريار وارد مي‌شود. با ثريا و ابوالقاسم حالپرسي مي‌كند. ثريا مي رود و ابوالقاسم، با صدا و اندامي در هم شكسته، به شهريار مي‌گويد كه او مي‌ميرد. شهريار غزل بيشه‌يِ‌عشق (ز بس‌كه دستخوش محنت و ملال شدم) را مي‌خواند. شهريار از تصميم چراغعلي‌خان برايِ كشتن او با خبر مي‌شود و ناچار مي‌شود از قشون استعفا بدهد. شهريار با استفاده از بورس ژاندارمري در مدرسه‌يِ طب درس مي‌خواند. شهريار به ديدن بهار و صبا براي وداع مي‌رود. صبا سه‌تاري را به او مي‌دهد.اميري فيروزكوهي شهريار را به فيروزكوه مي‌برد تا مدتي از گزند چراغعلي‌خان در امان باشد. شهريار در ميان باغ‌هايِ پاييزيِ فيروزكوه غزل جويبارديده (عمرم به‌هجرآن مه ‌نامهربان گذشت) را با دلتنگي مي‌خواند. پدر شهريار بيمار است. شهريار پس از يك ماه به تهران بر مي‌گردد. كالسكه‌اي او را به كوچه‌باغي مي‌برد كه خانه‌يِ ابراهيمي آنجاست. كودكي يادداشتي را از ثريا به شهريار مي‌رساند. ثريا از شهريار خواسته ساعت شش عصر به كنار استخربهجت‌آباد براي ديدار آخر بيايد. چراغعلي‌خان اندكي پس از دريافت يادداشت به كوچه‌باغ مي‌رسد. به نظر مي رسد آن شب با ثريا ازدواج خواهد كرد. شهرياربه بهجت‌اباد مي رود و تا سپيده‌دم به انتظار ثريا دركنار استخر بهجت‌آباد مي‌ماند، اما ثريا نمي‌آيد. شهريار غزل آخرين خاطره‌يِ بهجت‌آباد (بهجت‌آباد است وشب نيمه‌است و من چشم‌انتظار) را مي‌سرايد.

شهريار به ديدن ابوالقاسم هم مي‌رود و ابوالقاسم دست در دست شهريار جان مي‌سپارد. در خاكشپاري او بهار و صبا هم د ركنار شهريار اندوهگين هستند. شهريار در تنهايي شب و در همان منزل اولش غزل ني‌دمساز ( بنال اي دل كه من غم دارم امشب) را مي‌خواند. مرد صاحبخانه نگران است كه شهريار را دستگير خواهند‌كرد. پس از چند روز عارف خبر مي‌آورد كه در مسابقه‌يِ شعر، غزل دولت جاويد شهريار (دوش گيسوي ترا ريخته ديدم بر دوش) شايسته‌يِ برنده شدن بوده، اما شعري از عارف را برنده اعلام كرده اند. عارف مي‌گويد كه شهريار زبانِ پارسي را از مادرش ياد نگرفته بلكه از حافظ ياد گرفته و به همان دليل بي‌همتاست. عارف از منزل شهريار مي‌رود و دو نفر مي آيند و شهريار را دستگير مي‌كنند. در سكانس پاياني، شهريار در كنار فواره‌يِ آبي نشسته و غزل قلم‌انداز (من دگرسوي‌چمن هم سر پروازم نيست) را مي‌خواند.

16 - قسمتِ شانزدهم جمعه 23 فروردين 1387

خلاصه: بنظر مي‌رسد مادر ثريا واسطه شده تا شهريار هنگام انتقال از بازداشتگاه به جايي ديگر فرار كند. شهريار عازم مشهد مي شود و بر مي‌گردد. در تبريز ميرآقا خشكنابي مي‌ميرد و شهريار در نامه‌اي به مادرش تعهد خود را نسبت به نگهداري او و خانواده بيان مي كند. سپس به دو زبان پارسي و فرانسوي درخواست استخدام در بانك كشاورزي مي‌نويسد. رئيس بانك نظر مسيو ژوزف را شرط اساسي براي پذيرش استخدام مي‌داند. شهريار استخدام شده و با دو همكار ديگر مشغول كار مي‌شود.

روزي شهريار از بانك برگشته، دمِ در درنگي انتظاررنگ دارد كه ثريا را در برابرش ايستاده مي‌بيند. ثريا در داخل اتاق داستان ازدواج ناگزير خود با چراغعلي‌خان و سپس خودكشي چراغعلي‌خان را به شهريار تعريف مي‌كند و از او مي‌خواهد با هم ازدواج كنند و لذت باهم بودن را بچشند. شهريار ثريا را از خود مي راند. از نظر شهريار همه‌چيز به پايان رسيده‌است. ثريا اندوه‌زده و شكست‌خورده برمي‌گردد. غزل حالاچرا (آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا) در ذهن شهريار شكل مي گيرد. سپس به قصد ديدنِ نيما يوشيج به روستاي يوش در آمل مازندران مي‌رود. در قهوه‌خانه ديواني از خود و پيغامي را به مرد قهوه‌خانه‌چي مي‌دهد تا به نيما برساند. نيما كتاب و پيغام را برگردانده است.شهريار غزل كنج انزوا (نمي‌كني توستمگر خودي به ما نزديك) را زمزمه مي‌كند. در سكانس‌آخر اين قسمت، شهريار جوان در كنار فواره‌يِ حوضي نشسته و غزل حالاچرا به طوركامل خوانده مي‌شود.

نقد: در اين قسمت هم رويدادهايي مانند تبعيد به نيشابور در سال1310 و كار در اداره‌يِ ثبت احوال نيشابورتا 1314، مرگ ميرآقا خشكنابي در سال 1313 در تبريز، بازگشت به تهران در سال 1314 و ديدار ثريا در بيمارستان، استخدام در بانك كشاورزي تهران در سال 1316 به صورت ساده و بي زمان به نمايش درآمده‌اند.

17- قسمتِ هفدهم جمعه 30 فروردين 1387

خلاصه: شهريار در بستر بيماري است. در حالتي از رويا وآشكار، كوكب خانم خاطرات كودكي، روستاي قيش‌قوروشاخ و كوه حيدربابا را يادآوري مي‌كند و از شهريار درخواست مي‌كند شعري به زبان تركي به‌سرايد. شهريار شروع به سرودن حيدربابايه‌سلام ميكند. در منزل صبا سخن از مرگ و ديدار ناكام شهريار از نيما است. شهريار بندهايي از حيدربابايه سلام را مي‌خواند و صبا با سه‌تار آهنگ مي‌نوازد. شهريار بار ديگر به يوش مي‌رود و اين بار در قهوه‌خانه با نيما ديدار مي‌كند. نيما علت بي‌تفاوتي‌اش در سفر نخست شهريار را شرح مي‌دهد. فردي كم‌دانش و بي هنر در قهوه‌خانه ادعا مي‌كرده شهرياراست. نيما گمان‌برده‌ كه يادداشت را باز همان جوان ‌بي‌هنر فرستاده است. درست همان لحظه همان جوان وارد مي‌شود و شهريار با خواندن غزلي از حافظ (چندان‌كه‌گفتم غم با طبيبان) و منصوب‌كردن آن به همان شهريار دروغين، ناداني جوان شرم‌زده را آشكار‌كزده و جوان مي‌رود. شهريار شبي در يوش مي‌ماند. در قهوه‌خانه دو مرد بي‌سواد و روستايي شعر نو را مسخره مي‌كنند. شهريار با شعري نو آنان را هم از قهوه‌خانه مي‌تاراند. سپس شهريار غزل شاعرافسانه (نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم) و نيما «ترا من چشم در راهم» را مي‌خوانند. در تهران خبرنگار مجله‌يِ نگين با شهريار مصاحبه مي‌كند و عكس شهريار سالخورده‌ را روي جلد مجله چاپ مي‌كنند. ثريا با ديدن عكس بسيار اندوهناك مي‌شود و نامه‌اي به شهريار مي‌نويسد. شهريار در بازگشت به تهران، چندنامه از شهرهايِ آذربايجان‌ايران ونامه‌اي ازآذربايجان شوروي را در خانه مي‌خواند. همه از حيدربابايه‌سلام ستايش‌كرده‌اند. شهريار نامه‌ي ثريا را هم مي‌خواند و در ميانِ غم و شاديِ نوستالژيك شهريار، ثريا وارد خانه مي‌شود. از نظر ثريا هر غزلي سالي از عمر شهريار را كم‌كرده است. شهريار ثريا را مي‌راند. در سكانسي ديگر خدمتكارِ صبا با خبر درگذشت استاد صبا وارد مي‌شود. شهريار غزل صبا مي‌ميرد (عمر دنيا به سر آمد كه صبا مي‌ميرد) را در سوگ صبا مي‌خواند. در سكانس پاياني، شهريار با همان شمايل جواني به ديواري گليِ چينه‌ساز تكيه داده، به دره‌اي پوشيده از برف چشم دوخته و غزل قوت‌روان (پير اگر باشم چه‌غم، عشقم جوان است اي پري) را مي‌خواند.

نقد: اين قسمت از روش استناد سرگذشت شهريار به زمان تاريخي خارج مي‌شود و شتابزده به برگرداندن گفته‌هاي شهريار در نوارهاي موجود در بازار به تصوير تلويزيوني مي‌پردازد. در قسمت‌هايِ نخست، سريال زندگيِ شهريار را در بستر تاريخي ايران به نمايش مي‌گذاشت. رفتار و شخصيتِ تحريف‌شده‌يِ شاعران با جزييات نمايش‌داده مي‌شد تا ذهنيتِ آشفته‌اي از آن‌ بزرگان در خاطره‌يِ تماشاگران عامي پديد آيد. در اين قسمت، كارگردان برايِ نشان دادن‌ِگذر سال‌ها از ابتدايي‌ترين روش نمايشي، يعني از نوشته‌يِ «چند سال بعد» استفاده مي‌كند. اين روش تاريخ‌سازي نه تنها خلافِ بيانگريِ تصويري است، بلكه تماشاگر را نسبت به نيت سازندگان در قسمت‌هايِ نخست دچار ترديد مي‌كند. پدر شهريار در سال 1313 درگذشت. زمان سروده شدنِ حيدربابايه‌سلام سال 1330 است. چنين فاصله‌يِ زماني را كارگردان با يك تابلويِ «چند سال بعد» نمي‌تواند پر كند.

ديدار نخستين شهريار با نيما در سال 1315 دز تهران روي داده است. شهريار غزل دو مرغ بهشتي () را هم مي‌خواند كه مورد پذيرش نيما قرار مي‌گيرد. شهريار به يوش رفته بود، اما بدون ديدار برگشته بود. ماجراي جوانِ دروغين را شهريار در نوار با خنده‌اي طرح مي‌كند. به نظر مي‌رسد اين رويداد بي اهميت براي كارگردان جالب به نظر رسيده و توبه‌ي جوان و بخشش نيما را به اين رويداد بي‌اهميت و عامه‌پسند افزوده است.

نكته‌يِ مهمِ در اين قسمت، اشاره به سرسختيِ شاعران و استادان سنت‌گراي‌ِ دانشگاه در برابر نوآوري نيما بود. در سريال اين رويارويي از زبان دو روستايي ساده و نا‌آگاه از شعر نشان داده مي‌شد. نويسنده وكارگردان مبارزه‌يِ نيما و شاعرانِ نو پرداز را در برابر سنت‌گرايان بسيار ساده انگاشته‌اند. سنت‌گرايان افرادي صاحب‌نام چون مهدي‌حميدي‌شيرازي، لطفعلي صورتگر، عبدالحسين زرين‌كوب، غلامحسين‌يوسفي بودند. دو روستايي ساده‌ و بي‌تفاوت به شعر و شاعري نمي‌توانند اين مبارزه‌ي تاريخي را نمايندگي كنند. ذهنيت سنت‌گراي ايراني به سادگي آغاز دگرگوني در روش انديشيدن و بيانگري را نپذيرفت. انواع مسخره‌كردنها، اتهام كردن‌ها و بدگويي از روش‌هاي معمول سنتگرايان براي

سركوب انديشه‌يِ نو و شگرف شاعران بود.

آمدن ثريا به ديدار شهريار و درخواست ازدواج با او در سريال خيلي نامناسب نشان داده مي‌شد. در واقعيت تاريخي، ثريا هنگامي به ديدن شهريار آمده كه‌ دوستانش او را براي ترك اعتياد در بيمارستان بستري كرده بودند. شهريار در نيشابور معتاد شده بود و اعتيادش چنان شديد بوده كه شهريار را از پا انداخته بود. شهريار اميدي به زيستن نداشت. در چنين شرايط نامناسب سلامتي، رد درخواست دختري براي ازدواج قابل پيش‌گويي است، اما در شرايط سريال رفتار شهريار پذيرفتني نيست..

18- قسمتِ هيژدهم، جمعه 6 ارديبهشت 1387

خلاصه: شهريار با اتوبوسي‌ به تبريز اسباب‌كشي مي‌كند. در راه نامه‌اي از سليمان رستم را مي‌خواند. سليمان رستم، شاعرآذربايجان‌شوروي، شهريار را به آذربايجان دعوت‌كرده است. سپس شعر (پر مي‌زند مرغ‌دلم با يادآذربايجان).را مي‌سرايد. نامه‌ي مادرش را مي‌خواند. مريضي امان مادرش را بريده است. اتوبوس خراب مي‌شود، مسافران پياده شده و در دشت مي‌گردند. شهريار به نماز مي‌ايستد. در وهم و خيال كوه حيدربابا را مي‌بيند. به تبريز مي رسد و «چند سال بعد» با بنز مشكي رنگي به گورستان سر قبر مادرش مي‌رود. بازيگر نقش راننده، همان بازيگر نقشِ ابوالقاسم‌شهيار است كه اين بار نامش رسول شده است. شعر « اي واي مادرم» را مي‌خواند. با رسول به خانه‌ي پدري برمي‌گردد و ادامه‌يِِ « اي واي مادرم» را مي‌خواند. در خانه سه‌تار مي‌نوازد و رسول چايي مي‌ريزد. شهريار از همه چيز خسته شده است. رسول پيشنهاد مي كند شهريار ازدواج كند. شهريار در سيمايِ رسول، ابوالقاسم را مي‌بيند.

در خيابان زنان با كت‌ودامن‌وكلاه‌شاپو در رفت‌وآمد هستند. شهريار پس از اندكي راه رفتن، به اداره نمي‌رود و به خانه بر مي‌گردد.در خانه كتاب «قراردادهاي اجتماعي» را مي‌خواند. زسول هم هست. شهريار به اداره [بانك كشاورزي] مي‌رود و شعر (گرو) را مي‌خواند. دختري براي گرفتن وام وارد مي شود. شهريار در سيمايِ دختر، لاله را مي‌بيند. نام دختر عزيزه است. سپس به خواستگاري دختر مي رود. در منزل دختر، شهريار در سويي از پرده و عزيزه در سويي ديگر از پرده نشسته‌اند. شهريار شعر (بلبلي بودم و گشتم به غلط عاشق خس) را مي‌خواند. پشتِ پرده، دختر خوابش مي‌برد.

نقد: سريال از آن جزيي‌نمايي قسمت‌هاي نخستين خارج مي‌شود. كارگردان گذشت زمان را با تابلويِ معمول نقال‌هايِ پرده‌خوان‌ سنتي، يعني«چند سال بعد» نشان مي‌دهد. چهره‌پردازي ضعيف و بازي ضعيف‌تر سيروس‌گرجستاني در نقش شهريارِ ميان‌سال سريال را به طنز ساده تبديل مي‌كند. داستان ازدواجِ شهريار با خانم عزيزه‌عميدخالقي را همه مي‌دانند. در واقعيت تاريخي، دوستان شهريار براي كمك به زندگيِ شهريار چهل‌ونه ساله از دختر عمه‌يِ شهريار مي‌خواهند با شهريار ازدواج‌كند. آن خانم خود مايل به ازدواج نيست، دخترش عزيزه را به همسري شهريار پيشنهاد مي‌كند. شهريار با عزيزه ازدواج مي‌كند. عزيزه كارمند آموزش و پرورش (دفتردار يك مدرسه در تبريز) بود.

در سريال، زندگي شهريار در تبريز به داستان ازدواج او خلاصه مي‌شود. شهرتِ گسترده‌يِ شهريار سبب شده بود تمام استادان ادبيات پارسي دانشگاه تبريز با او دوستي داشته باشند. دكتر مهدي روشن ضمير، دكتر منوچهر مرتضوي، دكتر ترجاني‌زاده، دكتر خيام‌پور و بسياري ديگر با او دوستي و رفاقت داشتند. شخصيت اجتماعي شهريار در دوره‌يِ زندگي در تبريز در شعرهايِ فراوانش آشكار است. شعر «آذربايجان» در جشن شيروخورشيد و ديدارهايِ فراوان او با شخصيت‌هايِ علمي و اجتماعي و سياسي آن روزگار همه نشانگر شخصيت اجتماعي او هستند.

مادر شهريار در تهران درگذشت و در قم به خاك سپرده شد. در سريال، قبر مادر در تبريز نشان داده مي‌شود. در زندگي شهريار فردي بنامِ رسول وجود نداشته‌است. اگر رسول- همدمِ شهريار- همان بيوك‌نيك‌انديش‌نوبر باشد كه مدت سي‌وپنج‌سال در تبريز دوست شهريار بوده، سه جلد « درخلوتِ شهريار» بيوك نيك انديش نوبر سندهايِ ديگري از زندگي شهريار بدست مي‌دهد.

19- قسمتِ نوزدهم، جمعه 13 ارديبهشت 1387

خلاصه:‌ شهريار با عزيزه‌خانم در دو سويِ پرده هستند و عزيزه حاضر به ازدواج مي‌شود به شرطي كه ديگر سايه‌يِ هيچ دختري در زندگي آنها نباشد. در محضر، سند ازدواج شهريار با عزيزه امضا مي شود و آن دو [در مقياسِ زماني سريال، البته] به سرعت صاحب سه فرزند (شهرزاد، هادي، مريم) مي‌شوند. شبي شهريار غزل «علي اي هماي رحمت» را مي‌سرايد. همزمان با او، در قم آيت‌الله مرعشي‌نجفي خواب مي‌بيند كه شهريار در حضور حضرت علي همان غزل را مي‌خواند. آيت‌الله، پسرش سيد محمودمرعشي‌نجفي را با يك اتوموبيل شورلت به تبريز مي‌فرستد تا شهريار را به قم ببرد. در قم، آيت‌الله‌مرعشي‌نجفي در يك‌سمت و شهريار در سمت ديگر ميز كوچكي نشسته‌اند و هر يك به تناوب بيتي از غزل را مي‌خوانند. پس از خواندن شعر، سيد محمود مرعشي نجفي با همان اتوموبيل و با همان راننده شهريار را به تبريز بر ميگرداند و خودشان مي روند.

عزيزه بيمار است. شهريار تصور مي‌كند بيماري عزيزه مانند بيماري لاله است. عزيزه در بيمارستاني در تبريز مي‌ميرد و در گورستاني‌كوچك و بدون درخت به خاك سپرده مي‌شود. تابلويِ 1357 ناگهان شهريار را سر قبر عزيزه نشان مي‌دهد. قبر در گورستان بهشت‌زهرا با درختان‌كاج بسيار بلند و قديمي‌است. اوايل بهمن 1357 است. صداي شليك گلوله و شعار « مرگ‌بربختيار» به گوش مي‌رسد. قبر عزيزه را خاك پوشانده. رسول آب مي‌آورد و شهريار غبار قبر را مي‌شويد. بدگماني و ترديد شهريار نسبت به همه شروع مي‌شود.

رسول و شهريار در منزل با هم صبحانه مي‌خورند. در سفره نان‌سنگگ و پنير و چايي هست. شهريار هذيان مي‌گويد. او عقل خويش را باخته و نسبت به همه بدگمان است. در سكانس پاياني، شعر تركي «عزيزه» را مي‌خواند.

نقد: تاكيد روي ازدواج شهريار با عزيزه‌خانم در قسمت‌هاي هيژدهم (جمعه 6 ارديبهشت) و نوزدهم (جمعه 13 ارديبهشت) و ناديده‌گرفتنِ رويدادهايِ زندگي شهريار در تبريز در سالهاي1332-1357 تاكيدي بر غيرهنري‌بودن و غيرمستندبودن سريال است. در فاصله‌يِ همين سال‌ها شهريار به شيراز و اروميه سفر كرد. در تبريز از شهريار بارها تجليل شد. شهريار با استادان بزرگ ادبيات پارسي دانشگاه تبريز و با مقام‌هايِ استان‌هاي آذربايجان شرقي و غربي دوستيِ نزديكي برقراركرد. شهريار مثنوي بسيار بلند و پرشكوه «مولوي‌درخانقاه‌شمس» (122 بيت) را در شب 28 آبان 1336 سرود و روز 28 آبان 1336 در دانشگاه تبريز خواند. شهريار شعر«سرود ايستگاه» را به مناسبت گشايش ايستگاه راه آهن تبريز در سوم اسفند 1337 در حضور شاه با شهامت تمام خواند. باز در سال 1337، وزير فرهنگ ايران روز چهاردهم اسفند را «روز شهريار نامگذاري» كرد و در مراسم بزرگداشت استاندار و مديركل فرهنگ آذربايجان و شاعران و استادان بسياري در بزرگي شهريار سخنراني‌كردند (در‌خلوت‌شهريار، ج 2، ص 166). شعر «سهنديم» به زبان تركي در سال 1346 سروده شد. شعر «سهنديم» بيانيه‌يِ هنري شهريار و يكي از بزرگترين شعرهايِ ادبيات جهان است. سازندگان سريال تمام اين رويدادهاي بزرگ را ناديده گرفته‌اند و ازدواج شهريار با عزيزه‌خانم را مركز توجه خود قرارداده‌اند. در همين دو قسمت نيزآشفتگي موج مي‌زند. بانك كشاورزي در دهه‌يِ 30 خورشيدي به افراد غيركشاورز وام نمي‌داد. در سريال عزيزه‌ي شهري از بانك كشاورزي وام درخواست مي‌كند كه با شهريار آشنا مي‌شود. اگر سازندگان سريال مي‌دانستندكه عزيزه‌خانم نوه‌يِ عمه‌يِ خود شهريار بوده، به خود زحمتِ ساختن يك صحنه‌يِ غلط را نمي‌دادند. عزيزه خانم در سال 1353 در تهران درگذشت. سريال محل مرگ و دفن او را نخست گورستان كوچك و بدون درختي در يك روستاي‌تبريز نشان مي‌دهد. سپس تابلوي «سال 1357 تهران» شهريار را سر قبر عزيزه خانم در گورستانِ بهشت‌زهراي تهران با درختان سرو بلندي نمايش مي‌دهد. اين اشتباهات جدي در دو قسمت ( 18و19) روي مي‌دهد.

داستان خواب ديدن آيت الله مرعشي نجفي هم از افسانه‌هاي ساخته شده‌است. شهريار غزل «علي‌اي‌هماي‌رحمت» را در سال 1317 در استقبال از غزل‌حافظ ( به ملارمان‌سلطان‌كه‌ رساند اين‌دعا را) سروده‌است. علاقه ايرانيان به حضرت علي‌(ع)، فراواني تلميحات در ساختار غزل، و خواندن اين غزل به وسيله‌يِ استادان موسيقي‌(همچون استاد بنان) باعث شهرت سريع اين غزل شد. سريال نام و بزرگي مجتهد عاليقدري را وسيله‌ا‌ي برايِ توجيه به‌هم‌ريختگي‌ساختار خود قرار داده‌است.

20- قسمتِ بيستم، جمعه 20 ارديبهشت 1387

خلاصه: شهريار خوابيده و پياپي صداي شليك گلوله شنيده مي‌شود. برق دمي خاموش مي‌شود و سپس صداي پايي شهريار را بيدار مي‌كند. شمعي روشن مي‌كند و لكه‌هاي خون مي بيند. شهريار به رد لكه‌هاي‌خون به زيرزمين مي‌رود. جواني زخمي در زيرزمين است. دكتري براي ويزيت شهريار به خانه آمده است. دكتر نسخه‌اي مي‌نويسد و مي‌رود (صداي عبدالوهاب شهيدي از ضبط‌صوت شنيده مي‌شود: نمي‌دوني وقتي چشمات توي خوابه ...). شهريار وسايل پانسمان را از جعبه‌يِ كمكهاي‌اوليه بر مي‌دارد و به زيرزمين مي‌برد و بازويِ زخمي جوان را پانسمان مي‌كند. جوان تلاش دارد شهريار را بشناسد. شهريار نخست خود را جلال آل احمد معرفي مي‌كند. زخمي به زحمت مي‌تواند بياد آورد كه جلال آل احمد سال‌ها پيش درگذشته است. شهريار بيرون مي رود و جئان با يافتن غزل ساقي‌ايام (تا غم‌ِهجرِتو آمد به سراغِ دل من) شهريار را مي‌شناسد. شهريار پيشنهاد مي‌كند جوان او را هم به تظاهرات ببرد.

رسول برگشته و ليواني آب با قرصي را براي شهريار مي‌آورد. شهريار قرص را در دهانش مي گذارد و آب را آرام مي نوشد. پس از بيرون رفتن رسول، شهريار قرص را از دهانش بيرون مي‌آورد و كنار قرصهاي فراوانني در زير تشك پنهان مي‌كند. شهريار براي رسيدگي به وضع جوان زخمي، رسول را دنبال باقلوا به بازار مي فرستد. شهريار با جوان درباره‌يِ مسووليت شاعري سخن مي‌گويد. سخنان جوان شهريار را به ياد شيخ محمد خياباني مي‌اندازد كه پنجاه‌وهفت سال پيش خطاب به شهريار توصيه مي‌كرد شعري بنويسد كه زبان حال ، دردها و مشكلات مردم باشد. در سكانس پاياني شهريار در گوشه‌اي نشسته و شعر سلام اي جنگجويان دلاور خوانده مي‌شود.

نقد: اين قسمت شناختي از شهريار بدست نمي‌دهد. براي نگرش شهريار نسبت به انقلاب سال 1357 سند معتبري در دست نيست. آمدن جوان زخمي به خانه‌يِ شهريار هم نه سنديت تاريخي دارد و نه مسئله‌اي را روشن مي‌كند. اگر شهريار از جوان نمي‌خواست او را به تظاهرات ببرد، ناآگاهي و ساده‌لوحي جوان از مسائل را مي‌شد نمونه‌اي از جوانان ساده‌اي پنداشت كه بي‌انديشه به جريان ناگهاني انقلاب پيوسته‌بودند. بازي شهريار با جوان ساده لوح و سخن‌گفتن درباره‌يِ وظيفه‌يِ اجتماعي شاعر بحث‌هاي دوران انقلاب را درباره‌يِ تعهداجتماعي شاعر بياد مي‌آورد. شهريار، اما، بي توجه به سخنان پسند روز، همچنان به اصل «شعر براي زيبايي سخن» پايبند بود و همان عامل ماندگاري هنر او را تضمين‌كرد. شعر سلام «سلام اي جنگجويان دلاور» هم به سال‌هايِ پاياني دوران جنگ، يعني به سال‌هاي پس از 1365 تعلق دارد و با زمان به نمايش درآمده در اين قسمت سريال تناسب و سازگاري ندارد.

سرسپردگي رسول به اراده‌يِ شهريار در جمله‌ي «شماكه‌گفتيد من راه افتاده‌ام، من در راهم» پيوستگي عاطفي بيوك نيك انديش نوبر به شهريار را بياد تماشاگر مي‌آورد. شگفتي در اين‌است كه چرا نام بيوك نيك انديش نوبر را «رسول» گذاشته‌اند. شهريار داراي چنين خوشبختي بود كه در سال‌هاي زندگيش چند دوست صميمي داشت. ابوالقاسم شهيار در جواني، سپس لطف‌الله زاهدي و از 1332 به بعد بيوك نيك اندش نوبر كمك بزرگي به شهريار كردند. نياوردن نام زاهدي و نيك انديش و تغيير نام شهيار به «شيوا» ناديده گرفتن حرمت اين ياران نزديك شهريار است.

21- قسمتِ بيست‌ويكم، جمعه 27 ارديبهشت 1387

خلاصه: شهريار از كوچه‌اي مي‌آيد. صداي شليك گلوله شنيده مي‌شود و سپس چند سرباز، سوار بر جيپ ارتشي، در تعقيب چند جوان از كنار شهريار مي‌گذرند. شهريار و رسول در خانه صبحانه مي‌خودند. رسول خوشحال است كه توهم شهريار در بدبيني نسبت به همه چيز از بين رفته‌‌است. رسول حس مي‌كند شهريار چيزي را از او پنهان مي‌سازد. شهريار در زيرزمين، پانسمان را از روي زخم بازوي جوان باز مي‌كند. جوان اعلاميه امام خميني را از جيبش بيرون مي‌آورد و به شهريار مي‌خواند. در اعلاميه امام از دانشجويان و مردم مي‌خواهد روحاني‌نمايان درباري را از ميان خود برانند. رسول چند بار به زيرزمين مي‌آيد، اما هر بار شهريار اورا بالا مي فرستد. ناگهان ابوالقاسم در زيرزمين پديدار مي‌شود. قاسم شادمان است كه دوست ديرينش سرحال است. دكتر زادمهر براي معالجه‌يِ شهريار آمده است. رسول شهريار را به بالا مي خواند. دكتر از شهريار مي‌خواهد برايش شعر بخواند، چون سالم است. شهريار سه بيت اول شعر (جنگ دارد همه دنيا به تنِ تنهايي/ واي بر من، تنِ تنها و غم دنيايي) را مي خواند. وقتي شهريار از رسول صحبت مي‌كند، دكتر مي‌گويد كه چنين‌كسي را در خانه‌يِ شهريار نديده‌است. پس همه خيالي بيش نيستند. در زيرزمين جوان زخمي آماده‌يِ رفتن است. شهريار با قلم‌ني شعر () را با خطي زيبا مي‌نويسد و جهتِ يادگار به جوانِ زخمي مي‌دهد.

شهريار سر بر لبه‌يِ ميز كار به خواب رفته است. با صدايِ اذان بيدار مي‌شود. به دستشويي مي رود. با تصوير خود در آيينه حرف مي‌زند. به اتاق مي‌رود و نماز مي‌خواند. صداي شاد بچه‌اي او را به بيرون مي‌كشاند. تصوير كودكي و جواني خود را مي‌بيند كه شادمان فوتبال بازي مي‌كنند.سه قسمت زندگيِ او با هم پيوند مي خورند و شهريار تاب اين پيوند را ندارد. دست روي قلب مي كذارد و مي افتد. تابلويي «تهران، بيمارستان مهر، سال 1367» را نشان مي‌دهد. شهريار نيمه‌هوشيار است. بيرون در ميان جماعت اندوهناك زني آرام آرام به سوي مي‌رود. زن وارد بخش اورزانس بيمارستان.مي‌شود. از پرستارها اتاق شهريار را مي‌پرسد. اتاق 111 را نشانش مي‌دهند، و در پي او «ثرياست» از زبان پرستاران شنيده مي‌شود. ثزيا زني درآستانه‌ي ورود به پيري از دري باز شهريارِ بيهوش را مي‌بيند. از زبان شهريار شنيده مي‌شود: آمدي؟ و جان مي‌سپارد. غزل «حالا چرا» با صداي استاد بنان در سريال شنيده مي‌شود. سپس فيلم خاكسپاري شهريار (27 شهريور 1367) پخش مي‌شود. (پايان)

نقد: قسمتِ پاياني، طنزِكار تدوينِ سريال است. سازندگان از روزهايِ آغاز پخش هميشه مي گفتند كه سريال بيست‌ودو قسمت دارد. شايد به دليل ايرادگرفتن‌‌هايِ بسيار زيادِ افرادِ ويژه همچون مريم، دختر شهريار، از پخش قسمت 22 گذشتند. با اين شكل، آغاز قسمتِ پاياني در پيِ جريان پيوستن شهريار به جريان انقلاب بود. پخشِ شعر «بسيج» از زبان شهريارِ واقعي پيوستگيِ شهريار را به جريان انقلاب نشان مي‌داد. درست است كه شهريار براي انقلاب اسلامي ايران 22 قطعه شعر سروده است، اما اشعار شهريار در ادامه‌يِ همان اصل «شاعربودن» شهريار انجام مي‌شد. شهريار شاعر مادرزاد بود و موضوع برايش بهانه‌اي بيش نبود. در مراسم خاكسپاري هم شعار «شهريارِ حزب‌الله» ترديدآميز به نظر مي‌رسيد.

پديدار شدن ابوالقاسم و گفتگوي شهريار با او در زيرزمين روشي براي مجازي جلوه دادن افراد پيرامونِ شهريار (به ويژه رسول) بود. در قسمت نوزدهم، از زبان شهريار بيانيه‌اي پخش‌شدكه «آيا شاعران بيشتر به واقعيت بستگي‌دارند يا به خيال؟ و سريع خودش پاسخ داد: گمانم به خيال» مي‌تواند به عنوان زمينه‌سازي براي اين حالت مجازي‌بودن افراد در نظرآيد، اما سريال قصد داشت زندگي شهريار را نمايش دهد و همه آگاه هستند كه افراد زيادي از جمله بيوك‌نيك‌انديش‌نوبر و فرزندان خود استاد شهريار (شهرزاد، مريم و هادي) اغلب در خانه‌اش بودند. اين افراد درسريال غايب هستند.

دریاچه ارومیه، خشک شدن دریاچه ارومیه، دریاچه ارومیه را نجات دهید، باقری حمیدی، مقاله نویسی

مرگ دریایِ زیبایِ آذربایجان

عبداله باقري حميدي

سخن از دریا همواره دریاچه‌یِ ارومیه را بیاد می آورد. کسانیکه در ذهنیت فرهنگی و در فرهنگِ زبانیشان واژه‌یِ دریا با نامِ این دریاچه تداعی می‌شود، نیک می‌دانند که بخشی از ذهنیت زیبایی شناسی مردم آذربایجانیان با این دریاچه پدیدآمده است. یک آذربایجانی همواره آب و خاک و نان و آتش را نیروهایِ زندگی پنداشته است. یک آذربایجانی همواره نگران کمبود یا نبود یکی از این چهار نیرویِ زندگی بوده است. مردم از روزگارانی دور آب را حرمتیِ بزرگ نهاده‌اند. فراوانیِ آب در یک مکان را ستایش کرده‌اند. از آب‌هایِ گوارایِ کوهها نوشیده‌اند و در آب هایِ شورِ دریا شنا کرده‌اند.

آذربایجانیان رویای رفتن به دریا و بازی کردن روی شنزار داغ دریا را هرگز فراموش نمی‌کنند. تابستان‌ها رویایِ رفتن به دریا هرکسی را سرشار از امید به شادمانی و روزی پر از حسِ خوشبختی می‌ساخت. گروه گروه انسان‌هایِ جوینده یِ زیبایی با هر وسیله‌یِ ممکن به دریا می‌رفتند. وسیله‌یِ رفتن بسرعت دگرگون می‌شد، اما خود رفتن همچنان پایدار بود. روزگاران پیش روستانشینان از سولدوز با ارابه به دریا می‌رفتند. ارابه ها را دو کَل (نرِ گاومیش) می‌کشید. بر نشستنگاهِ بازِ ارابه صدایِ آواز مردان و زنان با نسیم سحرگاهی در می‌آمیخت. همزمان گاری‌هایِ اسب کش هم مردم را به دریا می‌برد. سپس تریلیِ تراکتور، مینی بوس، دوچرخه، وانت بار، موتورسیکلت، و سرانجام اتوبوس و اتوموبیل گروه گروه مردم را به دریا کشاند. از شهرها و آبادی‌هایِ دیگر پیرامون دریا خبر نداشتیم، اما به گمانِ ما کرداریِ نیک همچون کردارِ مردمِ سلدوز را داشتند. با خشکیدنِ دریا، میلِ داشتنِ روزی شاد نیز در خیال مردم پژمرده شد.

دریا هم دریا بود. رنگِ سبزآبی آبِ گسترده حسی از جاودانگی و بی‌پایانی در بیننده پدید می‌آورد. گستره‌یِ آب، موجهایِ کَف‌دار زا از جایی ناپیدا در میانگاه دریا بسوی ساحل می‌آورد. هنگام توفیدنِ سپیدباد خیزاب‌ها خوفناک می‌شدند. هر کسی از دیدنِ نعره‌یِ موجِ پیش‌آیند، هراسیده می‌گشت. پیرامون دریا هم تپه‌ماهور و کوه بود. رویِ دشت و دامنه وکوه همواره سایه‌ا ی از رنگ سبزِ زندگی به چشم می‌آمد. آنجا که آب رودخانه‌ها دمادم خوابِ دریا را بر می‌آشفت، تالاب‌هایی درست شده بود. پیرامون تالاب‌ها جگنزار و میانگاه تالاب‌ها محل چمیدنِ مرغابیها، غازها، فلامینگوها، آبچلیک‌ها و دُرناها و کلنک‌ها بود. لک‌لک‌ها هم می‌آمدند و می‌رفتند. تمامِ زیبایی طبیعت در دریایِ ارومیه گرد آمده بود. تمام آن زیبایی‌ها از هم پاشید.

تابستانها شنا کردن در آبِ دریا شکل آشکاری از خوشبختیِ زندگی بود. کودکان، جوانان، میانسالان و سالمندان خیار در دست با لباس شنا بسوی آب دریا می‌رفتند، روی خیزاب‌های نرم آب شناور می‌ماندند و گاهگاهی خیار نیش‌زده را به چشم می‌مالیدند تا چشم‌ها از گزند شورآب پاک بماند. سالخوردگان و گاهی میانسالان روی ماسه‌های داغ ساحل دریا دراز می‌کشیدند، دیگران اندام آنها را با ماسه‌یِ داغ می‌پوشاندند. گرمایِ سوزان، انسانهای خوابیده در ماسه را بی‌تاب می‌کرد و بی‌تابی را با آب هندوانه فرو می‌نشاندند. تنها ماسه‌هایِ داغِ دریای ارومیه می‌توانست سرمایِ یخینِ آذربایجان را از استخوانهای مردم بدر آورد. رفتن به دریای ارومیه رویای هر آذربایجانی و خاطره‌اش سرچشمه‌یِ بی پایان بیانگری بود. آن همه گرمی و امید به سلامتی یکباره ار دست رفت.

چهل و پنج روز از تابستان می‌گذشت و دیگر شنا در دریا به پایان می‌رسید. در باورِ مردم آذربایجان در چهل و پنجِ تابستان «گویروخ» بچه‌دار می شد و سرما بر تن زمین و آب و خاک می‌نشست. «گویروخ» مادرِ سرما و دشمن آتش و گرمی بود. سارا نیز در چهل و پنجِ تابستان خود را به آبِ آرپاچای افکنده بود و گرمیِ زندگی در آب سرد شده بود. تمام این زیبایی‌ها محو شد.

زمستانها هم دریای نقره فام تا پایانِ افقِ دید هر بیننده‌ای کشیده می‌شد. در میان کوههای برف‌پوشِ پیرامون، آب دریای ارومیه از حرکت شتابناک باز می‌ایستاد و گویی از سرمایِ سوزناکِ هوا به شگفتی درآمده باشد. تک درختانِ کنار دریا، پوشیده از شَدّه هایِ مرواریدگونِ پژه‌یِ سحرگاهی در سکوتی ژرف فرو می‌رفتند. نیمگاهِ پیشروز، مه از دریا برمی‌خاست و به آسمان می‌رفت. جاهایی توده‌ای از مه از سرشاخه‌هایِ لرزان درختی آویزان می‌ماند. تماشایِ دریا و مه و برف و درختان سرد در زمستان بیننده را سرشار از زیباییِ شگفت‌انگیز هستی می‌کرد. تمام این شگفتی‌ها در یادِ انسانهایِ فراموشکار گم شد و چند روزی دیگر از کتابهایِ جغرافیا نیز کنار گذاشته می‌شود..

امروز دریایِ رویاییِ آذربایجان مزرعه‌ای از کپه‌کپه نمک است. توده‌های ابرمانند و کوچکِ نمک تمام بستر دریا را پوشانده است. اندک آب باقی مانده در دریای زیبایِ ما، تن سنگین و اندوهگین خود را بر بستر نمکپوش دریا به آرامی حرکت می‌دهد. رودخانه‌یِ جیغاتی نرسیده به گوشاچای خشکیده و تالاب زیبایش به محل گَندآبها تبدیل شده است. از رودخانه‌یِ گادار در سولدوز چیزی باقی نمانده است. از رودخانه‌های مهاباد، شهرچای، سرو، سلماس، قطورچای و خوی خاطره‌ای محو در خاطر پیرمردان و پیرزنان مانده است. سوفی چایِ بزرگ سهند در پایین ماراغا خشک می‌شود. رودخانه‌یِ پرآب سبلان، که پس از گذر از دشتی در دوزدوزان آجی چای می‌شد و از تبریز می‌گذشت تا آبش را به دریا بریزد، اینک به بستر پساب‌های صنعتی تبدیل شده است. دشت‌ها و کوههای پیرامون این رودخانه‌ها و تالاب‌ها به کویر ناهموار بیشتر می‌ماند. مرغابیها، غازها، فلامینگوها، آبچلیک‌ها و دُرناها همگی اندوهگین این جفای انسانها هستند و دیگر به تالاب‌های پیرامون دریا نمی‌آیند. پرندگان نیز همچون انسانهای آگاه توان تحمل ویرانیِ این گوشه‌یِ زیبایِ زمین را ندارند.آب و زندگی باهم از دریایِ زیبای آذربایجان گرفته شد.

از ارومیه به تبریز که می‌آیی، ناگزیر راه میانیِ دریا را می‌پیمایی. از روی پل نیمه کارآمد می‌گذری و از تماشای پل هیچ حس زیبایی‌شناسی در ذهن آدمی پدیدار نمی‌شود. پل را روی هوا بسته اند. در دو سویِ پل هزاران تن آهن و پولاد زنگ زده، ستونهای درشت پولادی، کشتی‌هایِ به پهلوافتاده، پسریز روغن موتور و آلونک هایی بنام فروشگاهِ بیسکویت و نوشابه مرکز دریا را به پلشتیِ زشت‌اندیشان آلوده است. زشت‌تر از آن پل و آن راه گذرگاهی را کسی بیاد نخواهد داشت. کوهها را کندند، در دریا ریختند تا دریا را و طبیعت را باهم ویران کنند. هیاهوی کرکننده و نعره‌هایِ بیهوده‌یِ تبلیغاتِ قدرتجویان هوشِ حسابگرِ انسان‌ها را چنان آشفته ساخت که خشک شدن دریا از گمان کسی نگذشت. هیاهویِ تبلیغات گوش مردمِ عوام را پُر کرد و چشمِ بینایشان بینایی و ذهنشان بینش را فراموش کرد. آشوبِ صدا انسانها و پرندگان را بشدت آزار داد.

در آسمان بجای هوای پاک، سمّی ترین گازها در چرخش هستند. هزاران ماشین، کارخانه، نیروگاه، مراکز تولید مواد شیمیایی و کارگاههایِ دنیایِ مدرن در حال گرم کردن محیط و آلودنِ هوایِ پاکِ هستی هستند. آسمان چنان تیره شده که ابرهای برخاسته از دریایِ مدیترانه به این سو نمی‌آیند. پاکیِ زمین نیز از پلشتیِ همان کارخانه‌ها و کارگاهها بیمار شده است و دیگر از خاکِ زمین سبزه‌ای و گیاهی نمی‌روید. جریانِ آب رودها به سویِ دریا بسته شده و پساب هایِ صنعتی روانه‌یِ دریا هستند. چنین است که دریایِ زیبایِ آذربایجان از بین می‌رود.

کاش نه جاده‌ای می‌کشیدند و نه پلی بر رویِ آن می‌بستند. کاش هرگز پایِ پلشتِ سودجویان را رویِ قلبِ دریا نمی‌گذاشتند. کاش تنها مکانِ رویاییِ گردش‌های تابستانی ما را به چرخه‌یِ طبیعت و حالِ زیبایی‌جویِ انسانها واگذار می‌کردند. کاش دریا را نمی‌خشکاندند.