خاطره بهجت آباد

بهجت آباد است و شب نیمه است و من چشم انتظار

انتظاری آخرین کز آخرین دیدار یار

قدرتی پا در میان آورده پر خوف و خطر

سرنوشت مبهمی ما هر دو را در انتظار

گر بیاید بهر تودیع و وداعِ آخری است

ور نه بگذشته است کار از کارِ بختِ نابکار

اشک ریزانند و با من، هم خدا حافظ کنان

بهجت آباد و لب استخر و این زیر چنار

هیکلی در جنب و جوشم، رویِ پایی بند نه

آهنم گو آب گشت و زیبقی شد بیقرار (زيبق: جيوه)

توده‌هایِ ظلمت شب، روی هم انباشته

شانه‌هایم زیر بار سرب، گویی در فشار

برگ ریز آخر پاییز و در بیرونِ شهر

سوزنِ سرما، سر و صورت گزد چون نیش مار

من سگِ هارم گزیده، سردی‌ام احساس نیست

دوزخیًِ غار هجرانم که اقلیمی است حار

موج استخر از سیاهی گو سپاهی آهنین

در هجوم است و شبیخون با من این فوج سوار

جز خدا و اختر و من، چشم کس بیدار نیست

چشم اختر نیز هم سنگین خواب است و خمار

گه بنالد مرغکی یعنی که بیدارم ولی

در زمان خسبد به لا لای نوایِ جویبار

هیکلِ نحس درختان سد راه هر امید

کاج‌ها گویی عبوسانند و برج زهرمار

روح شبگردم جهان در می‌نوردد، کو؟ کجا؟

راه بیرون جستن از این تیره غار تنگ و تار

التماس چشم و گوشم، از زمین و آسمان

یک شبح یا یک صدایِ پایی از آن گلعذار

گوش با اصواتم آمیزد به سانِ ضبط صوت

چشم در اشباحم آویزد به سان گوشوار

یک دو بار از ره سیاهی آمد و بگذشت و رفت

غیر نومیدی نبودش با دلِ امیدوار

آتشی در خرمنِ هستی من افتاده بود

تا بر آرد روزگار از روزگارِ من دمار

اهتزاز برگ‌ها بود و نوایِ ساز دل

از عزادارانِ عشق و سوگوارانِ بهار

من چوغواصی که ناگه رفته در کامِ نهنگ

یا کسی کو خود زده ناگه به آبی بی‌گدار

صبحِ دیروزم گشوده پا به دژبانی ز بند

صبح فردا نیز باید بندم از این شهر بار

بایدم بیرون شد از این شهر و یکجا دست شست

از همه چیز جهان چونانکه از یار و دیار

چند ماهم بیش تا پایان تحصیلات نیست

حاصلِ یک عمر کشت و کار می‌سوزد به بار

از همه جانسوزتر، فکر پدر مادر که هست

چشمشان در راه و روز و شب کنند از خود شمار

وه چه تاریخی‌ترین شب می‌گذارد عمر من

تا که طولانی‌ترین یادی بماند یادگار

تیره توفانی که گر بر کوهساران بگذرد

باز نگذارد بجز خاکستری از کوهسار

در پناه شب امید آخرین دیدار هست

پای دار، ای صبح و ما را در پناه شب گذار

ای سحر امشب خدا را پرده از رخ وامگیر

وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار

کوکب صبحی گرفتم سازگار و سر به زیر

چون کنم با کوکب بختی چنین ناسازگار

غرقه‌یِ غرقاب و دارم دست و پایی می زنم

بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست

گه به مغزم برقِ فکرِ انتقام و انتحار

داشت بر سر می‌زد از جوش و جنونم موج خون

سر به سویِ آسمان شد ناگهم بی اختیار

کای به میعاد کتابِ خود به مضطرین مجیب

بیش از این است انتظار اضطراب و اضطراز؟

ناگهم اغمایی و سیری و رویایی شگفت

واشدم چشم و ستون صبر دیدم استوار

گویی از دنیایِ دیگر گفته بودندم به گوش

شرطِ بُردِ عاقبت را باخت باید این قمار

گر طمع داری حیات جاودانی سربلند

چند روز خاکیان گو سر به زیر و خاکسار

آخرین بانگ خروس از طرفِ باغی شد بلند

در جگرگاهم خلنده خنجری بود آبدار

فرصت یک بار دیدن نیز با این دست باخت

طالعم این پاکباز بدقمار بدبیار

آسمان دیدار آخر نیز کرد از من دریغ

تا کند سوز و گدازم سکه‌ای کامل عیار

صبح با چشمی دریده گفت دیگر جیم شو

کز الف اینجا به گوش آویزه سازد چوب دار

نیشخند صبح بی انصاف گویی صاعقه است

آخرین امیدم از وی، خرمنی شد تار و مار

خود به محرابِ شفق در سجده دیدم غرقِ خون

مقتدی یا پیشوا و خرمن هستی نثار

سرفکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت

ورد آهم دم به دم: ای روزگار، ای روزگار!

زی کمال الملک هم رفتم که شاید او کند

رخصت برگشت را فکری به حالِ این فگار

لیکن او را با دلی بشکسته‌تر دیدم که گفت

کل طبیب ار بود باری سر نبودش پنبه زار

کم‌کم آن عشق مجازم چون جَنین شد بار دل

روح از آن یک چند چون آبستنانم در ویار

تا که عشقی آسمانی زاد از آن دل چون مسیح

کز دم روح‌القدس می‌داشتندش باردار

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می‌دهند

هر گدایِ عشق را حافظ نخواند شهریار

بهجت‌آباد خاطره‌سی

اولدوز سایاراق گوزله‌میشم هر گئجه یاری

گئژ گلمه‌ده دیر یار ، گئنه اولموش گئجه یاری

گوزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس

باتمیش قولاغیم گور نه دوشورمکده‌دی داری

بیر قوش آییغام سویله‌یه‌رک گاهدان اییلده‌ر

گاهدان اونودا یئل دئیه لای لای هوش آپاری

یاتمیش هامی بیر آللاه اویاخدیر داها بیر من

مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری

قورخوم بودو یار گلمه‌یه بیردن یاریلا صوبح

باغریم یاریلار صوبحوم آچیلما سنی تاری

دان اولدوزو ایستر چیخا گوز یالواری چیخما

او چیخماسادا اولدوزمون یوخدی چیخاری

گلمز تانیرام بختیمی، ایندی آغارار صوبح

قاش بیله آغاردیخچا داها باشدا آغاری

عشقین کی فرارینده وفا اولمیاجاقمیش

بیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری

سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدو

سینمده اورک وارسا کسیب قیردی داماری

ریشخندیله قیرجاندی سحر سویلدی: دورما

جان قورخوسو وار عشقین، اوتوزدون بو قوماری

اولدوم قارا گون، آیریلالی او ساری تلدن

بیله قارا گونلردی ائده دن رنگیمی ساری

گوز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار

دریایه باخار بللی‌دی چایلارین آخاری

از بس منی یاپراق کیمی هیجرانلا سارالدیب

باخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدو قیزاری

محراب شفقده اوزومو سجده ده گوردوم

قان ایچره غمیم یوخ، اوزوم اولسون سنه ساری

عشقی واریدی شهریارین گوللو، چیچکلی

افسوس قارا یئل اسدی، خزان اولدو باهاری

بررسيِ شكليِ دو قطعه شعر «خاطرهِ بهجت‌آباد» و «بهجت‌آباد خاطره‌سي»

نسبيتِ معنا به زبان

بررسيِ اين دو قطعه شعر از يك شاعر و با يك موضوع و با بيت‌هايِ همسان از نظر ايماژهايِ شعري مي‌تواند سهمي در تقويتِ ايده‌يِ «نسبيتِ مفهوم به زبان» داشته باشد. شعر پارسي شهريار .ويژگيِ تازه‌اي ندارد كه آن را از شعرهايِ سنتيِ ادبيات پارسي يگانه سازد. ايماژهايِ موجود در شهر پارسي همه آشنايِ شعرخوان‌هايِ جدي است. شايد مصرعِ نخستِ بيتِ مقطع (تاجِ عشق آري به خاكسترنشينان مي‌دهند) بيانِ تازه اي از مفهومي سالخورده باشد، اما بيت‌ها و مصرع‌هايِ ديگر همگي آشنا هستند. اين آشنابودن به اين دليل است كه چنين شعرهايي را «سنتِ شعر پارسي» امضا كرده است و نيازي جدي به آوردن تخلصِ شاعر در بيت پاياني وجود ندارد. سرودنِ تركيِ همان شعر به زبانِ تركي شايد دليلي باشد كه خود شهريار نيز به تازه نبودن شعر پارسي متوجه بوده است. اطناب زير ايستايِ شعر پارسي است و خواندنِ شعر را خسته‌كننده نموده، در حاليكه در شعر تركي ايجاز زير ايستايِ زيبايي است و خواندنِ شعر تركي را بسيار شوق‌انگيز كرده است. شعر تركي نيز با قراردادهايِ وزني و قافيه‌اي سنتِ شعر پارسي نوشته شده است، اما وجود عناصرِ آوايي و ايماژهايِ نو در «بهجت آباد خاطره سي» شعر را تازه مي‌نماياند.

شهريار هر دو غزل را در سال 1351 سروده است. نخست، غزل به زبان پارسی سروده شد، و سپس شهریار آن را به ترکی نیز سرود. موضوع سخن در هر دو شعر به 43 سال پیش از سروده شدنشان مربوط است. سرایش این غزل شکلِ عملی سخن ویلیام وردزورث (1770- 1850) شاعر رمانتیک انگلستان است. وردزورث در دیباچه یِ «اشعار غنایی» (1798) نوشته است که شاعر یک پدیده‌یِ طبیعی را می‌بیند، تصویرِ ذهنیِ آن پدیده در مغز شاعر جريان مي‌يابد تا در زمانِ آسودگیِ او به شعر تبدیل شود. رویداد ازدواج «پری» معشوق شهریار با دیگری و انتظار شهریار به دیدار او در شامگاهِ عروسی‌اش در دهه‌یِ نخست سده‌یِ چهاردهم خورشیدی روی داده بود و شهریار شعر را در سال 1351 خورشیدی سرود. روایتِ رویدادهایِ آشنا در زندگیِ شهریار، یعنی رفتن به نیشابور و دیدار از آرامگاه کمال الملک در آنجا و پرداختن به نوعی خلوت (عشق مجازی) در سال‌هایِ پس از 1340 خورشیدی در شعر پارسی بیان شده است. شعر ترکی تنها شدت انتظار را بیان می‌کند.

شعر پارسی از 47 بیت و شعر ترکی از 15 بیت شکل گرفته است. طولانی بودن شعردر زبانِ پارسی، غزل را تا حد قصیده پایین می‌آورد. اطناب بر شعر پارسی حاکم است. تعدادی از بیت‌ها را می‌توان حذف کرد. از نظر آوايي، در شعر تركي استفاده‌يِ فراوان از «واج آرايي» شعر را شنيدني‌تر ساخته است. همچنين وجود ايهام در واژه‌يِ «ياري» در بيت نخست شعر تركي سهمي بزرگ در زيبايي شعر تركي دارد. شعرهاي پارسي و تركي داراي بيت‌هايِ يكساني هستند. بیت هایِ یکسان در دو زبانِ پارسی و ترکی برای سخنکاوی جالب هستند.

پارسی:

جز خدا و اختر و من، چشم کس بیدار نیست

چشم اختر نیز هم سنگین خواب است و خمار

گه بنالد مرغکی یعنی که بیدارم ولی

در زمان خسبد به لا لای نوایِ جویبار

ترکی:

بیر قوش آییغام سویله یه رک گاهدان اییلده ر

گاهدان اونودا یئل دئیه لای لای هوش آپاری

یاتمیش هامی بیر آللاه تویاخدیر داها بیر من

مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری

جابجایی بیت هایِ پارسی در ترکی سبب به هم ریختگی نظم طبیعی رویدادها شده است. در شعر ترکی، آمدن بیداری گاهگاهی پرنده، منطق بیت پيشین را بهم ریخته است. وقتی پرنده‌ای بیدار است، پس نمی‌توان گفت «غیر از خدا و من» همه در خوابند. در شعر پارسی ترتیب مناسب‌تر به نظر می‌رسد. از نظر ترکیب واژه‌ها، شعرِ ترکی زیبایی بیشتری دارد. سرود لالایی باد به گوش پرنده در ترکی بسیار زیباتر از «لالایی جویبار» است. جویبار در سخن منظومِ پارسی همواره «سرود» يا «زمزمه» می‌خواند. در شعر پارسی، «اختر» تنها برای پرکردنِ وزن شعر آمده است. منطقِ سخن حکم می‌کند که نمی‌توان تنها یک اختر را در آسمان دید که آن هم «چشمش با خواب سنگین» شود.

پارسی:

آخرین بانگ خروس از طرفِ باغی شد بلند

در جگرگاهم خلنده خنجری بود آبدار

ترکی:

سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدو

سینمده اورک وارسا کسیب قیردی داماری

بیت ترکی ترجمه‌یِ امین بیت پارسی است. در شعر پارسی، «باغ» تنها بر اساسِ نیاز وزن شعری آمده است. باغ با خروس تناسب و همنشيني ندارد. آواز خروس از آبادی‌ها به گوش می‌رسد، بلبل در باغ می‌نالد. در ترکیِ «سانکی» بر ابهامِ موضوع می‌افزاید، در حالیکه در شعر پارسی بنظر می‌رسد خروس از آغاز آشنایِ سخنگويِ شعر است. همچنين تكرار آواهايِ خشنِ «خ» و «ق» در شعر تركي با معناي متن تناسب بيشتري دارد.

پارسی:

صبح با چشمی دریده گفت دیگر جیم شو

کز الف اینجا به گوش آویزه سازد چوب دار

نیشخند صبح بی انصاف گویی صاعقه است

آخرین امیدم از وی، خرمنی شد تار و مار

ترکی:

ریشخندیله قیرجاندی سحر سویلدی: دورما

جان قورخوسو وار عشقین، اوتوزدون بو قوماری

در شعر پارسی، ترکیب «جیم شو» جدیتِ سخن را کاسته و سخن را به گویشِ نظامیان بدل کرده است. در ترکی، واج آرایی رویِ آواهایِ «ق»، «خ»، «س» و «ل» بسیار زیباست. در پارسی نیز واج آرایی «ص» شنیدنی است. استعاره يِ «خرمنِ تار و مار» برايِ «اميد» در شعر پارسي تازه و بسيار زيباست.

پارسی و ترکی:

خود به محرابِ شفق در سجده دیدم غرقِ خون

مقتدی یا پیشوا و خرمن هستی نثار

محراب شفقده اوزومو سجده ده گوردوم

قان ایچره غمیم یوخ، اوزوم اولسون سنه ساری

در شعرپارسی مصراع نخست و واژه‌هاي «مقتدا يا پيشوا» اشاره‌اي به شهادت علي‌ابن‌ابي‌طالب دارد و در خواندني بينامتني معهوم را گسترده‌تر مي‌سازد.در شعر ترکی با توجه به انگاره‌یِ «خنجر و فلب» در بیت هایِ بالا، تناسب چشمگیری به نظر می‌رسد.

پارسي:

در پناه شب امید آخرین دیدار هست

پای دار، ای صبح و ما را در پناه شب گذار

ای سحر امشب خدا را پرده از رخ وامگیر

وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار

نركي:

قورخوم بودو یار گلمه‌یه بیردن یاریلا صوبح

باغریم یاریلار صوبحوم آچیلما سنی تاری

دان اولدوزو ایستر چیخا گوز یالواری چیخما

او چیخماسادا اولدوزمون یوخدی چیخاری

دو بيت شعر پارسي تكرار يك موضوع است. سخنگويِ شعر اميدوار است كه ديدار در پناه شب رخ بدهد. صبح شخص‌انگاري شده است و از صبح با التماس خواسته مي‌شود تا «پاي دارد» و شب همچنان پناهگاه عاشق و معشوق براي ديدار باشد. زيباييِ شعر تركي از عنصر تكرار پديد آمده است. در بيت نخست تكرار . «ياريلا» و در بيت دوم تكرارِ «چيخا و چيخما» ريبايي شگفتي به شعر داده است.

* * *

پايان شعرها در هر دو زبان زيباست، اما مقطعِ شعر پارسي شكوهِ بيشتري دارد. پارادوكسِ عرفان در شعر پارسي بيان شده است: كسي كه خود را خاكسترنشين نمود، مي‌تواند تاج عشق بر سر بگذارد. شاعر پاداشِ يك عمر شاعري خويش را با دريافتِ نامِ «شهريار» از هنرمندترين شاعر زبان پارسي مي‌ستايد. بيت آخر تناسبي با كلِ شعر ندارد. بسياري از بيت ها در شعر پارسي سست و اجباري هستند. بيت پاياني برآمده از استدلالِ غايب در شعر نيست. در شعر پارسي، مصرع‌هايي بي‌معني و نامتناسب همچون «آهنم گو آب گشت و زيبقي شد بي‌قرار» وجود دارد. شعر تركي از نظر ساختار بسيار منسجم است و اغلبِ بيت‌ها با هم و با حسِ كلي شعر متناسب هستند. در تركي، حسرتِ هميشگيِ نرسيدنِ عاشق به معشوق برسخن حاكم است. از نظر آوايي نيز، مكثِ ناگهانيِ موجود پس از واژه يِ «اسدي» زيبايي آوايي سخنِ شاعرانه را به هم مي‌ريزد.

پارسي:

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می‌دهند

هر گدایِ عشق را حافظ نخواند شهریار

تركي:

عشقي واريدي شهريارين گوللي چيچكلي

افسوس قارا يل اسدي خزان اولدي باهاري

* * *

در کل، طولانی بودن شعر پارسی آن را خسته‌کننده نموده است، در حالیکه ایجاز شعر ترکی و تناسب و فرینه‌هایِ واژگانی در مصراع‌های تعدادی بیتها زیبایی شگرفی بوجود آورده است. وجود کاستی‌هایی در این دو شعر، هیچگونه تیرگی بر هنر شهریار وارد نمی‌سازد. کسی که بیش از دوهزار قطعه سروده باشد، شعرش باید دارایِ کاستی هایِ ساختی و محتوایی باشد.