استاد شهریار، سریال شهریار، کمال تبریزی، اردشیر رستمی، سیروس گرجستانی، باقری حمیدی
دربارهيِ سريالِ «شهريار»
(قسمت 1 تا 7)
پخش از شبكه2 تلويزيونِ ايران، ساعتِ 9 جمعه 2 آذر 1386، تكرار ساعت 2 شنبه
نويسندهيِ فيلمنامه: مهدي سجادهچي انتخابِ موسيفي: فرهاد فخرالديني
تهيه كننده: پروانه پرتو كارگردان: كمال تبريزي
بازيگرانِ نقشِ شهريار: شايان پارسايي (كودكي)
اردشير رستمي (جواني)
سيروس گرجستاني (ميانسالي و پيرسالي)
خلاصه: بخشِ اول سريال به شرحِ موقعيتِ اجتماعيِ آقاميرزاآقا خشكنابي، پدر شهريار، در ميانِ مردمِ تبريز و توصيفِ فضايِ سالهاي مشروطيت در سالهايِ 1284- 1286 ميپرداخت. همسرِ اولِ ميرزاآقا خشكنابي مرده و او همراه با يادآوريِ همسرِ پيشين، عاشقِ بيوه زني به نامِ كوكب خانم ميشود. ميرزاآقا وكيل است و مشكلِ مالكيتِ زمينِكشاورزيِ پدرِكوكبخانم را حل ميكند. در جريانِ كارِ وكالت، به كوكبخانم علاقهمند و با او ازدواج ميكند. دو فرزندِ اولِ آنها پس از تولد ميميرند و پس از امضايِ فرمانِ مشروطيت به وسيلهيِ شاه، خبرِ حاملگيِ كوكبخانم خانواده را شاد ميكند.
نقد: سريال در مكانِ مناسبي ساخته شدهاست. زمينهيِ مكانيِسريال دو شهركِ مهمِ سينماييِ كشور (شهركسينماييِفارابي و غزالي) است. خانههايِ گلي با پوششي از كاهگل، درها و پنجرههايِ چوبيِ بيشكل، گذرگاههايي به تنگيِ ذهنِ انسانهايِ يك سده پيش، و تيمچهيِ بازار فضايِ مناسببي برايِ ارائهيِ داستاني در سالهايِ 1290 خورشيدي ميسازد. لباسِ مردها مناسب انتخاب شده است. عكسهايِ مردان در دورانِ مشروطيت درستيِ شكلِ لباسِ مردان در سريال را گواهي مي دهد، اما پوششِ زنان در يك سده پيش به شكل مانتو و شلوار و روسريِ شبيهبهمقنعه اشتباهِ بزرگِ طراحِ لباساست. خطايِ بزرگِ كارگردان در استفاده از زبانِ آشفتهيِ شخصيت هاست.
زبانِ تركي برايِ مردمِ ايران زباني بسيار آشناست. گويشورانِ تركي نزديك به نيمي از مردمِ ايران را تشكيل ميدهند. در سريال، شخصيتها به دو زبانِ پارسي و تركي حرف ميزنند. پارسيِ شخصيتها هم زبانيساختگياست كه در راديو و تلويزيونِ ايران اغلب برايِ ايجاد طنزِ زباني بكار ميرود. هنگامي كه ميرآقا و كوكبخانم برايِ ابرازِ عشق نيمي از ديوانِ حافظ را از حفظميخوانند، پس بايد صحبتكردنِ دقيقِ زبانِ پارسي را هم بدانند. كارگردان زبانِ شكستهاي را در دهانِ شخصيتها گذاشتهاست.
در فيلمهايِ تاريخي، فضايِ حاكم بر جامعهيِ آن زمان با چند تصويرِ مناسب ايجاد ميشود. هيچكارگرداني درونمايهيِ بزرگ و جهانشمولِ هنرش را قربانيِ تفاوت زباني و
سخنگفتنِ با لهجهيِگويشورانِ يك زبان در زبان ديگر نميكند. در سريالِ شهريار، زبان بازيچهيِ كارگردان است و او بيشتر به فكر خنداندنِ تماشاگر بر زبانِ شخصيتهاست.
بههمريختگيِزماني (anachronism) چشمگيرترين ويژگيِ بخشِ اول سريال بود. رويدادهايِ شناختهشده بههم ريخته و رفتارهايِ ويژهيِ امروزي بر مردمِ يكسده پيش تحميل شده است. فرمانِ مشروطيت در 14 مردادِ 1286 به وسيلهيِ مظفرالدينشاهقاجار امضا شد. در اين زمان شهريار دستكم دوساله بود. خودِ شهريار در صحبت از زندگيِ خود ميگويد كه ستارخان او را در آغوشگرفته و از خدا خواسته است كه او را مردِ بزرگي بنمايد. در سريال، پس از امضايِ فرمانِ مشروطيت و پادشاهشدنِ محمدعليشاه، كوكب خانم حامله است و قرار است شهريار متولد شود. اين تاريخ سازي هم ادامهيِ آشفتگي در تدوينِ زندگينامهيِ يكي از شاعرترينشاعران ايرانزمين است.
سوگواري برايِ مرگِ بچهيِ تازهمتولدشده در آذربايجان هرگز رايج نبوده و نيست. چنين مردهاي را دو يا سه نفر از آشنايانِ پدرِ بچه به قبرستان ميبرند و بدون هيچِ سوگداشتي دفن ميكنند. در سريال، برايِ مرگِ بچهيِ يكروزه اشكريزانِ گستردهاي توسطِ خيلِ سوگواران بر پا شدهاست.
خواندنِ خطبهيِ عقد در آذربايجان تا سالهايِ اولِ دههيِ 1350، تنها با حضورِ پدرِ داماد و عروس در خانهيِ آخوند و يا در محضر انجام ميشد. در سريال، صحنهيِ امروزهيِ سريالهايِ خانوادگيِ تهران جانشينِ خواندنِ خطبهيِ عقد در خانهيِآخوند شده است. يكسده پيش، تنها نظرِ پدرِ پسر و دختر شرطِ اساسي برايِ ازدواج بود. هلهلهيِ شاديِ زنها در حضورِ دهها مرد در مراسمِ عقد، يكي از مواردِ آشكارِ بههمريختگيِ تاريخي است.
بههمريختگيِ زماني در آثارِ بزرگ برايِ ايجاد طنز در موقعيت و كاستنِ بارِ سنگين فضايِ تراژيك به منظورِ گسترشِ داستان كاربرد دارد. در اين سريال، بههمريختگيِتاريخي نتيجهيِ آگاهيِ اندكِ نويسندهيِ فيلمنامه از جامعهشناسيِ دورانِ مشروطيت و روابط افراد در يك جامعهيِ روستايي است.
معرفيِ ترجمهيِ پارسيِ استاد كريممشروطهچي از چكامهيِ بينظيرِ حيدر بابايهسلام كارِ شگرفِ سريال است. آوازِ ودوود موذن [زادهيِ اردبيلي] در تيتراژ به نوحهخواني بيشتر شباهت دارد.
2- قسمتِ دوم، جمعه 9 آذر 1386، خلاصه:
محمدحسين شهريار متولد ميشود. جنگ برايِ مشروطيت ادامه دارد. آخوندي مردي را اجيركرده كه ميرآقا خشكنابي را بكشد. مرد در جمعِ شنوندگانِ سخنرانيِ يك روحانيِ مشروطهخواه، قصد كشتنِ ميرآقا را دارد. مردم دستگيرش ميكنند و ميخواهند او را بكشند، اما ميرآقا مانع ميشود. در خانهيِ حكيم مرد بارِ ديگر قصدِ كشتنِ ميرآقا را دارد. حكيم مي فهمد و همراهِ ميرآقا او را مي كشند. زني بنامِ رقيهخانم كه با شوهرش در خانهيِ ميرآقا كار مي كند، بچهيِ مردهاي بدنيا ميآورد. او به محمدحسين شير ميدهد. مشروطهطلبان ديوار به ديوارِ خانهها را مي شكافند تا در نزديكيِ خانهيِ ميرآقا خشكنابي سنگر ايجادكنند. ستارخان با گروهيمجاهد واردِ حياطِ ميرآقا ميشود و با او صحبت ميكند. جارچي خبر بركناريِ محمدعليشاه را جار ميزند. در شهر وبا شايع شدهاست. برايِ نجاتِ محمدحسين از مبتلا شدن به وبا، او را همراهِ رقيهخانم به خشكناب مي فرستند. محمدحسين در خانهيِ عمهاش زندگي ميكند و در سالِ 1295 خورشيدي در خشكناب به مكتبخانهِ ملا ابراهيم مي رود. محمدحسين بچهايِ شلوغ، اما بسيار زرنگ است. نامهيِ مردي را ميخواند. در صحنهيِ پاياني، محمدحسين به داخلِ آبگيري ميافتد، غريبهاي او را از آب بيرون ميكشد. سرانجام محمدحسين جواني است كه چهار بند از منظومهيِ حيدربابايه سلام را ميخواند.
نقد: يكي از زيباترين سكانسهايِ سريال قسمت گسترشِ وبا و قحطي در ميانِ مردمِ تبريز است. مردمِ از گرسنگي و وبا در دالانهايِ سرد و بيروحِ بازارهايِ سرپوشيده درمانده شدهاند. درماندگيِآنها و گذرِ پيروزمندانهيِ سوارانِ مشروطهطلب، تقابلِ مردمِ آواره و بيچاره و سياستبازانِ قدرتطلب را در تمامِ تاريخ ايران به خوبي نشان ميدهد.
پديدار شدنِ ناگهاني و بيدليلِ ستارخان درحياطِ ميرآقا از سكانسهايِ بسيار ضعيف و تلخ بود. هيچ نيازي به ورودِ ستارخان به صحنهيِ سريال احساس نميشود. اين سكانس براساسِ گفتهاي از شهريار ساخته شده است. گفتهيِ سادهي شهريار را در يك نوار نميتوان سندي تاريخي تصوركرد. اگر چنين كاري هم روي داده باشد، بايد زمانش سال 1287 باشد كه زمانِ روايتِ سريال را نقض ميكند. همچنين كارِ بزرگِ ستارخان در يك سريالِ سفارشي نميگنجد. كار ستارخان را بايد كارگردانانِ بزرگِ سينمايِ جهان بر اساسِ تاريخِ مشروطيتِ احمدكسروي بسازند.
ميرآقا خشكنابي و همسرش وصلههايِ ناجورِ زمانِ سريال هستند. لباسهايِ بسيار تميز و آرامش رفتارشان، آنها را انسانهاييامروزي ساخته كه به اشتباه در زمانِ مشروطيت زندگي ميكنند. اين دو شخصيت، طرحهايِ ساختگي از دو فردي است كه در خارج از فضايِ سريال و با فاصلهگرفتن از مجموعِ بازيگرانِ گسيخته از هم ناچار به حركت هستند. غير از صحنهيِ وارد شدنِ ملاابراهيم به كلاس و تنبيهمحمدحسين كه طنزِ زيبايي دارد، محيطِ خشكناب هم زنده نيست. در روستا عناصرِ زندگيِ روزمره همچون انسانها،كار، حيوانات، كاشت، داشت، برداشت، اميد، نااميدي، شاديها و اندوه غايب است. سريال به كولاژي از سكانسهايجدا از هم بيشتر شباهت دارد. محمدحسين در فضايِ زندگيِعادي نيست. پيشبينيِ پيدرپيِ شخصيتهايِ عادي از آيندهيِ درخشانِ محمدحسين هم به يك طنزِ ساده شبيه است.
3- قسمتِ سوم، جمعه 16 آذر 1386
خلاصه: غريبهاي كه محمدحسين را از غرق شدن درآبگير نجات داده بود، سيدابراهيم اديب نام دارد. او رويِ خرش بارِكتاب دارد. ابراهيم عاشقِ فردي بنامِ گلرخ دخترِ خدادادِ قرهچمني است و بخاطرِ دختر به خشكنابآمدهاست. محمدحسين مدتزماني بسيار دراز با ابراهيماديب از شعرسخنميگويد. نيامدنِ محمدحسين به خانه تا ديرهنگامِ شب همه را نگران كردهاست. محمدحسين پاسيازشبگذشته به خانه برميگردد و در گوشهاي از خانه ديوانِ حافظ را از تاقچه برميدارد و با زحمت غزلِ نخستِ ديوان را ميخواند. جويندگان (عمه، احد، رقيهباجي- مادرِ شيريِ محمدحسين) محمدحسين را مشغول خواندن ديوانِ حافظ مييابند. عمه او را با تّرّكهيِ چوبي ميزند. سپس برايِ جبرانِ سنگدليِ خويش، ديوانِ حافظ (يادگارِ پدرش) را به محمدحسين ميدهد. پس از مدتيِكوتاه، ابراهيم اديب هم به خانهيِ عمه ميآيد. در اتاقِ بالاخانه، ابراهيم داستانِ عاشق شدنش به گلرخ را به محمدحسين شرح ميدهد. ابراهيم از محمدحسين ميشنود كه گلرخ خواهاني به نامِ اصلان، پسرِ ارسلانخانِ قيشقوروشاقي دارد. ارسلانخان تهديد كردهاست كه ابراهيم اديب را خواهدكشت. گلرخ هم خواهانِ ابراهيم اديب است. گلرخ به خانهيِ عمه آمده است و با عمه صحبت ميكند. محمدحسين در گوشهاي گوش ايستاده و برايِ خبرچيني از ابراهيم كتابهايِ كلياتِ سعدي و ديوانِ شمس را ميخواهد. سرانجام محمدحسين جواني است كه غزلِ" " را ميخواند.
نقد: محمد حسين به صورتِ يك كودكِ نابغهيِ باورنكردني به تصويركشيده شدهاست. اين كودكِ روستايي به آساني با مردي غريبه همدل مي شود و سخنانِ درازدامن و بيپايانش از او شخصيتي ميسازد كه در باور نميگنجد. كودكي كه در آغازِ شب با زحمتِ ديوانِ حافظ را ميخواند، روزِ ديگر نسخهشناس ميشود و در برابرِ سخنچيني برايِ ابراهيم، از اوكلياتِ سعدي و ديوانِ شمس را ميخواهد. او به شكل بيپاياني دربارهيِ ماهيتِ كارِ شاعري و تداعيِ شاعري و عاشقي سخن ميگويد. خيسكردنِ جاخواب تلاشِ سادهيِكارگردان براي ايجاد حسيِ عاطفي نسبت به محمدحسين است. اين كودكِ نابغه درحاليكه شلوارش را در برابرِ باد خشك ميكند، غزلياتِ حافظ را هم ميخواند.
ناشناختگيِ جامعهيِ روستايي برايِ نويسنده وكارگردانِ سريال، سبب توليدِ سكانسهايِ بيمعني و طولاني ميشود. نيامدنِ محمدحسين به خانه سببِ بيقراريِ شديدِ عمه، احد و رقيهباجي شده است. اينِ بيقراري بيهوده است، زيرا نيامدنِ بچهاي مانندِ محمدحسين به خانه در روستا يكِ پديدهيِ ممكن و قابلِ پيشبينياست و هرگز سببِ خودزنيِ فردي مانند عمه نميشود.
آگاهيِ سياسي واجتماعيِ عمه و احد، شوهرِ رقيهباجي باوركردني نيست. احد خبرآوردهكه دولت وعدهكرده سالانه يكميليونتومان به شاهِ مخلوع و خانوادهاش پرداخت كند. اوهمچنينِ خبرِ پيدا شدنِ نعشِ بيسرِ 3000 نفر از مشروطهخواهان را در كاخِ گلستان به عمه و رقيه باجي ميگويد. آنها به تحليل خبر مي پردازند و از دولت و اربابها به شدت انتقاد ميكنند. سخنانِ احد ( مانند: وقتي پوليتيك وارد سخنِ مردمِ عوام شود، بازارِ شايعه هم داغ ميشود) و سخنِ عمه (مگر دولت سرِ گنج نشسته كه چنين حاتمبخشي ميكند) در تقابل با تلاشِ فيلمساز برايِ واقعنماييِكليِ سريال است. اگر روستاييان در سالِ 1288 ، يعني سالِ خلع محمدعلي شاه از سلطنت، دارايِ چنان آگاهيِ سياسي و اجتماعي بودند، سيستمِ سالخوردهيِ ارباب- رعيتي تا سالِ 1342 و تاحدي تا سالِ 1357 ادامه نمييافت. تحليلِعمه، زنيساده در روستايِ دور از شهر، از زندگيِ شاعران با جملهيِ "در اينِ كشورِ شعر و شاعري، شاعران چقدر غريب و بيكس هستند!" از نمونههايِآشكارِ اشتباه درشخصيت پردازياست. بحثِ رقيه باجي با محمد حسين در بارهيِ شغلِ محمدحسين در بزرگسالي وتاكيد تكراريِ آنها بر شاعر شدنِ محمدحسين درآينده از نمونههايِ تكراريِ حاكميتِ تقدير و طنزِ سريال است.
يكي پنداشتنِ نامِ روستايِ قيشقوروشاق و قشقرق (هياهو) در سريال سخني بسيار غيرعلمي و عاميانه است. قيشقوروشاق همان قشلاق است كه يادگاري از دورانِ زندگيِ دامداريِ كوچندهيِ انسانهاست.
قسمتِ سومِ سريال، بيشتر به شرحِ عشقِ ابراهيم به گلرخ پرداخته بود. بازيگرِ نقشِ ابراهيماديب، فرستادهايِ غيبياست كه نيرويِ شاعرانگي را در ذهنِ محمدحسينكودك از يك ذوقِ حسيِ ساده به يك آگاهيِ علمي تبديلميكند. شايد قرار است همين فرستادهيِغيبي در قسمتهايِپايانيِ سريال، نه يك بازيگر، بلكه انساني واقعي باشدكه محمدحسين را در شهريار شدن ياري نمايد.
4- قسمتِ چهارم، جمعه 23 آذر1386
در خرمنگاهي ابراهيماديب با گلرخ ملاقات ميكند. گلرخ خبر ميدهد كه روز ديگر اصلان به خواستگاري او خواهدآمد تا ازدواج كنند. شب باران ميبارد، گلرخ اندوهگين است و محمدحسين از پشتِ پنجره باران را تماشا ميكند. كاروانِ خواستگاران به سويِ خانهيِ گلرخ در حركت است. ابراهيم جلويِ كالسكه را ميگيرد تا با اصلان دوكلمه حرف بزند. اصلان از درشكه ميافتد و مردم ابراهيم را تعقيب و دستگير ميكنند و پس از كتك زدن، زندانيش ميكنند. شب مادرِگلرخ به ديدنِ ابراهيم ميرود و با دادنِ اندكي پول از او ميخواهد برود و ابراهيم ديگر ديده نميشود. محمدحسين اصلان را در حمامِ خزينه ميبيند. اصلان همچنان آشفته است. روزهنگام، عروسيِ اصلان و گلرخ است. محمد حسين به ميانِ گوسفندان ميرود. شبان آوازي ميخواند كه ترانهاش در قالبِ حيدربابايهسلام است. آنگاه محمدحسين از دوستِ همكلاسياش، شبان، عمه، و رقيهباجي خداحافظي ميكند تا رهسپارِ تبريز شود. در مسير و درگذر از كنارِ كوهحيدربابا، كالسكهران آوازي ميخواند كه مضمونِ ترانهاش در يكي از روزهايِ سالِ1330 در حيدربابايهسلامِ شهريار تكرار خواهد شد. در تبريز محمدحسين خشكناب و شنگولآوا را در خواب ميبيند. محمدحسين بزرگ شده و پدرش به او گلستانِ سعدي را ياد ميدهد. در شهر قزاقهايِ سرخپوش مردم را كتك ميزنند. شيخمحمدخياباني در خانهاش به مردم سخنراني ميكند. محمدحسين و سه رفيقِ جوانسالش از ادبيات و روزنامهيِ تجدد [ به نويسندگيِ تقيرفعت] صحبت ميكنند. محمدحسين، ابراهيم اديب را در بازار ميبيند و به او ميگويد كه شش سال پيش به تبريز برگشته است. ابراهيم معتاد است و به طويلهيِ پدرِ محمدحسين پناه ميآورد. در سكانسِ پاياني، محمدحسينِ جوان در كوچهباغي پوشيدهاز برف بندهايي از هذيانِ دل را ميخواند.
نقد: اين قسمت از سريال، تلاشي برايِ ايجادِ عقيده به تقدير در زندگيِ شهريار بود. زندگيِ ابراهيماديب الگويياست كه محمدحسين درآينده آن را تكرار خواهدكرد. ابراهيم در عشق شكست ميخورد، معشوق را به جفا از او ميگيرند و به ديوانهاي ميدهند، وابراهيم سرانجام معتاد ميشود. پديدارشدن گسستناپذيرِ ابراهيم در سر راهِ محمدحسين اعتقاد به تقدير را تكرار ميكند. انگار سرنوشتِ محمدحسين از پيش تعيين شده است و ابراهيم آيينهاي برايِ آيندهيِ محمدحسين است. عروسيِ اصلان هم بدونِ چاووشيخوانيِ عاشيقها، آوردنِ عروس به خانهيِداماد، سيباندازيداماد از پشت بام و از رويِ سر عروس انجام مي شود. مراسمِ عروسي تنها برايِ سخنانِ محمدحسين و عمهاش اجرا شده است تا عمه سرنوشتِ آيندهيِ محمدحسين را در ازدست دادنِ معشوق بيان كند.
اجتماعِ مردم در خانهيِ شيخ محمد خياباني و صدايِ تكبيرِ آنها هم يكي از فرافكنيهايِ قراردادهايِ امروزه برايِ تفسيرِ رويدادي در گذشتهاست. تكبيربرايِ تاييدِ گفتههايِ سخنران، پس از سال 1358 در ايران رايج شد.
5- قسمتِ پنجم، جمعه 30 آذر1386
در خانهيِ سيد اسماعيل خشكنابي، شيخمحمدخياباني دربارهيِ موضوعهايِ روز سالهايِ اولِ1300 حرف مي زنند. موضوعِ حرفهايشان شهرباني در تبريز و رئيسِ سوئديِ آن است. پس از رفتنشان، سيداسماعيل نظر مي دهد كه شيخ آدمِ بزرگي است، اما آدمهايِ كوچكي دور و برش را گرفتهاند. ابراهيماديب در دالاني در بازارِ سرپوشيده غزل ميخواند. دهها نفر در همين بازار ترياك ميكشند. بهگمانِ ابراهيم، ترويجِ افيون كارِ فرنگيهاست. محمدحسينِ جوان در مدرسه فرانسه ميخواند و شعرِ او به زبانِ فرانسه باعثِ حيرتِ معلمِ فرانسويِ او ميشود. در بازارِ تبريز تظاهرات است و مردم به نفعِ خياباني شعار ميدهند. مردمِ "دار برپاشدهاي" را در خيابان ويران ميكنند و شعار ميدهند كه "ديگر نميگذاريم سرِ هيچ آزاديخواهي به بالايِ دار برود." در خانهيِ سيد اسماعيلِ خشكنابي، ابراهيماديب در حضورِ شيخمحمد خياباني شعر ميخواند. محمد حسينِ جوان هم غزلِ ياد شهيار (كارگل زارشودگر تو بهگلزارآيي/ نرخ يوسف شكند چون تو به بازار آيي) را ميخواند. در نظرِ شيخ محمدخياباني مردم به شعري نياز دارند كه چون اسلحه بدست بگيرند و به مبارزهيِ خصم بروند. سپس ميافزايد كه سنگرِ شعر و شاعري هم به سرداري شجاع نياز دارد و منظورِ او از سردارِ شجاع، همان محمدحسين است.
در ميانِ جماعتِ تظاراتي، زني نقابدار و سوار بر اسب ميچرخد. او گلرخ است و پس از مرگِ اصلان برايِ يافتنِ ابراهيمِاديب به شهر آمده تا با او ازدواج كند. آن دوعاشقِ دلو زندگيباخته درخانهيِ سيد اسماعيل خشكنابي ملاقات ميكنند و ابراهيم روگردانيِ خويش را از ازدواج بيان ميكند. در خانه، سيداسماعيل برايِ نجاتِ محمدحسين بهكوكبخانم ميگويد كه ميل دارد محمدحسين را برايِ خواندنِ طب به تهران بفرستد تا او به مردم نزديكتر باشد.
كشتارِ آزادي خواهان به راه ميافتد. مردمِ زيادي كشته ميشوند. شهريار شعري در بزرگداشتِ خياباني ميخواند (يادِ شهيار). گلرخ هم با يادآوريِ اسطورهيِ سارايِآذربايجان ميخواهد خود را به سيلاب بسپارد. ابراهيم در كنارِ رودخانه كفشهايِ گلرخ را برميدارد و دمي ديگر با گلرخ روبرو ميشود. گلرخ ميگويد كه سارا افسانه است و آنها توان تكرار افسانه را ندارند. در سكانس پاياني، محمدحسينِ جوان پنجبند از حيدربابايهسلام را ميخواند.
نقد: اين قسمت به روايتِ تاريخ ايران در سالهايِ نخستِ دههيِ اول 1300 و نمايشِ مجاهدتهايِ روحانيان پرداخته بود. نكتهيِ شگفت، محور بودنِ سيد اسماعيل خشكنابي در رويدادهايِ تبريز است. آگاهيِ خداگونهيِ سيداسماعيل از آيندهيِ رويدادها و شخصيتها باعث شدهاست كه شيخ محمد خياباني هم برايِ دريافتِ رهنمود به خدمتِ او شرفياب شود. سيداسماعيل انسانِ كامل است. او به ابراهيم اديبِ سرگردان و معتاد در خانهيِ خود پناه ميدهد و گلرخِ سرگشته را در خانهيِ خويش به ملاقات با عاشقِ پيشين مينشاند.
از سويِ ديگر، روايتِ سرگذشتِ گلرخ از بيانِ واقعيتِ تاريخي فراتر رفته و جنبهيِ تمثيلي به خودگرفتهاست. ترديدي نيست كه رفتارِ گلرخ، دختري از روستايِ قرهچمنِ آن روزگار، با واقعيتِ تاريخي سازگار نيست. امروز نيز هيچ دختري نميتواند دست به چنان عاشقجوييهايِ رمانتيك بزند. نويسنده وكارگردان با استفاده از تمثيلِگلرخ- ابراهيم تلاش داشتهاند سرگذشتِِ عشقِ بيفرجامِ شهريار به خانمِ ثريا فرمانفرمائيان را در زمينهايِ تقديري قرار دهند. چنين به نظر ميرسد كه سريال در تلاشاست چرخِگردونهيِِتقدير را در تدوينِ زندگيِ شهريارِ بزرگ، حاكمِ مطلق نشان دهد و شهريار را در زمينهيِ فكريِ يونانيانِ باستان در سدهيِ پنجمِ پيش از ميلاد به نمايش بگذارد.
سكانسِ پايانيِ اين قسمت نيز زيباييِ شگرفي دارد. در گورستاني پوشيده از برف، شهريارِ جوان پنچ بند از حيدربابايهسلام را ميخواند.
6- قسمتِ ششم، جمعه 6 دي1386
محمدحسين از بسترِ بيماري برميخيزد و عازم تهران ميشود. در كاروانسرايي مادر و گلرخِ نقابدار به بدرقهيِ او آمدهاند. در مسير، سيداسماعيل از بالايِ تپهاي سرازير ميشود ودر رفتنِ پسرش اشك هم از چشمانش فرو ميريزد. شب در كاروانسرايي بينراهي اتراق ميكنند. مردي بنامِ ميرزا عبدالرحيمتبريزي براي محمدحسين چايي ميدهد. در مسير راه قزاقهايِ سردارسپه، با لباسي به رنگِ نيلي بسيار روشن، راهزني ميكنند. يكياز قزاقها شيفتهيِشعري از محمدحسين ميشود. دومين شب هم در كاروانسرايي در نزديكيِ قزوين ميمانند. مردي چند رعيت را كشته و آسوده در كاروانسراست. نرسيده به تهران، قزاقهايي از كاروان ميگذرند و اعلام ميكنند كه ”سردار سپه كودتا فرمودند“. پيرمردِ نابينايي در پشتِ گاري آوازي تركي ميخواند و سپس جوانِ همراهش ترانهاي پارسي ميخواند تا پايانِ اصالتها و آغاز ابتذال در هنر را نشان دهند. سال 1300 خورشيدي محمد حسين وارد تهران ميشود و اكرمالسطنه و شوهرش به عنوان اولين صاحبخانه از محمدحسين استقبال ميكنند.
محمدحسين در دارلفنون درس ميخواند. در كلاسِ علوم، تيزهوشيِ او سببِ حيرتِ معلم ميشود. شبگرديهايِ محمدحسين آغاز ميشود. شبي اكرمالسطنه و شوهرش، فانوس بدست در جستجويِ محمدحسين هستند تا شبجوييِ محمدحسين توسط عمه، رقيهباجي و شوهرش در خشكناب (قسمتِ سوم سريال) تداعي شود. در دارالفنون با ابوالقاسم شيوا آشنا ميشود. ابوالقاسم محمدحسين را به قهوهخانه ميبرد تا آبگوشت بخورند. ابوالقاسم اعلام ميدارد كه محمدحسين زبانِ فرانسه را مانند زبانِ مادريش ميداند. محمدحسين غزلِ آشيانِ عنقا (زينهمرهان، همراهِمن تنهاتويي، تنهابيا) را ميخواند. سپس روزي به سينما مي روند. در سينما، مردي تصاويرِ ساكت را برايِ تماشاگران تفسير ميكند. گروهي آدمِ پستِ جامعه سينما را به هم ميريزند. محمدحسينوابوالقاسم همراهِ تماشاگران از آشوب ميگريزند. شب به خانه برميگردند. در خانه صاحبخانه مراقبِ تمامِ رفتارهايِ محمدحسين است. روزي هم ابوالقاسم محمدحسين را به كافهرستوران ميبرد. در كافه صدايِ اقبالآذر از گرامافون پخش ميشود. محمدحسين غزل جلوهيِ جلال (شباست و چشمِمن وشمعاشكبارانند) را ميخواند.
محمدحسين از مراقبتِ بيشاز حدِ صاحبخانه خسته شده و در نامهاي از پدرش اجازه مي خواهد خانه را عوض كند. در سكانسِ پاياني محمدحسين چند بند از حيدربابايه سلام را ميخواند.
نقد: قسمتِ ششم سعي دارد آشفتگيهايِ زمانه را نمايشدهد. ”كودتا فرمودنِ“ رضاخان در آخرين روزِ سالِ1299، پايان دورانِ سنتي و آغازِ مدرنيسمِآشفته در ايران را تعيين ميكند. قتلِ رعيتها بهوسيلهياربابها، امنيتِ افرادِ اربابها از تعقيبِ قضايي، باجگيريِ قزاقهايِ رضاخان، و ظهورِ قشرِ لوطي و اوباش در تاريخِ آشفتهيِ ايران در سكانسهايِ گسيخته از هم به نمايش در آمده است. اين صحنهها از هم گسيختهاند و ارتباطِ منطقي با روايتِ اصليِ سريال ندارند. شهريار هم به دور از اين همه ازهم پاشيدگيِ سامانِ كشور، سرگرمِ كارهايِ آرام خود است.
يكي از مشكلاتِ سريال هم از همين قسمت آغاز ميشود. جايگزينيِ قهوهخانههايِكهن با كافهرستورانهايِ دورانِ مدرن كارگردان را ناچار ساخته در ميخانه از واژگانِ كافيشاپهايِ امروزه مانند قهوه، شيرينيِ دانماركي استفاده كند.
تماشاگرِ جديِسريال از بزرگشدنِ هيكلِ محمدحسين در چهارسال دچارِ شگفتي ميشود. بچهيِ شلوغِ مكتبخانهيِ خشكناب در سالِ 1295، در سالِ 1299 به يك جوانِ هفده- هيژده ساله تبديل شدهاست. اين خطايِ بزرگ را حتا فاصلهيِ قسمتهايِ سريال هم پر نميكند. تحميلِ قراردادهايِ سنيِ دانشآموزيِامروزه به وضعِتحصيل در صدسال پيش،كارگردان را دچار چنين بههمريختگي نيز ميكند. در سالهايِ 1283 تا 1304 مردم بدونِ رعايتِ قراردادهايِ سنيِامروزه به مكتبخانه يا به مدرسه ميرفتند. واقعيت ايناست كه شهريار متولد 1283 هجريِ خورشيدياست. او در بيست سالگي به تهران رفته، در1306 از دارالفنون ديپلمِ علوم گرفته و1307 وارد مدرسهي طب شده است. ترك تحصيلِ شهريار در 1309 پس از چهار ترم درس خواندن اتفاق افتاده است. رعايت نكردنِ اين زمانها در سريال، سبب اشتباهاتِ بزرگِ نويسنده و كارگرداني شده كه تلاش دارند زمانِ تاريخي را در زمينهيِ رويدادهايِ سريال نشان دهند.
7- قسمتِ هفتم، جمعه 13 دي 1386
شهريار به خانهيِ جديد مي رود تا با ابوالقاسم شيوا هممنزل شود. منزلِ جديد، اتاقي در خانهيِ پيرمردي است كه دختر خواندهيِ جواني هم بنام لاله دارد. لاله (با بازيگريِ الهامِ حميدي) در سكوتِ خويش عاشق محمد حسين ميشود و با مشاهدهيِِ شورِ فراوانِ محمدحسين بهخواندن، تصميم ميگيرد خواندن و نوشتن ياد بگيرد. محمدحسين و ابوالقاسم در دارالفنون درس ميخوانند. محمدحسين برايِ سرگرمي به گردشگاهي با آبگيرِ بسياربزرگي ميرود و در آنجا شعر ميسرايد. روزي در همانجا دختري بنامِ ثريا را در حالِ گردش با دوستش ميبيند. دمي نگاهِ آندو در هم گره ميخورد و محمدحسين شيفتهيِ او ميشود. ثريا دوستدارِ شعر است. در گردشگاه، باد ورقهايِ اشعارِ محمدحسين را پراكنده ميكند. ورقي رويِ آبِ آبگيرِ بزرگِ گردشگاه ميافتد و ثريا آن را برميدارد و ميخواند. محمدحسين گاهگاهي ثريا را گذرا مي بيند.
ابوالقاسم و محمدحسين به قهوهخانهيِ خاننايب ميروند. در قهوهخانه مرشدي براي ورودِ تعدادِ اندكي زنگ ميزند. در قهوهخانه محمدحسين با ملكالشعرايِ قهوهخانه مشاعره ميكند. ملكالشعرا چندين بار از شعر آوردن ناتوان مي شود، سرانجام پيشِ پايِ محمدحسين لُنگ مياندازد، زانو ميزند و به او تعظيم ميكند. ابوالقاسم و محمدحسين شاد هستند و ابوالقاسم اعتقاد دارد از آن پس برايِ ورودِ محمدحسين هم به قهوهخانه زنگ خواهند زد.
ابوالقاسم به سل مبتلاست و شديد سرفه ميكند. محمدحسين برايِ تخلص از ديوانِ حافظ فال ميگيرد و حافظ تخلصِ شهريار را به او تقديم ميكند. شهريار به پدرش نامه مينويسد و نظرِ او را دربارهيِ عشق ميپرسد. اين قسمت با خواندن غزلي پايان مي يابد.
نقد: در اين قسمت، يكياز مهمترين نهادهايِ بيخاصيتِمردانه در ايران، يعني قهوهخانه، با تمامِ اشخاص مانند خوشامدگو، مدير، چاييبيار، قندبگير، مرشد، ملكالشعرا، راهنمايِ جا برايِ نشستن، و افرادِ بيكار و بيخاصيتِ چاييخور به خوبي به نمايش درآمدهاست. قهوهخانه بدونِ پيوستگي با متنِ سريال، به طورِ مستقل دارايِ زيباييِساده و مستندياست. شكستِ ملكالشعرايِ قهوهخانه در مشاعره با يك جوان را مردمِ قهوهخانهنشين خيلي خونسرد ميپذيرند.
رفتارِ زنان و دختران هم باور كردني نيست. در ميانِ آنهمه اوباشوافرادِ بيهويتِ جامعهيِ به هم ريخته، گردش تكراريِ چند دخترِ جوان و بدونِ خانوادههايشان در گردشگاه در باورِ تماشاگرِ جدي نميگنجد. لباسِ آنها هم از رويِ مانتوهايِ ارائهشده توسط طراحانِ دولتي در سالِ 1385 طراحي شدهاست.
نمايشِ توفانِ درونِ محمدحسين با گردبادِ گردشگاه از صحنههايِ زيباي سريال است. محمدحسين دلباخته را ورقِ شعري به ثريا پيوند ميدهد. اين صحنه درادامهيِ سنتِفكريِ دوران رنسانس در انگلستاناست. به گمانِ هنرِ رنسانس به ويژه نمايشنامههايِ ويليام شكسپير، هر آشفتگيِِ درونِ انسان باعثِ ايجاد آشوبي در طبيعتِ خارج ميشد.
این وبلاگ مکانی برای نمایش مقالههای عبداله باقری حمیدی در «نقد ادبی»، «نطریههای ادبی» و «گفتمان اجتماعی-تاریخی» است.