ماریو وارگاس یوسا، ماریو بارگاس یوسا، دوشیزه، داستان کوتاه
آشکار شدن حماقت حاکمان در گذرگاه زمان
نقد داستان «دوشیزه» نوشته ماریو وارگاس یوسا
***
ماریو وارگاس یوسا در سال 1936 متولد شد. یوسا داستاننویس، رماننویس، مقالهنویس و کنشگر سیاسی نامداری از کشور پرو است. در سال 2010 جایزه نوبل را به یوسا بخاطر آفرینش ساختار قدرت و تصویری نافذ از شورش، مقاومت و شکست فرد انسانی در داستانها تقدیم کردند. ماریو وارگاس یوسا نمایندهی «چپ اصلاحگر» (مارکسیسم نو) در امریکای لاتین است. در سال 1990 کاندیدای ریاست جمهوری پرو شد و در انتخابات شکست خورد.
***
ماریو بارگاسیوسا در سال 1981 نمایشنامهی با عنوان «دوشیزه خانم تاکنا» نوشت. یوسا در مقدمهی این نمایشنامه، نظریات خود را در هنر داستاننویسی با عنوان «دروغهای راستین» شرح داده است. موضوع محوری مقدمه «اندیشیدن در چگونگی آفرینش داستان» است. در گمان یوسا، داستانسرایی نوعی بازیافتن گذشتههای پرهرجومرج و بههمریخته است. یوسا مانند هر نویسندهی رئالیستی رویدادها را از زندگی واقعی بدست میآورد و به کمک نیروی تخیل آن رویدادها را در ساختاری تنظیم میکند که باورپذیر باشند. ماریو وارگاس یوسا نیاز آدمیزاده به قصه گفتن و قصه شنیدن را روشی برای مبارزهی پندار واهی پایداری و هستی با ناپایداری و نیستی میپندارد. یوسا نظریات خود را دربارهی آفرینش داستان چنین بیان میکند: «نوشتن داستان اغلب چیزی نیست مگر انتقامجویی از سرنوشتی گران، بازسازی و یا آشکارسازی کینهها و آرزوهایی که در دل میپرورانیم». در پندار یوسا آفرینش اثر ادبی بازسازی تجربههای واقعی است در جهتی که خواستهای برآوردهنشده، رؤیاهای فروریخته و شادمانی و خشم انسان میطلبد. پس، هنر دروغپردازی بزرگ است. به سخن دیگر داستاننویسی، به نحو شگفتآوری افشاگر حقیقت مرموز طبیعت و سرشت آدمی است. داستان آمیزهای است از عوامل مسلّم حقیقی و ساختگی که از هم تشخیص داده نمیشوند».
بانوی یخی یا خوانیتا و پیداکردن آن توسط باستانشناسان «یوهان راینهارد» و «میگوئل زاراتا» در سال 1995 در دهانهی آتشفشانی کوه آمباتو در منطقهی آند در جنوب کشور پرو یکی از ده کشف بزرگ باستانشناسی جهان است. کوه آمباتو «20700 پا» یا «6309 متر» بلندی دارد (عبدالله کوثری در ترجمهی «پا» به «متر» اشتباه کرده است). گزارشگر مجلهی تایم، داگلاس استینسون در روز دوشنبه ششم نوامبر گزارشی از کشف دختر یخی به چاپ رسانده است. مجلهی نشنال جئوگرافیک (National Geographic) شمارهی ژوئن سال 1996 را به این بانوی یخی اختصاص داده است. روایت ماریو وارگاس یوسا از کشف این پیکر یخی و توصیف اشیای کنار آن و آزمایشهای بعدی پیکر تاحدی با گزارشهای مجلهِیِ تایم و نشنال جئوگرافیک یکسان است. پس، یوسا تلاش دارد گزارش یک کشفِ باستانشناسی را به یک داستان ادبی تبدیل کند.
داستان «دوشیزه» (The Story of a Girl) پیچیدگی شگفتی دارد. شخصیت اصلی داستان پیکر یخینِ دختر نوجوانی است که با «ژولیت» شکسپیر همنشان و همسال شده است. اینهمآنی و قیاسِ پیکر یخین با ژولیت شکسپیر و سپس با شخصیتی در تئاترهای ژاپنی درونمایهیِ داستان را جهانی میکند. این سه شخصیت از سه قارهی اروپا، آسیا و امریکا هستند. همچنین، توصیف سیمای دختر و نتیجهگیری «تبار شرقی پیکر یخی» روشی است که شرق و غرب جهان را در این پیکر یخین جمع میآورد. پاراگراف نخست میتواند انتظار وجود درونمایهای همهمکانی را پدید آورد. پاراگراف دوم زمان را پیش میکشد. خوانیتا چهارصد سال پیش در آند متولد شده است. این زمان تلاشی برای تبدیل گزارش تاریخی به داستان ادبی است. در مجلهیِ نشنال جئوگرافیک باستانشناسان زمان کشته شدن دختر را بین 1440 تا 1480 میلادی تشخیص دادهاند. شکسپیر ژولیت چهارده ساله را چهارصد سال پیش آفرید. در داستان، قیاسِ خوانیتا با ژولیت شکسپیر از نظر زمانی جابجایی تاریخی برای ساختن یک حقیقت هنری است. پس دو پاراگراف نخستین داستان، روایت را در مکان و زمان گستردهای قرار میدهند و نشانگر این مفهوم هستند که درونمایهی این داستان ممکن است در هر مکانی و در هر زمانی روی دهد. پس از دو پاراگراف نخستین، نویسنده تلاش دقیقی کرده تا داستان «باورپذیر» (Plausible) باشد. باورپذیری یک عنصر مهم در داستانهاست. باورپذیر بودن داستان بستگی شدیدی به جزییات دارد. در واقع، داستان روایت جزییات زندگی مردم بیچاره و تاریخ روایت مثبتِ کارهایِ حاکمانِ پیروز است.
داستان «دوشیزه» نگاهی از زمان حال به گذشتهای است که در آن هراس و مرگ یک انسان در میان تشریفات پرشکوه برگزاری یک آیین پنهان میماند. داستان دوشیزه نیز مانند اغلب داستانهای رئالیستی روایتی خیالی از رویدادهای واقعی است. داستان «دوشیزه» بازسازی روایتی زبانشناختی از واقعیتهای تاریخی است. سر جیمز فریزر در کتابِ اساطیریِ «شاخهزرین» (Sir James Frazer, The Golden Bough) برگزاری آیینهای قربانی کردن انسان را برای خدایان در جوامع کهن به دقت شرح داده است. نویسندگان گزارشهای مجلههای تایم و نشنال جئوگرافیک نیز حدسهای باستانشناسان و زیستشناسان در تعلق طبقاتی دختر، خوراک، لباسها و روش برگزاری آیین را با جزییات نوشتهاند، اما ماریو وارگاس یوسا در این داستان اجرای شکوهمند آیین را برای سکوت و تسلیم یک انسان قربانی بیان میکند. همجنین، یوسا با افزودن احساسِ عاشقانهی خودش نسبت به پیکر یخین، عاطفهی شدیدی را وارد داستان کرده است تا سرانجام در پاراگراف پایانی، تفسیر خود را از این آیین مرگبار و زیبا بیان کند.
یوسا برای هیچ یک از افراد برگزارکننده، نوازندگان و سرودخوانان آیین نامی ننوشته است. به زبان استعاری خواسته نشان دهد که کار آن افراد چقدر خلاف انتظار (آیرونیک) شده است. آن افراد آیین قربانی کردن یک انسان زیبا را برگزار کردهاند تا رحم خدای «آپو» را برای بقایِ زندگی قبیله برانگیزند. آنها دختری را فدا کردهاند تا باران بر کشتزارهای ذرتشان ببارد، چمنزارهایشان سبز شود و زندگی مردم قبیله بخوبی ادامه یابد. داستان به روشنی بیان میکند که کشتزارهای ذرت و چمنزارها برای چریدنِ حیوانات نابود شده، قبیله به تمامی فراموش شده است، اما دختر قربانی همچنان باقی است و تا پانصد سال آینده هم همچنان باقی خواهد ماند. یوسا «دختر یخین» را به «شاهدی بر حماقت آدمی برای دور راندن ترس» تبدیل کرده است. جملهی پایانی داستان تکرار سخنی است که کارل پوپر بر آن تاکید داشت و ماریو وارگاس یوسا در مجموعه مقالههای سال 2008 خود بارها تکرار کرده است: حقیقت کشف نمیشود، بلکه ساخته میگردد.
داستان «دوشیزه» در پرتو رمانهایِ دیگر یوسا (به ویژه «جنگِ پایانِ جهان» 1984 و «زندگی واقعی الخاندرو مِیتا» 1986) روایتی انتقادی از رفتار جنونآمیز گروههای سیاسی نیز است. اغلب گروههای سیاسی ترس از حکومتِ جاری در یک کشور را بسیار برجسته میکنند و سپس با کودتا، انقلاب و یا شورش هزاران انسانِ جوان را قربانی میکنند تا ترس موهومی از بین برود. در هر جنگی، کشور درگیر گفتمانی پدید میآورد تا نشان دهد قصد دشمن تجاوز به خاک آنها، غارت دارایی کشور و به بردگی بردن زنان و کودکان آنهاست، درحالیکه خود پس از حاکمیت همین کارها را با شدت بیشتری روی مردم خود انجام میدهند. قرار گرفتن داستان «دوشیزه» در بستر زمان به شکل تلویحی حماقتِ گروههایِ حاکم بر جامعه را بخوبی نشان میدهد. در این داستان، پیکر یخین یک دختر نوجوان به داراییِ مشترکِ قبیلهای تبدیل شده و بر علیه قبیله و حماقت آن در سدهی پانزدهم میلادی شهادت میدهد و به شکل تلویحی نشان میدهد که در روزگاران آینده نیز نسبت به عملکرد دیگر گروههای سیاسی امروز چنین قضاوتی انجام خواهد شد.
این وبلاگ مکانی برای نمایش مقالههای عبداله باقری حمیدی در «نقد ادبی»، «نطریههای ادبی» و «گفتمان اجتماعی-تاریخی» است.