نقد «حیدربابایه سلام» استاد شهریار

نقدي نو بر«حيدربابايه سلام» استاد شهریار

عبداله باقری حمیدی

چكيده

حيدربابايه سلام در دو بخش و با فاصله‌يِ زمانيِ دو سال سروده شد. بخشِ اول 76 بند و بخشِ‌دوم49 بند دارد. ترديدي نيست كه بخشِ دوم تقليدي از بخشِ اول است و از نظرِ هستي‌شناسي و زيبايي‌شناسي دارايِ اصالتِ بخشِ اول نيست. شهرتِ جهانگيرِ حيدربابايه سلام حاصلِ روش‌هايِ نوينِ بيانگريِ هنري در بخشِ اول مي‌باشد. شهريار در 76 بندِ اول گذشته‌اي را روايت‌ مي‌كندكه در حافظه‌يِ تاريخيِ تمامِ مردمِ كره‌يِ زمين جاي دارد. در جريانِ زندگيِ بشر در رويِ زمين، روستانشيني طولاني‌ترين دوره را تشكيل مي‌دهد. «حيدربابايه سلام» بيانِ هنريِ آن دوره‌يِ طولاني است كه در قرنِ بيستم ميلادي به پايان مي آيد. پايان يافتنِ دوره‌اي از تاريخ، سبب مي‌شود يكي از شاعرترين شاعرانِِ ايران به روايتِ آن بپردازد. استحكامِ قافيه‌بندي، بيانِ رويداد تنها از طريقِ اسمِ‌جمع و فعل‌در شكلِ وجه‌وصفي، ‌كاركردِ بسيار اندكِِ صفت و قيد در بيانِ شعري، به‌هم‌ريختنِ عمديِ زمانِ قراردادي در تواليِ رويدادها و بيانِ هنرمندانه‌يِ اخلاق در اين همه پديده سبب مي شود متن به ساده‌ترين شكلِ سخنِ بشر تبديل شود. سادگي به معنايِ  رابطه‌يِ مستقيم بينِ دال و مدلول(register-registered) است، يعني هر واژه‌اي تنهايك پديده در جهانِ خارج را نامگذاري مي‌كند و واژه دارايِ دلالت‌هايِ معنايي ديگري نيست. چنين رابطه‌اي باعثِ ايجاد هماهنگيِ هنري بينِ موضوعِ سخن و شكلِ بيان مي‌گردد. اين مقاله سعي دارد ويژگي‌هايِ زيبايي‌شناختيِ حيدربابايه سلام را بر اساسِ روش‌هايِ نوينِ نقدِ ادبي آشكار كند. پيروِ روشِ نقدادبيِ نو،  در اين نوشتار از زندگيِ شهريار و علت‌هايِ خارجي سروده‌شدن شعر سخني به ميان نمي آيد وتنها به نقدِ متن در 76 بندِاول پرداخته ميشود.

 واژگانِ كليدي:‌ حيدربابايه سلام، قافيه، اسم، صفت، فعل، روايت، زمان

*   *   *   *   *

1- تاریخِ نقد: سخن گفتن  تفاوتی بنیادین با نقد ادبی دارد. نقد ادبی تنها در شکل نوشتن اتفاق می‌افتد و در یک مقاله‌ی کامل معنی پیدا می‌کند. نقد ادبی آشکار ساختن معنای نهفته در متن است. در سده‌ی بیستم در کشورهای اروپایی و ایالات متحده امریکا رویکردهای علمی نقد ادبی پدید آمد. فرمالیستهای روسی توجه کنش خواندن را به متن برگرداندند. فرمالیستها ادعا کردند که تمام معنا در داخل خود متن موجود است. آنها بررسی زندگی شاعر یا نویسنده را از کنش خواندن کنار گذاشتند. دستاورد فرمالیستها توجه به جزییات متن شد. کاربرد یافته‌های زبانشناسی در خواندن متن سبب دقت بیشتر در جزییات متن شد. ژاک دریدا شالوده شکنی را پدید آورد. دریدا توجه خواننده را از الگوهای معنایی سنتی به محورهای نوین معنی کشاند. دریدا محور بودن یک معنی را روش تفکر استبدادی می‌دانست. از نظر دریدا متن نمی‌تواند تنها یک معنی داشته باشد. دستاورد بزرگ دریدا پیدایی روش‌های نوین برای درهم شکستن معناهای سنتی بود. تاریخگرایان نوین بار دیگر اهمیت آگاهی از زندگیِ نویسنده را برای کشف معنای اثر طرح کردند. پدیدار شدن روش‌های نوین نقد ادبی همچنان ادامه دارد.

در ایران شهریارشناسان، به بهانه‌یِ شهریار به معرفی خود می‌پردازند. شاید آنها نگران هستند که کسی به هستی آنها اهمیتی ندهد، پس ناچار خود به معرفی خود، زادگاه خود و دوستی خیالی خود با شهریار می‌پردازند. امروزه انسانهای خردمند نوشته‌های امپرسیونیستی را به عنوان نقد یک اثر نمی‌پذیرند. نویسنده‌یِ نقد باید خود را از متنِ نقد کنار بگذارد. منتقد ناگزیر است جزییات متن را شرح دهد. بسیاری از کسانی که درباره‌ی حیدربابایه سلام انشا نوشته‌اند، سادگی زبان را تکرار کرده‌اند. هیچ یک از این نویسندگان «سادگی» را تعریف نکرده‌ است. آنها  درک «سادگی» را بدیهی پنداشته‌اند.  «سادگی» دارای مفهومی بسیار پیچیده می‌باشد. اگر متن از نظر معنایی ساده باشد، هر کسی می‌تواند یک حیدربابایه سلام بنویسد، درحالیکه خود شهریار هم چنین کاری را نتوانسته انجام دهد. حیدربابایه سلام (2) دارای ویژگی‌های زیبایی‌شناختی حیدربابایه سلام (1) نیست. حیدربابایه سلام (2) تقلیدی از حیدربابایه سلام (1) است و اصالت ندارد. اصالت در حیدربابایه سلام (1) است. حیدربابایه سلام (2) بیان خاطره است، حیدربابایه‌سلام (1) بیان هنری زندگیِ گذشته‌یِ نسل انسان‌هاست. از سوی دیگر، طرح درک شعر توسط کسانی که سرگذشتی همچون شهریار را در روستا داشته اند، تلاشی نا آگاهانه و غلط در محدود کردن گستره‌ی زیبایی شعر شهریار است. روستانشینی تجربه‌ی سی هزار ساله‌ی بشر روی زمین است. این تجربه به آسانی از میان نخواهد رفت. ایالات متحده در تاریخ کوتاه خود (استقلال در 1776) تجربه‌ی روستا نشینی ندارد. در بسیاری از آثار نویسندگان ایالات متحده،  روستا زمینه‌یِ مکانی رویدادهای اثر است. شهریار با پرداختن به روستای ویران، تجربه‌یِ سی هزار ساله‌ی بشر را موضوع سخن خویش قرار داده است. یکی از دلایل پذیرش حیدربابایه سلام همین نکته است.

2-  شرایط زمانیِ آفرینشِ «حیدربابایه سلا»

حیدربابایه سلام در زمینه‌ی تاریخی ایران شکل گرفته است. سنت شعر ایران بر پایه‌ی اندیشه‌ی افلاتونی بنا شده است. تقسیم صورت و معنا به دو پدیده‌ی مستقل، میراث زیبایی‌شناسی افلاتون است. در این سنت بطور قراردادی و به دلایل تاریخی- اجتماعی، صورت ابزار و وسیله‌ی رساندن معنی بوده و اغلب خود استقلالی ندارد. هر واژه، ایماژ، روایت و حتا کل شعر در خدمت رساندن مفهومی متافیزیکی می‌باشد. دوگانگی صورت و معنا در شعر حضور استعاره را ناگزیر می‌سازد. استعاره علاوه بر ایجاد حس این‌همانی بین دو چیز، فاصله‌ی آنها را نیز به طور تلویحی نشان می‌دهد. گسترش استعاره در شعر پارسی سبب شد تا ذهنیت شاعر بر عناصر مادی شعر غلبه کند و در نتیجه صنایع ادبی همچون استعاره، تشبیه، مجاز و کنایه از طریق رونق صفت عناصر عمده‌ی شعر پارسی باشند.

 شاعرانی که در ایران به زبان ترکی شعر می‌سرودند، بیشتر تکرار سنت شعر پارسی را پیشه‌یِ خود ساختند. محمد فضولی، که جواد هیئت در کتاب تاریخ ادبیات آذربایجان او را شکسپیر ادبیات آذربایجان نامیده، کاری غیر از تکرار اصول زیبایی شناسی شاعران پارسی‌گوی، به ویژه حافظ، انجام نداده است.

تکرار سنت افلاتونی در شعر رویکردی دوگانه داشته است. از سویی، زیبایی حاصل ترکیب عناصر بسیط تلقی می‌شد و خود عناصر بسیط به فراوانی و بدون رابطه‌ی علی محسوس در یک قطعه شعر بکار رفتند. از سوی دیگر، محسوسات در شعر نیمسایه‌های حقیقت برتر (مثل افلاتونی) تلقی شدند.

این دوگانگی در دوره‌ی مشروطیت تا حد زیادی از بین رفت. شعر در خدمت کسب هدفهای نزدیک و فوری زندگی سیاسی قرار گرفت. زمینی‌شدن شعر سبب شد صورت و معنی آشتی کنند و شعر به زبان روزمره‌یِ مردم نزدیک شود. حرکت آغاز شده را نیما یوشیج با درهم شکستن سنت‌های زیبایی شناسی سنتی، یعنی تقارن و تناسب در شکل، شتاب بیشتری داد. نیما و پیروان او توجه خوانندگان شعر را به عناصر جدیدی همچون واژگان، تصاویر شعری (ایماژ) و مفاهیم روزمره جلب کردند. پایداری نیما در گسترش شکل شعر نو و نوشتن اصولِ زیبایی‌شناسی شعر نو خوانندگان را با شکل نوینی از بیانگری شعری آشنا کرد. شهریار حیدربابایه سلام (1) را در چنین فضایی نوشت.

3- نقد «حیدربابایه سلام»

حیدربابایه سلام (1) در سال 1332 چاپ شد. موضوع این شعر، زندگی ساده‌یِ مردم در بدوی‌ترین شکل زیست می‌باشد. در 76 بند شعر، مرحله‌ای از تکامل زندگی بشر به شکل پرشکوه و جلایافته روایت شده است. هر بند حیدربابایه سلام از پنج خط تشکیل می‌شود. سه خط آغازین هر بند دارای قافیه‌ای مشترک و دو خط پایانی هر بند قافیه‌ای دیگر دارد (aaabb). در سه خط آغازین هر بند، چینش مکانی یا زمانی (setting) بیان میشود و در دو خط پایانی نظر گوینده درباره‌یِ موضوع سه خط اول بیان می‌شود. بسیاری از دو خط های پایانی، انتزاع موضوعی اخلاقی است.

شهریارسخنان خود را خطاب به کوهی بنام حیدربابا بیان می‌کند. خطاب قرار دادن کوه، آن را شخص انگاری می‌کند و کوهِ شخص‌انگاشته شنونده‌ایِ راستین می‌شود. به پشتیبانیِ چنین شنونده‌یِ پُراعتمادی، گوینده گذشته‌یِ پرمهری را بیاد می‌آورد و حسرتِ ژرف خویش را به آن زندگیِ از دست رفته بیان می‌کند. شاعر یادهای خود را از روستای خشکناب و مردم دوست‌داشتنی‌اش به کوهی می‌گوید که خود شاهد و جزئی از همان خاطرات است. تکرار خاطراتی که شاعر و کوه در روزگار گذشته شاهدش بوده‌اند، فاصله‌یِ گوینده و مخاطب را از بین می‌برد و آن دو یکی می‌شوند. این یکی شدن، این- همانیِ  انسان و طبیعت را بیان می‌کند. یکی شدن انسان و طبیعت، سبب پیدایش دنیایی می‌شود که در آن انسان‌ها و اشیاء و عناصر طبیعت تنها با نام و کار فیزیکی شناسایی می‌شوند.پس واژه‌ها و اشیاء یکی می‌شوند و هر چیزی به صورت بسیط جلوه می‌کند.

بتدهای شعر حیدربابایه سلام رویدادهایی را در گذشته روایت می‌کنند. در 76 بند حیدربابایه سلام، 56 روایت آغاز و بسرعت قطع می‌شود. هر بند به گوشه‌ای از یک رویداد اشاره می‌کند و بسرعت به رویدادی دیگر می‌پردازد. شهریار برای روایت رویدادهای فراوان و برای پیشگیری از ادامه‌ی یک روایت، زمان قراردادی را به شکل عمدی به هم می‌ریزد. بند نخستین به روایت رویدادی در بهار می‌پردازد،  بند دوم به زمستان بر می‌گردد و بند سوم تابستان را به شکل تلویحی روایت می‌کند. هنگامی که شعر به ادامه‌یِ یک روایت ناگزیر می‌شود و گمانِ توالی زمان در ذهنِ خواننده پیش می‌آید، شاعر با استادی موضوعی اخلاقی را پیش می‌کشد تا روایت کامل نشود. پاره‌های رویداد همانند قطعه‌های پازل پراکنده می‌شوند و هر خواننده‌ای در ذهنِ خویش آن قطعه‌ها را پیش هم می‌چیند. با چنین روش بیانگری هیچ روایتی به شکل کامل بیان نمی‌شود. در هر بند گوشه‌ای از یک ردیداد روایت می‌شود و در ذهن شاعر باعث ایجاد عاطفه می‌گردد و سپس قطع می‌شود تا رویدادی دیگر به همان روش روایت گردد. چنین روش بیانگری سبب می‌شود بین رویدادها فاصله ایجاد شود. تکرار پاره روایت‌ها و ارائه ی تصاویری از یک پدیده‌یِ غایب سبب می‌شود ذهن خواننده آن فاصله را به دلخواه خویش پر نماید و بدین‌سان جهان آرمانی هر خواننده یا شنونده‌ای پدید می‌آید. هیچ نیازی نیست که خواننده یا شنونده در حافظه‌یِ خویش چنان خاطراتی داشته باشد. شعر به اندازه‌ی کافی مصالح در اختیار ذهن خواننده یا شنونده قرار می‌دهد تا روستای ویران در خیال هر کس بازسازی شود. حیدربابایه سلام متنی است که خواننده هنگام خواندن بیشترین همکاری را با متن در بازسازی جهان ویران موجود در شعر انجام می‌دهد و به همین دلیل هر خواننده‌ای خواندنِ این کتاب شگفت‌انگیز را دوست دارد.

در حیدربابایه سلام، شاعر در جستجوی سعادت در یک جهان آرمانی است. او به پیروی از سنت رمانتیک‌ها آگاه است که آن سعادت در زمانِ آینده و در دنیای ماشینی بی‌روح بدست نخواهد آمد، پس شاعر نگاهش را به روزگار گذشته می‌تاباند و بطور خندیگرانه (ironically) سعادت را در جهانی می‌جوید که پیشتر ویران شده و از دست رفته است. این پس‌نگری دارای زمینه‌ی زیبایی‌شناسی است. ذهن انسان توان درک زیبایی جسمی در حال حرکتِ شتابنده را ندارد. جسم را باید از حرکت بازداشت تا در سکون امکان حس‌کردن، و درنتیجه درک زیبائی آن ممکن شود. در شعر این وضع با سفر به گذشته‌یِ مرده و ساکن ممکن می‌گردد. در حیدربابایه سلام شاعر به گذشته‌یِ سرزمین کودکی‌اش سفر می‌کند. در این سرزمین شخصیت‌ها و اشیاء در دنیای ساکن و سرشار از سعادت غرق در سکون و مرگ هستند. چون حیاتی ندارند، پس مرگی نیز بر آنها نیست و هر لحظه احساس شادمانی از آنها می‌تراود. این سعادت به طور کامل به خواننده نیز سرایت می‌کند.

نگرش شاعر به جهان مرده  در گذشته از سود و زیان رهاست. او هر پدیده‌ای را در گذشته بدون دخالت دادن حسابگری ذهنِ قراردادی بیان می‌کند. بیان پدیده ها تنها با اسم و فعل انجام می‌شود. در چنین بیانگریِ هستی، هیچ صفتی بکار نمی‌رود. بدرستی نیازی به کاربرد صفت نیست، زیرا صفت کاربرد سودجویانه‌یِ گوینده از اسم است. صفت ذاتی ماده نیست، بلکه بر آن عَرَض است. صفت تعبیر سودجویانه‌ی گوینده از ماده است. بکار نرفتن صفت در سخن از ویژگی‌های ممتاز و یگانه‌ی حیدربابایه سلام است..

از سویی، چون جهان ساکن و مرده است، پس برای بیانِ آن جهانِ ساکن، فعل ها هم از استبداد زمان قراردادی رها شده‌اند و در گذشته به حالتِ مطلقِ سکون رسیده‌اند. سکون فعل‌ها سبب شده کنش زمانی فعل‌ها در سه بخش فراردادی (گذشته، حال، آینده) محو شده و بیشتر فعل‌ها در حالت وجه وصفی بیان شوند. هر فعلی در حالت وصفی از کنش زمانی رها می‌شود و به صورت استمراری زمان ذهنی یا زمان ابدی را بیان می‌کند. یکی از دلایل لذت بخشیدن شعر به هر خواننده‌ای پیوند سخن با ابدیت است. انسان همواره از بی‌مرگی در ابدیت و خیال زندگی جاویدان لذت می‌برد.

در حیدربابایه سلام، آرایه‌های ادبی کاربرد چندانی ندارند. وجودِ آرایه‌های ادبی فراوان سخن را به ابهام می‌کشاند. سخن حیدربابایه سلام مستقیم است. هر واژه و ایماژی تنها یک شخص یا یک پدیده یا یک رویداد را نامگذاری می‌کند. حیدربابایه سلام با سنت شعر ایرانی تفاوتی بنیادین دارد. زبان حیدربابایه سلام، زبان روزمره‌ی مردمِ عادی است. ویلیام وردزورث در دیباچه‌یِ اشعار غنایی نوشته است که زبان شعر باید زبان گفتار روزمره‌ی مردم عادی باشد. زبان حیدربابایه سلام حکم وردزورث را اجرا کرده است. این زبان رها از قیدهای تشریفات، فریبکاری و هرآنچیزی است که دوگانگی در سخن و رفتار را پدید می‌آورد. کارکرد نخستین زبان، نامگذاری پدیده‌های فیزیکی، طبیعی و انسان‌ها و نیز بیان حرکت موجود در جهان طبیعی و انسانی بوده است. چنین کارکرد زبان سبب ایجاد عاطفه‌یِ شدید می‌گردد. عاطفه حسی است که از درک فوری و بی‌واسطه‌یِ یک خبر یا یک شیئی برانگیخته می‌شود و سبب ایجاد هیجان در ذهن دریافت کننده می‌گردد. تفاوت زبانِ حیدربابایه سلام از گفتار مردم عادی، تحمیل وزن و قافیه و دادن شکل هنری، یعنی فرم، به سخن می‌باشد.

قافیه‌هایی که در حیدربابایه سلام بکار رفته‌اند بر پایه‌یِ صوتهایی ساخته شده‌اند که ناگزیر جریان سخن را به سکون می‌کشانند تا در سکون ایجاد شده اندیشیدن ژرف ممکن شود. وزن هجایی شعر نیز بر این تاثیر می‌افزاید.

زیرایستایِ زیبایی در متن حیدربابایه سلام، ایجاز و کاستن معناهای افزوده شده به کلمات در گذر زمان و برگرداندن آن به نخستین رابطه‌یِ قراردادی بین واژه و جسم فیزیکی است. این رابطه‌یِ بسیط حکم می‌کند که نخستین عناصر زبان «اسم‌ها» و سپس «فعل‌ها» باشند. «اسم‌ها» برای نامگذاری اشیاء و اشخاص و«فعل‌ها» برای بیان حرکتِ هستی و رابطه‌ی بین اسم‌ها پدید آمده‌اند. سادگیِ زبان در همین معناست. به سخن آشکار، سادگی به معنای وجود تنها یک رابطه بین واژه و مرجعِ فیزیکی آن است. در «سادگی زبان» معناهای افزوده شده به واژه‌ها و به ساختار جملات از آنها کنار گذاشته می‌شود. حیدربابایه سلام (1) در این مفهوم ساده است که متن آن به تمامی از اسم و فعل تشکیل شده است. هر اسم و فعلی هم تنها یک پدیده‌یِ فیزیکی در دنیای روستا را نمایندگی می‌کند. چنین سادگی زبان موضوعی بسیار دشوار و پیجیده است و در واقع قابل تقلید نیست. خود شهریار هم در حیدربابایه سلام (2) نتوانسته به آن سادگی شگفت‌انگیز حیدربابایه سلام (1) وفادار بماند.

4-  نتیجه گیری

«حیدربابایه سلام (1)» شعری در بزرگداشت جهان مادی است. در این شعر، عاطفه‌یِ شدید ایجاد شده در ذهنِ خواننده حاصل آمیزش واژه و ماده است. نام‌های فراوان افراد و مکان‌ها که در متن «حیدربابایه سلام (1)» پدیدار شده‌اند همه به کسانی اشاره دارند که هیچگونه هویت شاخص تاریخی، دینی و یا اجتماعی ندارند. نام‌هایی همچون ننه‌قیز، رخشنده، ملا ابراهیم، میرمصطفا دایی، میرزا تقی، فاطما خالا و نیز نام مکانهایی همچون خشکناب، ورزقان، شنگیل‌آوا، سولو دوز و دیگر نام ها همه تنها شخص یا مکانی را بیان می‌کنند و درباره‌ی آنها هیچ آگاهی در کتابها نوشته نشده است. این نام‌ها همان رابطه‌ی ساده و یک وجهی بین واژه و ماده را بیان می‌کنند و چون هیچ معنای ضمنی بدان‌ها افزوده نشده و تنها یک انسان یا یک مکان را می‌شناسانند، پس «ساده» تعبیر می‌شوند و نماینده‌یِ گونه‌ی انسان یا مکان می‌شوند. ناسازه‌یِ (پارادوکس) شعر رمانتیک در حیدربابایه سلام هم آشکار می‌شود. هر فردی هر چه از جامعه دورتر شود و از تمام هویتهایِ اجتماعی رها گردد، به مقام نمایندگی کل انسانها می‌رسد. شخصیت‌های بازیگر در «حیدربابایه سلام (1)» نماینده‌یِ تمام انسان‌ها هستند و خود شعر حیدربابایه‌سلام هم نماینده‌یِ حسرتِ تمام انسان‌ها به مرگِ دنیایی است که انسان در صدها هزار سال روی زمین ساخته بود .

                                                                                                           

ترجمه‌ها‌یِ «حیدربابایه سلام»

 

ترجمه‌ها‌یِ «حیدربابایه سلام» استاد شهریار به زبانهای دیگر

عبداله باقری حمیدی

شهرتِ گسترده‌یِ «حیدربابایه سلام» در ایران سبب شد اقرادی به ترجمه‌یِ پارسیِ آن دست بزنند. نبود سنت نقد ادبی و نا آشنا نبودن مترجمان با بنیان‌ها و روش‌های ترجمه، متن‌هایی را در زبان پارسی  پدید آورد که با متن ترکی «حیدربابایه سلام» بیگانه بودند. در این مقاله، نخست تاریخ ترجمه‌هایِ شناخته شده بیان میشود، سپس پنج‌ ترجمه‌یِ پارسی شعر بررسی می‌شود.

خانم پری جهانشاهی و خانم ناهید هادی هر یک به تنهایی در زمان زندگی استاد شهریار 76 بند حیدربابایه سلام (1)  را به نثر پارسی برگرداندند. هنگام چاپ دیوان شهریار در سال 1346، چهل بند از برگردان پری جهانشاهی و سی و شش بند از برگردان ناهید هادی در دیوان گنجانده شد. کار این دو خانم که حیدربابایه سلام را به نثر پارسی برگردانده بودند ارزش بررسی ندارد. این کار را کلینز بروکس (1934) در کتاب «جام خوش ساخت» به ارتداد نثرسازی تعبیر کرده است. بر پایه‌ی سخن بروکس، کار نثرسازانِ حیدربابایه سلام اهمیت ندارد. شعر باید به شعر ترجمه گردد.

ترجمه‌ی حیدربابایه سلام به شکل شعر در سال 1367 پس از درگذشت استاد شهریار آغاز شد. در سال 1368 میرصالح حسینی حیدربابایه سلام را به شعر پارسی ترجمه کرد. بر اساس همین ترجمه، جعفر مهرگانی با همکاری «ورنر بونزلی» متن پارسیِ حیدربابایه سلام را به زبان آلمانی ترجمه کردند ( آلمان: انتشارات مهر. 1967). گفته شده که «جیام پیرو بلینگری» در سال 1967 حیدربابایه سلام  را به زبان ایتالیایی ترجمه کرد. در ایران حسین منزوی، حیدربابایه سلام را به شعر پارسی ترجمه نمود. حامد ماکویی حیدربابایه سلام را در سال 1370 به شعر پارسی ترجمه کرد (تبریز: انتشارات یاران). کریم مشروطه چی (تهران: انتشارات دنیا. 1373)، محمدعلی سجادیه (تهران انتشارات خجسته. 1375) و بهروز ثروتیان (تهران: انتشارات سروش.1374) و سرانجام ناصر آذرپویا (تبریز: نشر مهران.1375) همین کار را تکرار کردند. بهمن فرسی نیز حیدر بابایه سلام را در سال 1377 به شعر پارسی شکسته با «لهجه یِ مردم پایین شهر تهرون» ترجمه کرد (تهران:انتشارات نگاه). آقای دکتر صبری تبریزی حیدربابایه سلام را در سال 1990 به زبان انگلیسی ترجمه کرد.

بررسیِ پنج ترجمه‌یِ پارسیِ «حیدربابایه سلام»

حامد ماکویی، کریم مشروطه چی و بهروز ثروتیان حیدربابایه سلام را به شعر پارسی در بحر مضارع مثمن محذوف (مفعولُ فاعلاتُ، مفاعیلُ فاعلان یا فاعلن) برگرداندند. تعداد اندک افاعیل این بحر به ظاهر می‌تواند کار ترجمه را به «ایجاز» در سخن شعر ترکی نزدیک‌تر نماید. در سخن ترکی شهریار، کمترین واژگان با قویترین تاثیر صدایی و بدون نقص در قافیه‌پردازی بکار رفته است. حامد ماکویی برای پای بندی به وزن انتخابی، خود را آزاد گذاشته تا اسم را به استعاره، واژه‌های ترکی را تکرار و گاهگاهی برای کامل شدن وزن از «ای خدا» هم استفاده کند. به این ترتیب «ساز به نای عشق»، «اوچاردیم به به افلاک می شدیم»، «ازدیرن کونلریم به روزهای خوش» ترجمه شده است. در بندهای فراوان وزن مضارع به هم ریخته و مصرع‌هایی همچون «می‌خاست بع بع بره و گاو و گوسفند» (بند 63)، «در شب چو درنا گذرد از فرازها» (بند 74) ، «گشته سوار قیرآت و بنموده خون به پا» (بند 74)، «حیدربابا بپرور مردان خوب و پاک» (بند 75) پدید آمده که درکنار سکته در وزن، معانی سستی هم دارند. ماکویی در ترجمه‌ی تعدادی از بندها هم به کلی معنی را به هم ریخته و بجای کنش پرهجان موجود در متن مبداء، معادلهایی در متن مقصد ساخته که سبک و سست به نظر می‌رسند. «داماد سیب زد به عروس جوانِ ده» (بند 25)، «می‌راند خوشه‌هایِ پراکنده روی تل» (بند 32)،« می‌کرد یک سگ چوپان در آن محل» (بند 33)، «در سیل سنگ و کوه بغرند خارّ و خارّ» (بند 35) نمونه‌هایی از این شعرهای سست هستند.

ماکویی در قافیه‌پردازی هم سستی‌های فراوان دارد. میوه‌ها با یادها ، ره‌ها با بر فنا و حیات را، برکشید پا با علم کرد گوشها، دام قیه با شده و آمده، گریستم با همی زدم هم قافیه شده‌اند. ماکویی در برگردان بندهای 14، 45 و 70 شعرهای بسیار خوب پارسی ساخته که می‌تواند در ادبیات پارسی به عنوان شکلی نو طرح شود.

کریم مشروطه چی و بهروز ثروتیان هر دو حیدربابایه سلام را در بحر مضارع مثمن ((مفعولُ فاعلاتُ، مفاعیلُ فاعلان) ترجمه کرده‌اند. رعایت دقیق وزن شعر پارسی و قافیه‌پردازی خوب در تمام بندها از ویژگی‌های خوب این دو ترجمه می‌باشد. «حیدربابا» به عنوان مخاطب در بیشتر بندهای متن مبداء وجود دارد. مشروطه‌چی بر حکم وزن شعر گاهگاهی چشم بر حضور حیدربابا بسته است، اما ثروتیان این حضور را جدی گرفته است. در زبان مبداء، حضور همیشه محسوس مخاطب سبب نزدیکی و صمیمیتِ کوه و شاعر می‌شود. این صمیمیت چندان گسترش می‌یابد که در بند چهار، شاعر با کوه به شوخی می‌پردازد: «حیدربابا گون دالیوی داغلاسین». این گفته، دعایی است که مادران در شکل نفرین به فرزندان گرامی خویش می‌گویند. معنایِ تلویحیِ گفته در ترجمه‌ها از بین رفته است. مشروطه‌چی آن را به «پشتت به پشتگرمی خورشید گرم باد» و ثروتیان به «حیدربابا، چو داغ کند پشتت آفتاب» ترجمه کرده‌اند. در این کار، قصد شاعر متن مبداء نادیده گرفته شده و هر دو مترجم معنای آشکار واژه‌ها را ترجمه کرده‌اند. در نتیجه، صمیمیتِ لحن گوینده و رابطه‌یِ او با کوهِ مخاطب و گواهِ رویدادها از بین رفته است.

ناصر آذرپویا در بحر رمل مثمن (فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلان یا فاعلن) حیدربابایه سلام را به شعر پارسی برگرداند. ترجمه‌یِ آذرپویا با رعایت دقیق وزن انتخابی حتا با اسم‌های خاص ترکی، قافیه‌پردازی مستحکم و خلق استعاره‌های پرهیجان دارای زبانی فخیم و فرهیخته است. بعضی از بندهای شعر پارسیِ آذرپویا با بهترین شعرهای پارسی برابری می‌کند: «هر چه تقدیر است حاکم بر جهان و زاد و میر/ سر بسر پورانِ بی‌پیر است و بی‌پوران پیر» (بند 5)، «دیده‌ها دارم به سیمایِ پری رویانِ ناز / نغمه‌هایم در زبانِ عاشقان و سیمِ ساز» (بند 25) و بندهای 71 تا 75 از این گونه شعرهای زیبایِ پارسی هستند. ترجمه‌ی آذرپویا در گسترش فرم‌های شعری در زبان پارسی ابتکار بزرگی است. این ترجمه با تمام زیبایی‌های شعر پارسی آن، از دیدگاهِ ترجمه‌شناسی و ارزش‌های زیبایی‌شناسی دارای فاصله‌ی فراوانی از متن اصلی است. طولانی بودن خط‌های شعر آذرپویا سبب شده اطناب زیرایستایِ زیباییِ متن ترجمه باشد. زبان ترجمه یِ آذرپویا آن زبان ساده‌یِ متن اصلی نیست. در ترجمه، واژگان با زیبایی در بندها جاری می‌شوند و حتا قافیه هم نمی‌تواند از سیلان صوت جلوگیری کند. صفت به فراوانی بکار رفته است. ترکیب‌های «مهرو دختران، باغات سبز و با صفا، خاطر دلهای نشکفته دلان، ابرهای برفگون، کودکانت دسته‌ای گل چیده با صد آب و تاب، سرسلامت باشی و گوهر فشان، کژ راهان طماع و جبان، جان و دلها قبض می‌گشت از کلام ذوالجلال» و همنشینی‌های فراوان واژه‌ها در شعر پارسی (ترجمه) بسیار زیبا هستند، اما ترجمه‌های متن اصلی نیستند.

بهمن فرسی در ترجمه از زبانی شگفت انگیز استفاده کرده است. فرسی در ترجمه‌یِ خویش از زبان پارسی شکسته با «لهجه‌یِ مردم پایین شهر تهرون» استفاده کرده است. ترجمه‌ی بند نخست حیدربابایه سلام چنین است:

حیدربابا تو شمشیر – کشونِ آذرخشا

وختی که آب و سیلاب، به شارخار و غوغا

می غلتن و به ساحل، دسته می شن دخترا

سلامِ من از اینجا، به شوکت و ایلتون

اسمِ مارم بیاره، کسی اونجا به زبون

 به گمانِ من، مشکل ترجمه‌ی فرسی از تفسیر نادرست او از «سادگیِ زبان» در حیدربابایه سلام پدید آمده است. فرسی تفسیری از «زبان ساده» نمی‌دانسته است. کژفهمی فرسی از زیبایی‌شناسی و ماهیت زبان او را به پدید آوردن چنین متن مسخره‌ای کشانده است.

نتیجه‌گیری

ترجمه‌های «حیدربابایه سلام» به زبان پارسی در شناخت این شعر کمک بزرگی به خوانندگان جدی شعر ارائه داده است. مترجمان ناگزیر شده‌اند تفسیر خود را از متن بنویسند و در نتیجه به نقد «حیدربابایه سلام» کمک بکنند. نوشته‌های نقد مترجمان بسیار ارزشمندتر از نوشته‌هایِ استادان دانشگاههای ایران است. استادان دانشگاه از مهدی روشن‌ضمیر (1332) تا حسن احمدی گیوی (1386) به بهانه‌ی «حیدربابایه سلام» به شرح حالات احساسی و شرح زندگانی خود پرداخته‌اند، در حالیکه مترجم‌ها به خود متن اندیشیده‌اند. از سوی دیگر، بررسی ترجمه‌ها سبب شناخت دقیقِ جزئیات متن شعر شده است. مشکل موجود در ترجمه‌ها، حاصلِ کارکردِ ذهنی و استعاریِ زبان پارسی در کاربرد شعری آن می‌باشد.

پیرو سنت شاعران کهن زبان پارسی، توصیف کلی از حقیقت مجاز (ساخته شده در ذهنِ شاعران) اصل حاکم بر شعر پارسی است. زیبایی شعر پارسی حاصل تداعی‌هایی است که متن شعر در ذهن خواننده ایجاد می‌کند. این گونه درک زیبایی، عناصر مادی حاضر در سخن شعری را به فراموشی می‌کشاند. نیما یوشیج این سنت را تغییر داد و سعی کرد واژه را با معنای نخستین و مادی خود آشتی بدهد. این کار در فرم شعر نو نیز انجام شد و شاعران شعرهایی زمینی نوشتند، اما هنگامی که فرم شعر ترجمه شده همان فرم کهن باشد ناگزیر واژه ها، ایماژها، استعاره ها و گاهی قافیه‌های شعر کهن خود را تحمیل می‌کنند. مترجم نمی‌تواند خود را از این استبداد فرم شعر کهن رها کند، پس ناگزیر از اصول شعر کهن استفاده می‌کند.

«حیدربابایه سلام (1)» شعری در بزرگداشت جهان مادی است. در این شعر، عاطفه‌یِ شدید ایجاد شده در ذهنِ خواننده حاصل آمیزش واژه و ماده است. نام‌های فراوان افراد و مکان‌ها که در متن «حیدربابایه سلام (1)» پدیدار شده‌اند همه به کسانی اشاره دارند که هیچگونه هویت شاخص تاریخی، دینی و یا اجتماعی ندارند. نام‌هایی همچون ننه قیز، رخشنده، ملا ابراهیم، میرمصطفا دایی، میرزا تقی، فاطما خالا و نیز نام مکانهایی همچون خشکناب، ورزقان، شنگیل‌آوا، سولو دوز و دیگر نام‌ها همه تنها شخص یا مکانی را بیان می‌کنند و آنها هیچ نقشی در کتابهای تاریخی شناخته‌شده ندارند. این نام‌ها همان رابطه‌ی ساده و یک وجهی بین واژه و ماده را بیان می‌کنند و چون هیچ معنای ضمنی بدان‌ها افزوده نشده و تنها یک انسان یا یک مکان را می‌شناسانند، پس «ساده» تعبیر می‌شوند و نماینده‌یِ گونه‌ی انسان یا مکان می‌شوند. ناسازه‌یِ (پارادوکس) شعر رمانتیک در «حیدربابایه سلام» هم آشکار می‌شود. هر فردی هر چه از جامعه دورتر شود و از تمام هویتهایِ اجتماعی رها گردد، به مقام نمایندگی کل انسانها می‌رسد. سخن زیاده‌گویانه و پر از تعارف‌های زیادی در شعر پارسی سبب شده این نام‌ها در زیر آواهای وزنی ترجمه گم شوند. ناسازگاری آوایی نام‌هایِ ترکی با آوایِ شعر پارسیِ موزون، اهمیت نام‌های ویژه را از بین برده است.

با تمام کاستی‌های ترجمه‌ها، کار بزرگ تمام مترجمانِ  «حیدربابایه سلام» را ستایش می‌کنم و بر همه‌ی آنها درود فراوان می‌فرستم.  

کتابنامه

1- ثروتیان، بهروز (1374). سلام بر حیدربابا. تهران: انتشارات سروش.

2- شهریار، محمد حسین (1332). حیدربابایه سلام. تبریز: کتابفروشی حقیقت.

3- فرسی، بهمن (1372). سلام به حیدربابا. تهران: موسسه انتشارات نگاه.

4- ماکویی، حامد (1370). سلام به حیدربابا. تبریز: انتشارات یاران..

4- مشروطه چی، کریم (1373). سلام بر حیدربابا. تهران: انتشارات دنیا.

5- ناصرالفقرا (آذرپویا)، محمدتقی (1375). سیمرغ و قاف «حیدربابایه سلام»  تبریز: نشر آیین

٧- Brooks, Cleanth (1934). The Well-Wrought Urn. New York: Penguin.

نقد نمایشنامه دشمن مردم هنریک ایبسن

نقد فرمالیستیِ نمایشنامه‌یِ

دشمنِ مردم

نوشته‌یِ

هنریک ایبسن

عبداله باقری حمیدی

 

نمایشنامه‌یِ «دشمن مردم» داستان سه روز از زندگی مردم در شهری ساحلی در جنوب نروژ است. به ابتکار شخصیتی به نام دکتر استوکمان، مقامات شهری حمام‌های بزرگی از آب معدنی‌گرم را در شهر تاسیس کرده‌اند. امید به آینده‌ای روشن برای تمام مردم شهر آشکارا می‌درخشد. در همین زمان دکتر استوکمان واقعیتی را کشف کرده است که بر زندگی تمام مردم شهر، مقامات محلی و حتا منافع شخصی خود او اثر منفی خواهد داشت. دکتر استوکمان پس از مطالعه‌ای طولانی دریافته است که چشمه‌های آب معدنی شهر آلوده به نوعی باکتری بسیار خطرناک هستند. نوع آلودگی چنان است که بیشتر بر نسلهای آینده تأثیرمنفی خواهدگذاشت. دکتر استوکمان گزارشی از آلودگی تهیه کرده و به شهردار فرستاده است تا در جلسه‌یِ شورای شهر طرح نماید. شهردار، پبتر استوکمان،  برادر دکتر استوکمان است. خود دکتر استوکمان هم مسوول بهداشتیِ آب چشمه‌هاست.

شهردارگزارش را به خود دکتر بر می‌گرداند و از او می‌خواهد موضوع را فراموش بکند. شهردار محاسبه کرده است که بازسازی سیستم فاضلاب هزینه‌یِ بسیار هنگفت و دو سال زمان نیاز دارد. دکتر با تعهد به راستی و بدون درنظر گرفتن منافعِ آنی گروهی از مردم، خود را «دوست مردم» می‌پندارد و به پشتیبانی آنها امید بسته است. پس از رد درخواستِ دکتر از شورای شهر برای تعطیلی دوساله‌یِ چشمه‌ها و رفع آلودگی، دکتراستوکمان راه دیگری در پیش می‌گیرد. اوتلاش می‌کند گزارش را از راه ِروزنامه‌یِ محلی، یعنیپیامِ مردم، به آگاهی همگان برساند. در گمان دکتر، نویسندگانِ نشریات برگزیدگان مردم هستند، پس به پشتیبانی آنها امیدوار می‌شود. هاوستاد (سردبیر) و بیلینگ (گزارشگر) روزنامه نخست با شور فراوان ازاندیشه‌یِ دکتراستوکمان پشتیبانی می‌کنند. آنها در این پندار هستند که گزارشِ دکتر استوکمان سبب ایجاد هیجانی در میان مردم خواهد شد و مردم برای آگاهی از جزییات آلودگی، به خواندن روزنامه روی خواهندآورد، و در نتیجه با فروش فراوان روزنامه، سود زیادی به چنگ خواهند آورد. اَسلَکسن، صاحبِ چاپخانه و  نماینده‌یِ صاحبان املاک شهر نیز از چاپ گزارش حمایت می‌کند. او فروش زیاد روزنامه را روشی برای گسترش کار چاپ می‌پندارد و سود پیشآیند را حس می‌کند. دکتر استوکمان گزارش را به سردبیر می‌دهد و او قول می‌دهد که گزارش دکتر در شماره‌یِ دو روز بعد روزنامه چاپ شود.

روز دیگر دکتر استوکمان برای خواندن متنِ تایپ شده به دفتر روزنامه می‌رود و در کمال ناباوری با برخورد سردِ سردبیر و گزارشگر و حتا چاپخانه‌دار روبرو می‌شود. دکتر بعد می‌فهمدکه شهردار به دفتر روزنامه رفته و سردبیر را آگاه کرده که اگر گزارش چاپ شود، کسی از شهرهای دیگر به چشمه‌های آب گرم شهر نخواهد آمد، درآمد مردم از بین خواهد رفت و دیگر مردم پولی برای پرداختِ بهای آبونمان روزنامه نخواهند داشت. این استدلال منطقی و سودجویانه‌یِ شهردار، مسوولین روزنامه را ناگزیر می‌کند که گزارش خودِ شهردار را از وضع چشمه‌ها چاپ کنند. دکتر استوکمان ناپایداری برگزیدگان مردم در باورهایشان را آشکارا می‌بیند. دکتر استوکمان فریاد می‌کشد که در میدانگاه‌های همگانی مردم را گرد خواهد آورد و گزارش را برایشان خواهد خواند، اما بخوبی می‌داند که این کار غیر ممکن است. کسی سالنی در اختیار دکتر قرار نمی‌دهد.

دکتر استوکمان ناگزیر می‌شود از سالن بزرگ خانه‌یِ ناخدا هورستر برای خواندن گزارشِ خود به مردم استفاده کند. انبوهی از جماعت شهر در خانه‌یِ هورستر گرد می‌آیند تا گزارش دکتر را بشنوند. هنگامی که دکتر استوکمان وارد می‌شود، پیش از او شهردار، هاوستاد (سردبیر)، بیلینگ (گزارشگر)، اَسلَکسن (چاپخانه‌دار و نماینده‌یِ صاحبان املاک شهر) و سایر مقامات محلی در سالن نشسته‌اند. به اشاره‌یِ شهردار، مردم اَسلَکسن را به ریاست جلسه انتخاب می‌کنند. نخست  اَسلَکسن، به عنوان رئیس جلسه، سخنرانی می‌کند و به مردم هشدار می‌دهد که همگانی شدن گزارش دکتر استوکمان از وضعِ آلودگی آب چشمه‌ها سبب بیچارگی تمام مردم خواهد شد. مردم بشدت با گزارشِ خوانده نشده مخالفت می‌کنند. سخنرانی هاوستاد، سردبیر روزنامه، هم مردم را بر علیه دکتر استوکمان می‌شوراند. هنگامی‌که نوبت به خود دکتر استوکمان می‌رسد، دکتر درمی‌یابدکه گوشی برای شنیدن گزارش نمانده است، پس به بیان روانشناسی توده‌یِ مردم می‌پردازد. دکتر به شکلِ آیرونیک ویژگی‌های مردم را درست به خودشان می‌گوید و مردم را با سگ‌ها و خوک و پرندگان مقایسه می‌کند و خشم مردم را برمی‌انگیزد. مردم دکتر استوکمان را «دشمن مردم» می‌نامند. دکتر استوکمان کشف دیگری را برای مردم آشکار می‌کند. دکتر می‌گوید که در همان گردهم‌آیی کشف کرده «تمام منابع اخلاقی شهر مسموم شده و ساختمان جامعه بر روی خاکِ آفت‌زده‌یِ دروغ بنا نهاده شده است.» دکتر همچنین می‌گوید که کنترل شهر و حاکمیت آن در قدرت کسانی است که به خواست مشتی مردم عوام ساده‌اندیش و نادان شهر را اداره می‌کنند. دکتر حکومتی را که بر پایه‌یِ رای اکثریت نادان بنا می‌شود مفهومی مسخره می‌داند و از حاکمیتِ «اقلیتِ آگاه و متعهد به راستی» سخن به میان می‌آورد. دکتر استوکمان می‌گوید «حق همواره با یگانه افراد تنهایی است که در جامعه پراکنده هستند» و اکثریت همیشه در خطاست. دکتر موضوع «آزاداندیش» بودن را طرح می‌کند. در گمان دکتر استوکمان، هاوستاد یک انسان «آزاد اندیش» است. هاوستاد مفهومی تازه را طرح می‌کند. هاوستاد ادعا می‌کند که او هرگز در روزنامه ننوشته است که «آزاداندیش» است. دکتر درمی‌یابد که حاکمان به طور خصوصی دارای افکار انسانی هستند، اما در عملِ اجتماعی زشت‌ترین کارها را انجام می‌دهند. دکتر بدرستی نتیجه می‌گیرد که اقلیت هوشمند حاکم بر مردم کارهای خود را نه بر پایه‌یِ حقیقت، بلکه بر پایه‌یِ خواست سخیف مردم تنظیم می‌کنند و به عوامفریبی دست می‌زنند. دکتر استوکمان نمی‌تواند دریابد که حاکمان چگونه با اجرای ظاهری اصول دموکراسی توان کنترل خواست و پندار مردم را دارند. مردم سالن را خشمگین ترک می‌کنند و بسوی خانه‌یِ دکتر استوکمان راه می‌افتند.

در پرده‌چهارم، واکنش‌های مردم نسبت به سخنان دکتر استوکمان بسیار آشفته است. مردم بدرستی معنای سخنان دکتر را نمی‌فهمند. آنها با بوق زدن، لودگی، نعره‌کشیدن، سخنان یاوه گفتن و ایجاد صداهایِ آشوبیده به واکنشِ دشمنان دکتر استوکمان پاسخ‌های همسو می‌دهند. پرده‌یِ چهارم نمایشنامه‌یِ «دشمن مردم» یادآور واکنش مردم به سخنان بروتوس و آنتونی در پرده‌یِ سوم نمایشنامه‌یِ «جولیوس سزار» ویلیام شکسپیر است. در هر دو نمایشنامه، بی‌خردی و حماقتِ توده‌یِ مردم به نمایش درآمده است. در هر دو نمایشنامه، مردم رویدادِ مهمی را تنها برای لودگی و شادی به بازی می‌گیرند و هرگز آگاه نیستند که حاکمان با استفاده‌یِ نادرست از تایید توده‌یِ مردم و بازی آنها چه حکمِ ویرانگری را برای فرهیختگان جامعه صادر می‌کنند.   

دکتر استوکمان، دخترش (پیترا)، و ناخدا هورستر از کار اخراج می‌شوند. دو پسر دکتر استوکمان از مدرسه اخراج می‌شوند. دکتر استوکمان خانه‌اش را نیز از دست می‌دهد و ناخدا جایی در خانه‌اش به او می دهد تا سال را در آنجا بسر برند. دکتر که نخست تصمیم به رفتن از شهر داشت، تصمیم می‌گیرد در شهر بماند، خودش در خانه مدرسه‌ای برای فرزندان خود و بچه‌های فقیر تشکیل دهد و سرانجام به این کشف می‌رسد که قدرت در تنهایی است.

نمایشنامه‌ی «دشمن مردم» نمایشِ برخورد اقلیت هوشمند حاکم با پدیده‌ای درست، اما خلاف منافع آنی حاکمان و مردم است. دکتر استوکمان فردی آرمانگراست. دکتر بدرستی از نتایج آلودگی حمام‌های آب معدنی شهر آگاه است و فکر می‌کند مردم گزارشِ او را خواهند پذیرفت و او را به عنوان قهرمان مردم خواهند نامید. دکتر دگرگونی دمادم پندارهای مردم را در نظر نمی‌گیرد.

دکتر استوکمان و خانواده‌اش با مردم دیگر متفاوت هستند. والتر، پسر خُرد سال دکتر از مدرسه ایراد می‌گیرد.  مدیر او در مدرسه گفته بود که «کار و تلاش، مجازات انسان گناهکار در روی زمین است.» این سخن از کتاب تورات گرفته شده است. پسر بچه‌یِ کوچک دکتر  بر این گفته می‌خندد. پیترا، دختر جوانِ دکتر استوکمان، از روزنامه داستانی را برای ترجمه گرفته بود. هنگامی که محتوایِ داستان را خلافِ باورهایِ خود و خانواده‌اش یافت، کتاب را بدون ترجمه پس داد. پیترا به تصمیم‌های پدرش سخت وفادار است. خود دکتر در پرده‌یِ چهارم، به ظاهر خود را مسیح می‌پندارد، اما به واقع باور مردم را به بازی می‌گیرد. دکتر استوکمان می‌گوید: من مانند آن مسیحی نیستم که بگویم «شما را  عفو می‌کنم زیرا خود نمی‌دانید چه می‌کنید».  این گفته شکل پارودی آیه‌ای از انجیل است: «پدر، آنها را ببخش،  زیرا نمی دانند چه می‌کنند؛ و آنها رخت‌هایش را کندند و تاس انداختند« (لوقا 23:34). در میان اعضای خانواده‌یِ دکتر استوکمان، تنها همسرش، کاترین، مانند مردم است و همواره در پی نگهداری رفاه خانواده‌یِ خود است.

نمایشنامه‌یِ دشمن مردم آرمانگرایی روشنفکری در قالب «دکتر استوکمان» و پستیِ تن دادن به هیاهوی مردم در قالب «شهردار، گردانندگان روزنامه و صاحبان املاک» را به نمایش می‌گذارد. شخصیت مرکزی نمایشنامه با رویایِ حمایت مردم و با گمانِ خودپرستانه‌یِ «قهرمانِ مردم» دست به عملی می‌زند که پشتیبانی کسی را بدنبال ندارد. دکتر استوکمان بارها به پشتیبانی مردم امید می‌بندد، اما در اوجِ بحران مردم رو در روی او می‌ایستند. دکتر زبان مردم را نمی‌داند و به زبان علمی خود نیز سخن نمی‌گوید. دکتر در برابر مردم «زبان سیاست‌پیشگان» را  بکار می‌گیرد، اما در کاربرد این زبان بشدت ناتوان است. دکتر استوکمان فرمان‌های «ماکیاولی» برای حاکمِ سیاست‌پیشه را نخوانده است. ماکیاولی فریبِ مردم را نخستین اصل سیاست می‌داند. دکتر بجای فریب مردم، به سرزنش آنها می‌پردازد. نتیجه‌یِ چنین کاری آشکار است. او به اشاره‌های همسرش نیز توجهی ندارد، زیرا تمام منافع فردی را نادیده گرفته است. دکتر مردی است که برای کمک به مردم موضوعی را طرح کرد و توسط همان مردم به گوشه‌یِ تنهایی رانده شد. سخنِ پایانیِ دکتر آیرونیک به نظر می‌رسد. دکتر در پایان کشف کرده است که «قوی‌ترین فرد کسی است که تنهای تنها می‌ماند». این سخن در موقعیتِ پایانی دکتر خنده‌دار به نظر می‌رسد. دکتر گمان می‌کند که قوی‌ترین فرد جامعه‌اش است؛ درحالیکه هیچ قدرتی در جامعه ندارد و برای گذران خانواده‌اش محتاج پشتیبانی ناخدا هورستر است.

با این حال، نمایشنامه پایداری دکتر استوکمان در اندیشه‌اش را بخوبی به نمایش گذاشته است. این پایداری در وابستگی به یک حقیقتِ علمی و وظیفه‌یِ تاریخی شایسته‌یِ تحسین است و در پایان خواننده نیز همراه با همسر و دختر دکتر استوکمان در کنار او می‌ایستد.

بینامتنیت در ادبیات ایران: داستان پیکرتراش

داستان اساطیری پیگمالیون و گالاتیا

داستان اساطیری پیگمالیون را نخستین بار اُووید (Ovid) شاعر رومی هم‌عصر آوگوستس در سده نخست پیش از میلاد نوشت. اووید هم‌عصر ویرژیل و هوراس بود. در روایت اووید، پیگمالیون مجسمه ساز چیره دستِ قبرسی است. تمام زندگی خویش را به ساختن مجسمه‌های خدایان، مهربانوها و دیگران سپری کرده است. پیگمالیون همواره از زنان رویگردان بود. عهدی با خود داشت که هیچ گاه ازدواج نکند. سرانجام در سرآغاز کهنسالی تمام هنر، مهارت و نبوغ خویش را بکار گرفت تا مجسمه‌ای زیبا برای خود بسازد. پیگمالیون نمی‌توانست فکر زن را از سرش بیرون کند. پیوسته بر روی آن مجسمه کار کرد و سرانجام زیباترین اثر هنری را به وجود آورد. پیگمالیون مجسمه‌یِ زنی را ساخته بود و عاشقش شده بود. مجسمه را در آغوش می‌گرفت، پوشاکی زیبا و گرانبها بر آن می‌پوشاند و ستایشش می‌کرد، اما از پیکری سرد و بی‌حرکت پاسخی دریافت نمی‌شد. در سرانجام درماندگی، پیگمالیون به معبدِ مهربانوی عشق و زیبایی، آفرودیته، رفت و از مهربانو خواست تا به مجسمه جان بخشد. عواطفِ عاشقانه و بی‌قراریِ عاشق را آفرودیته دریافت و مجسمه را زندگانی بخشید. چون به خانه بازگشت، به دیدار معشوقه‌اش شتافت. مجسمه را در اندام زنی زنده بر روی پایه‌ای ایستاده یافت. مجسمه‌یِ زن شده «گالاتیه» (Galatea) نام گرفت.  آفرودیت در پیوند زناشویی آن دو حاضر شد و زندگی آنها را برکت و افتخار ویژه بخشید. داستان پیگمالیون را شاعران و نویسندگان فارسی بسیار پسندیده‌اند و آن را در فرم‌های گوناگون بازنویسی کرده‌اند. نخستین اثر پیگمالیون را در «دیوان شمس» مولوی می‌توان یافت.

مولوی، دیوان شمس

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم                              وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم                             چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری                             یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو                         چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می‌گوید             با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل              یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

محمدرضا شفیعی کدکنی (1387، غزلیات شمس دو جلد، تهران: سخن) در شرح این غزل مولوی دربارة محیط فرهنگی حیات مولوی میگوید:

«ازآنجاکه محیط فرهنگی حیات مولانا با بعضی از عناصر اندیشۀ یونانی آمیخته بوده است، دور نمی‌نماید که در این تصویر، و تصویرهاي مشابه آن- که در غزلیات دیوان شمس مکرّر دیده می شود - مولانا متأثّر باشد از اسطورة پوگمالیون یونانی (پیگمالیون Pygmalion )، آدمی عاشق مجسمه‌ای شود که خودش ساخته (مولوي، 1387 ، ج 760 :2 ).

صادق هدایت در داستان کوتاه «عروسک پشت پرده» اسطوره‌یِ پیگالیون را در نظر دارد. این داستان در مجموعه سایه‌روشن در سال ۱۳۱۲ به چاپ رسید. عروسک پشت پرده داستان پسر جئانی بنام مهرداد و نامزدش درخشنده است. مهرداد به روش سنتی پرورش یافته و از زن بسیار رویگردان است. پس از دریافت دیپلم دبیرستان، خانواده‌یِ مهرداد درخشنده، دختر عمو را به‌ حکم سنت  به نامبرد مهرداد در می‌آورند و او را راهی فرانسه می‌کند. در فرانسه مهرداد با واقعیت انسان و روابط انسانی آشنا می‌شود. قدرت پرورش سنتی سبب می‌شود مهرداد واقعیت را نادیده بگیرد و همچنان در دنیای خیالی سیر نماید. در پایان امتحان‌ها روزی در سیر از خیابانی چشمش به مانکنی در پشت ویترین فروشگاهی می افتد و عاشق مانکن می‌شود.  مانکن را می‌خرد و با خود به ایران می‌آورد. در ایران بین عشق به مانکن به عنوان ساخته‌یِ هنری دست انسان و خود انسان یعنی نامزدش درخشنده در نوسان عاطفی است. درخشنده عشق مهرداد به مانکن را در می‌یابد و تلاش فراوانی دارد تا خود را به مانکن شبیه کند. مهرداد آرام آرام مانکن را فراموش می‌کند. روزی در اتاق خویش مانکن را می بیند که سری به یک سو خم کرده، دستی به کمر دارد و او را نگاه می‌کند. مهرداد سرگرم تماشای مانکن است که ناگهان مانکن به سوی او حرکت می‌کند. مهرداد با تپانچه گلوله‌ای را شلیک می‌کند و دمی دیگر درخشنده در خون خود پیچ و تاب می‌خورد. هدایت در این داستان هنر و واقعیت را درآمیخته است. برای نخستین بار در ادبیات ایران، بر خلاف گغته‌یِ ارسطو، واقعیت از هنر تقلید می‌کند. ارسطو در کتاب «بوطیقایِ شعر» هنر را تقلیدی از واقعیت می‌پندارد.

جرج برنارد شاو در سال 1291 خورشیدی (1912 میلادی) نمایشنامه‌ای با عنوان «پیگمالیون» نوشت. در این نمایشنامه، یک استاد زبانشناسی ادعا دارد که با دگرگونی گویش انسان، فرد می تواند طبقه‌یِ اجتماعی خویش را دگرگون نماید. دختر گل‌فروشی بنام الیزا را به خانه می‌آورد و به او زبان اشراف یاد می‌دهد. الیزا در مهمانی‌های اشراف شرکت می‌کند، به زبان تشریفاتی آنها سخن می‌گوید و کسی نشانی از دختری دوره‌گرد در او نمی‌یابد. سرانجام الیزا عاشق استاد زبانشناسی می‌شود. دختر توان گل‌فروشی خود را از دست داده و توان ازدواج با استاد را هم ندارد. دختر بین دو ناتوانی گرفتار می‌شود.  

غلامحسین ساعدی نمایشنامه‌یِ «پیگمالیون» (Pygmalion) را در سال 1335 نوشت و در مجله سخن (تهران) به چاپ رساند. پیگمالیون ساعدی نمایشنامه‌یِ کوتاهی در سه پرده است. در دو پرده‌یِ نخست و پایانی، داستان با گفتگوی سه شخصیت ناظر رویداد – ابر، باد و مه -  روایت می‌شود. پیگمالیون به عنوان شخصیت مرکزی در پرده‌یِ دوم سخن می‌گوید. در پیگمالیون ساعدی، پیگمالیون‌شاه عاشق مجسمه‌ای بنام «آمینوس فیلاری» می‌شود. عشق بی‌پاسخ شاه به مجسمه سبب پریشانی او می‌گردد. سرانجام شاه به معبد آفرودیت (الهه‌یِ عشق و زیبایی) راه می‌جوید و هر روز چند بار به نیایش آفرودیت برای زنده‌کردن مجسمه می‌پردازد. سرانجام آفرودیت به خواسته‌یِ شاه جوان پاسخ می‌دهد و مجسمه‌یِ آمینوس فیلاری» را زنده می‌گرداند. پیگمالیون‌شاه از زنده‌شدن مجسمه بسیار شاداب می‌شود، اما آمینوسِ زنده شده از شاه روی بر می‌گرداند. پیگمالیون روز بروز بی‌قرار و پریشان‌تر از پیش می‌شود. سرانجام به بارگاه «آندریای ساحر» می‌رود.  پیگمالیون نمی‌دانست که خود ساحر نیز شیفته‌یِ مجسمه است و در پی فرصتی است تا پیگمالیون را از سر راه عشق خویش بر دارد. آندریای جادوگر راه‌حل را در آب‌تنی آمینوس به هنگامِ جشن مفیستوفلس (Mephistopheles)  در دریای توفانی می‌داند. روز جشن، آمینوس فیلاری به قصد شنا تن به آب‌هایِ توفانی دریا می‌سپارد و بزودی فریادکشان پیگمالیونِ محبوب را برای نجات فرامی‌خواند. در صحنه‌یِ پایانیِ نمایش، جسدِ بی‌حرکت آمینوس فیلاری و پیگمالیون بر روی صحنه دیده می‌شود.  

نادر نادرپور  شعر «بت‌تراش» را در 22 آذر 1336 نوشت. این شعر (در قالب چهارپاره) اقتباس شاعرانه‌ای از داستان «پیگمالیون مجسمه ساز» است. 

بُت تراش

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیال

یک شب ترا  ز مرمر شعر آفریده‌ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده‌ام

 

بر قامتت که وسوسه‌ی شستشو در اوست

پاشیده‌ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده‌ام ز چشم حسودان نگاه را

 

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده‌ام

از هر زنی، تراش تنی وام کرده‌ام

از هر قدی کرشمه‌ی رقصی ربوده‌ام

 

اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده‌ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده‌ای

 

 هشدار! زانکه در پس این پرده‌ی نیاز

آن بت‌تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه‌ام کند

بینند سایه‌ها که تو را هم شکسته‌ام!

مرده پرستی در ایران

 

درباره‌يِ آگهي‌هاي مجلس ترحيم

در آذربايجان

1- آغاز سخن

 مرگ بخشي از واقعيتِ زندگي آدمي است. انسان‌ها زماني ناگزير سر بر خاك مي‌گذارند و آرام‌آرام آنچه را كه از خاك برگرفته‌اند به آن پس مي‌دهند. بزرگي روياهاي انسان و اميد به كسب خواسته‌ها، انسان را موجودي حسرتناك مي‌سازد. اين حسرت را ديگران در مي‌يابند، زيرا بخشي از حسرت‌هايِ خودشان را نشان مي‌دهد. پس وقتي‌كسي مي‌ميرد، آشنايانِ او به بازگوييِ‌گفته‌هايِ انجام‌نشده‌يِ او مي‌پردازند. بازسازيِ روياهايِ انسانِ مرده تا چند روز ادامه مي‌يابد و آرام‌آرام در زير غبارِ فراموشي ناپديد مي‌شود. سال‌ها مي‌گذرد و ديگر نامي و نشاني از انسانِ مرده در روي زمين باقي نمي‌ماند. تنها نام كساني در سخنِ همگان جاري مي‌شود كه به سود همگان زيسته‌ باشند. نام نويسندگان و اصلاحگران جامعه تا مدت‌ها در سخن و خاطره‌يِ انسان‌ها پايدار مي‌ماند.  

2- تشريفات نام سازي

پس از مرگ انساني، آشنايان او تلاش مي‌كنند خود را ثروتمند، نام‌دار، دارنده‌يِ خانواده و بستگاني بزرگ و باسواد نشان دهند. براي نشان دادن اين موقعيت خانوادگي و اجتماعي، نخست به آگهي مجلس ترحيم مي‌پردازند. پس از بحث‌هاي فراوان درباره‌يِ نوشتنِ نام‌ها، ترتيب قرارگرفتنِ نام‌ها، يافتنِ شركت‌ها و كارخانه‌ها و موسسات دولتي و شخصي براي نوشته‌شدن در آگهي مجلس ترحيم،آگهي سفارش داده مي‌شود. پس از چاپ آگهي، فراموش‌شده‌ها و بدجانوشته‌شده‌ها مشخص مي‌شوند و تيرگي روابط هم آغاز مي‌شود. سپس همين آگهي را روي تيرهايِ چراغِ برق، ديوار خانه‌هاي افراد، پانل‌هايي‌كه شهرداري در خيابان‌هاكاشته، و حتا تابلوهايِ راهنمايي و رانندگي مي‌چسبانند. بدينسان، هزينه‌اي سنگين براي پاك كردنِ آن جاها از آلودگي‌آگهي‌هايِ مجلس‌ترحيم براي شهرداري تحميل مي‌شود. نوشته‌هاي روي‌آگهي‌هايِ ترحيم اغلب آشفته و دور از خردمندي انساني هستند.

گروهي از افراد هم خود درباره‌يِ مرده آگهي مي‌دهند. در زير اين نوع آگهي‌ها، عبارت «از طرف...» با حروفي بسيار درشت نوشته مي‌شود. در تمامِ اين گونه آگهي‌ها، نام آگهي دهنده بسيار درشت‌تر از نام مرده نوشته مي‌شود. اين گونه‌ آگهي‌هايِ«از طرف...» مسخره‌ترين شكلِ‌آگهي‌هاي ترحيم هستند. هدفِ اين نوشته‌ها هرگر خبررساني نيست، بلكه مي‌خواهند نام فردِ‌آگهي‌دهنده را برجسته نشان دهند. بزودي دستان كودكان بازيگوش و باد پاكساز اين نام‌هايِ بي‌اهميت را به زير پايِ رهگذران مي‌اندازد.

3- عربي نويسي براي تقدس‌بخشي به نام‌ها

پيرو يك‌سنت‌رايج در دوران قاجار (1785- 1925 ميلادي)، افراد گمان مي‌كنندكه عربي‌نويسي حالت‌ِ تقدسي به مرده مي‌بخشد. نام افراد با لقب‌هاي عربي نوشته مي‌شود. آوردن لقب‌هايي همچون «الحاج، الحاجيه» پيش از نامِ مرده رايج‌ترين رسم است. اين طراحان نمي‌دانندكه در عربي‌هم در چنين‌متني نمي‌توان پيشوند «ال» (به عنوان زينت) را به اسم «حاج، حاجيه» چسباند.

بدترين غلط رايج، استفاده از كلماتِ بد‌آوايِ عربي به جاي واژه‌هايِ خوش‌آهنگ پارسي‌است.  نوشتن كلماتي ‌دور ازذهن ‌همچون« ابوي، والده، اخوي، صبيه، متعلقه، زوجه، ام‌الزوجه» بجايِ واژه‌هايِ زيبايِ «پدر، مادر، برادر، دختر، همسر، همسر، مادرهمسر» نه تنها نشانگرآشفتگي شخصيتي در تنظيم‌كنندگان اين متن‌هاست، بلكه نوعي فرافكني رسم‌هايِ اعراب‌جاهلي به روابط روزگار ماست. در ميان اعرابِ دوران جاهليت، زن متعلقه‌يِ مرد محسوب مي‌شد و مرد عرب مي‌توانست زنِ خود را مانند شترش بفروشد، زيرا هر دو « متعلقه‌ي» او بودند.

انسان‌هايي‌كه آگاهيِ بسيار اندكي از زبان و مسائل زباني دارند، به غلط فكر مي‌كنند كه استفاده از كلماتِ عربي سبب مي‌شود مرده‌هايِ‌آن‌ها به انسان‌هايي دور از دسترس فكر معمولي، و در نتيجه مقدس تبديل ‌شوند. استفاده از چنين‌كلمات‌عربي در آگهي‌هاي مجلس‌ترحيم و نيز درگفتار روزانه، نشان از عقب‌ماندگي تاريخي ذهن نويسنده يا گوينده دارد. در دوران حكومت قاجار (به ويژه پس از سال‌هاي 1250 خورشيدي تا 1310 خورشيدي)، عربي‌نويسي نشانه‌اي از افتخار باسوادي بود. نويسنده‌ها ‌آگاهانه عربي مي‌نوشتند تا تعداد محدودي توان خواندن نوشته‌هايشان را داشته باشد. اين تصور غلط و عقب مانده، پس‌از سال‌هايِ 1310 با پيدايش نويسندگان بزرگي چون محمدعلي جمالزاده، ابراهيم گلستان، محمود‌اعتمادزاده (م.الف. به‌آذين)، صادق هدايت، جلال آل احمد،بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی، اسماعیل فصیح، احمد محمود، محمود دولت‌آبادي، رضا براهنی و بسياري ديگر فراموش و دفن شد. اين نويسندگان ساده نويسي را طرح‌كردند. ساده نويسي سبب شد تا تمام انسان‌ها با اندك دركي از خواندن بتوانند نوشته‌هاي نوين را بخوانند. ساده نويسي سبب بزرگترين تحول‌اجتماعي‌شد. مردم توانستند فكر انديشمندانِ جامعه‌يِ خود را دريابند. گسترشِ خواندن به مردم ياد داد كه شاه سايه‌يِ خدا نيست، بلكه فردي معمولي‌است كه كاخ بزرگ، اما پوشالي قدرتش را بر رويِ نادانيِ مردم و باورهايِ خرافيِ ‌آنها ساخته‌است. يكي از دلايل سقوط سيستم فئودالي و حكومت پادشاهي در ايران گسترش توان خواندن در ميان مردم بود. كساني‌كه امروزه استفاده از كلماتِ عربي را نشانه‌ي فخر مي‌دانند، مغزشان در همان دوران قاجار منجمد شده است.

4- آيا آگهيِ مجلس ترحيم لازم است؟

امروزه وسايل ارتباط جمعي بسيار زياد است. هيچ محدويتي براي هيچ كس در استفاده از اين وسايل وجود ندارد. تبديل شدن وسايل ارتباط‌جمعي به ابزارِ مهم كسب پول، اين وسايل را در اختيار همه قرار داده است. استفاده از تلفن ثابت، تلفن همراه، نامه‌هايِ الكترونيكي (email)، و حتا گپِ اينترنتي سبب مي‌شود هر خبري در كمترين زمان به همه جا برسد. پس هيچ نيازي به آگهي‌هاي مجلس ترحيم نيست. اين آگهي‌ها تنها براي افراد آشنايِ مرده خبررساني مي‌كند و براي ديگران كاغذهاي آلوده‌كننده‌يِ محيط‌ِشهري هستند. زماني كه آشنايان مرده به آساني با تلفن خبردار مي‌شوند، پس آگهي‌هايِ ترحيم چه نقشي دارند؟

آگهي‌هاي ترحيم نقش بزرگنمايي خانواده‌يِ انسان مرده را بعهده دارند. چاپ عكسي رنگي از مرده‌اي كه در خانه‌يِ سالمندان رها شده بود، نوشتن نام دهها دكتر و مهندس و دانشگاه وكارخانه وسازمان و شركت و استخر و مركز پرورش‌ماهي روي‌كاغذي بازمينه‌ي سياه رنگ و چسباندن آن روي در و ديوارِ شهر، پندار بيهوده‌اي است كه مي‌خواهد جايگاه‌ساختگي نام‌هايِ نوشته شده روي آن كاغذ را به نمايش بگذارد. به نظر نمي‌رسد كه در چسباندن آگهي‌هاي مجلس ترحيم هيچ قصد انساني در كار باشد. چاپِ آگهي‌هاي‌ مجلسِ ترحيم هر روز سبب باطل‌شدن چندين تُن‌كاغذ بسيار ارزشمند مي‌شود.  اين كار، تشريفات اشرافي ‌فرسوده و بي‌معني‌است و بايد از طرف شورايِ شهر و شهرداري غيرقانوني و خلاف اعلام شود.

كساني كه پول زياد دارند و مايل هستند ياد مرده را با كاري نيك گرامي دارند، مي‌توانند بجاي انجامِ تشريفاتِ بيهوده و علط، به كميته‌يِ امداد امام، اداره‌هايِ سازمان بهزيستي، خانه‌هاي سالمندان، سازمان باباباغي و نهادهايِ قانوني ديگر پول به‌پردازند تا به مناسب‌ترين شكل ممكن در اختياركساني قرار گيرد كه بدرستي نياز دارند. اين خواسته را مردان و زناني ‌خردمند و انساندوست در سخنان ‌روزانه و حتا روحانيان در بالاي منبر هزاران بارگفته‌اند، اما دوستداران تشريفاتِ بي‌هوده نمي‌توانند سخنان بزرگ را درك نمايند. مغزآن‌ها چنان بسته است كه هيچ روش نويني را نمي‌پذيرد. انجام كارِ نيك همگاني به جاي تشريفات اشرافي بي‌معنا را بايد اجبار قانون  به مردم ياد بدهد.   

5- نتيجه گيري

انسان به دليل داشتن توانايي زبان برترين پديده‌يِ هستي است. انسان با استفاده از زبان، جهان پيرامونِ خويش را مي‌شناسد و آن را به سود خويش و اجتماعِ انسانهاكنترل مي‌كند. توانايي زبان، ‌آدمي را در سختي‌هاي روزگار زنده نگه داشته‌است. زبان زيباترين جلوه‌يِ شخصيت انسان است. پس تا انساني سخن مي‌گويد، شايسته‌يِ بزرگداشت و بزرگنمايي است. هنگامي‌كه انساني بدون‌انجام‌كارهاي نيك همگاني از سخن‌گفتن باز ماند، نمي‌توان در بزرگي او سخني‌گفت. سخنورانِ نويسنده هم نيازي به بزرگداشت از طرفِ ‌انسان‌هايِ‌كوچكتر ندارند. بزرگي‌آنها در ذهن انسانهايِ خردمند و حتا متعارف همواره بزرگتر مي‌شود. پاداش و پادافره‌يِ انسان‌هايِ مرده در زبان و سخن نسل ها پرداخته می شود. انسان‌ها بايد تنها به زنده‌ها بينديشند و راهِ آرامش و بزرگيِ‌آن‌ها را هموار سازند.

نوشتن چیست؟

در ستايش نوشتن

انسان پيوستگی هميشگی با دنيای پيرامون دارد. پنج حس انسان در هر لحظه، تصويرهايی از جهان را به مغز می سپارند تا کارکرد مغز از آنها  پديده ای بنام «آگاهی»  بسازد. آگاهی مجموع واژه هايی است که انسان در زمان و مکان ويژه  برای بيان موقعيت خويش بکار می برد. کاربرد واژگان در ساختارهایِ قراردادی از ويژگی های زبانی انسان است. هر فردی برای ثابت شدن هويت انسانیِ خويش به طور بی پايانی سخن می گويد. سخنانِ شفاهی بيشتر آشفته هستند. سخن آشفته دارای مفهوم قراردادی «معنا» نيست.  «معنا» تنها در شکل نوشتن پديد می آید.

 نوشتن عالي‌ترين جلوه‌يِ فعاليتِ مغزِ آدمي است. انسان آشفتگيِ درونِ ذهنِ خويش را از طريقِ نوشتن تنظيم مي‌كند. نظم بخشيدن به فعاليتِ مغز از طريقِ ساختار بخشيدن به‌ سخن ممكن مي‌گردد. هر نوشته‌يِ خوب دارايِ ساختارِ نظام‌مند است. ساختارِ نظم‌دار، يكپارچه است و يكپارچگيِ نوشته مي‌تواند موضوعِ واحدي را بيان و قابلِ فهم نمايد. فهميده‌شدن معيارِ شناختِ نوشته‌يِ خوب است.

نوشتن تلاشي آگاهانه برايِ بازسازيِ شكلِ بيان بشري است. بشر از طريقِ بيان، خواسته‌هايِ خود را در محيط طرح مي‌كند و احساساتِ زيبايي‌شناسانه‌يِ خود را از راهِ زبان محسوس مي‌سازد. ابزارِ نوشتن، كلمات و ساختارها هستند. كلمات و ساختارها، نشانه‌هايِ قرارداديِ زبان هستند. اين نشانه‌ها در يك جامعه‌يِ زباني موردِ پذيرشِ همگان قرارگرفته‌اند. نخستين كاركردِ اين نشانه‌ها، ايجادِ ارتباط ميان انسان‌هاست. ارتباط‌هايِ روزمره نياز به واژگاني‌اندك و ساختارهايي‌محدود دارد. پس در روزمرگيِ زندگي، مسئله‌يِ تكرار اصلِ حاكم بر زبان است. تكرار پياپي و بي‌پايان واژه‌ها و ساختارها، نشانه‌هايِ زباني را به آواهايِ عادت‌شده تبديل مي‌سازد. عادت، زيباييِ هر پديده از جمله زبان را از بين مي‌برد. شنونده‌اي كه به شنيدنِ گزاره‌هايي عادت كرده است، هيچ توجهي به اجزايِ تشكيل دهنده‌يِ‌آن‌ها ندارد. چنين شنونده‌اي هر گزاره‌يِ آشنايي را بدونِ دركِ‌آن ‌مي‌پذيرد و مايل است در گفتارِ ديگران تاييدي برآگاهيِ ساده‌يِ ‌ذهنِ خويش بيابد. نوشتن به هم ريختنِ عادت‌شدگيِ زبان است.

برايِ فردي كه به شنيدنِ تعدادي كلمه و ساختارِ تكراري عادت كرده است، شنيدنِ ساختارهايِ جديد بسيار هراس‌آور است. چنين فردي در رويارويي با نوشته‌يِ نو، جهانِ ساده‌يِ ذهنِ خود را در حالِ فرو ريختن مي‌يابد. او به گفتارِكسانيِ چنگ مي‌اندازدكه گزاره‌هايشان همسطح‌ِ گزاره‌ها و آگاهيِ ذهن خود باشد. انسانِ ساده‌ برايِ دفاعِ از حريمِ خود و حاميانش، اغلب حاضر به كشتنِ انسان‌هايي با بيانِ نوين، و در نتيجه دارايِ انديشه‌يِ نو نيز است. نوشتن، آمادگي رويارويي با چنين انسان‌هايي است.  نوشتن عروجِ‌ذهنِ‌آدمي از فضايِ غبار گرفته‌يِ‌ عادت‌هايِ زباني است. هر نويسنده‌اي موردِ انكارِ ذهن‌هايِ عادي قرار مي‌گيرد. گذر زمان باعث مي‌شود تا عوام بتدريج بتوانند نوشته‌هايِ نو و غيرِتكراري را درك نمايند. به همين دليل است كه در جامعه‌اي از انسان‌هايِ ساده‌انديش، نويسندگان پس از مرگ‌شان ستايش مي‌گردند.

خودِ نوشتن نيز در گذرِ زمان به عادت تبديل مي‌شود. عادت‌شدگي، حقيقتِ شكل‌هايِ بيانِ بشري است. برايِ گريز از اصلِ ويرانگرِ عادت‌شدگي، نوشتن بر عليه خود هم مي‌شورد. دليلِ دگرگونيِ سبك‌هايِ نوشتاري، همين گريز از عادت‌شدگي است. به عنوانِ نمونه، امروزه نوشتنِ غزل موردِ استقبال قرار نمي‌گيرد، زيرا عناصرِ شكلي و الگوهايِ معناييِ غزل آنقدر تكرار شده‌اند كه غزل‌هايِ امروزه، كهنه پنداشته مي‌شوند. وجودِ نوشته‌هايِ تكراري، مانند نامه‌هايِ اداري، تهديدي برايِ كهنگي و ويرانيِ  زبان است. نوشتنِ خلاق، تلاشي برايِ نجاتِ زبان از چنين ويرانگريِ كاربردهايِ روزمره‌ي زبان است.       

نوشتن تواناييِ يگانه‌يِ تعداد اندكي از دانش آموختگان است. نوشتن هدف هر نوع آموزشی است. بيانِ سخنِ شفاهي،كار همگان است، اما همه ‌توانِ نوشتن ندارند. افراد به دليلِ داشتنِ تواناييِ‌گفتار همواره در سخن‌گفتن هستند، اما گروه بسيار كوچكي از انسان‌ها مي‌توانند بنويسند. دليلِ اين كار در ماهيتِ نوشتن نهان است. گفتارِ شفاهي نيازي به يكپارچگي ندارد. سخنِ شفاهي اغلب آشفته است. آشفتگي هنگامي‌آشكار مي‌شودكه گفته‌هايِ شفاهيِ يك سخنران نوشته شود. آنگاه آشكار مي‌شودكه قسمتِ بزرگي از گفته‌هايِ او پيوندي با موضوعِ اصلي ندارد و تنها برايِ ايجادِ هيجانِ آني وگذرا در شنونده به كار رفته است. نوشتن، اما، دارايِ سرشتي فرهيخته است و تنها فرهيختگان توانِ نوشتن دارند. نويسنده هنگامِ نوشتن سر بر خاك مي‌افكند و مي‌نويسد، زمان او را سرافراز مي‌كند. سخنران سر به سويِ آسمان‌ مي‌گيرد و نعره مي‌كشد، زمان سرافكنده‌اش مي‌سازد.

نوشتار خود را از پلشتيِ زشتي‌ها پاك نگه داشته است. افراد در سخنانِ روزمره‌يِ خويش از هر واژه‌يِ زشتي براي آلودنِ هويتِ ديگري استفاده مي‌كنند. واژگانِ ناسزا و فحش در دهان مردم كاركرديِ مكرر دارد. هنگامي‌كه انسان‌ها از دريافتِ حقِ خويش به‌وسيله‌يِ سيستم‌هايِِ‌قضايي نااميد مي‌شوند، ناگزير فحش مي‌دهند. سخنانِ زشت تنها ابزارِ‌انتقامِ انسان‌هايِ درمانده‌است. بيشترِ افرادِ بشري بي‌هراس فحش مي‌دهند، اما هيچ كس حاضر نمي‌شود فحش‌هايِ برزبان‌آورده‌اش را بنويسد. انگار زشتيِ كلامِ بشري تنها در سخنِ شفاهي مي‌گنجد، ولي نوشتار ورودِ آلودگي را به خويشتن راه نمي‌دهد. گروهِ‌بسيار كوچكي از نويسندگان در نوشتارِ خود از ناسزا و پلشتيِ زبان استفاده مي‌كنند تا واقعي‌نماييِ نوشته‌هايشان بيشتر شود. اين گروه سخنانِ پلشتِ مردميِ رانده‌شده را به شكلِ زندگيِ واقعي در نوشته‌هايشان مي‌گنجانند، اما در ميانِ خوانندگان استقبالي از آثارشان نمي‌يابند. آثارِ نويسندگانِ نامدار سرشار از واژه‌ها و ساختارهايِ نو و زيبايِ بشري است. نوشتن پاسدارِ پاكيِ سخن آدمي است.

برايِ گسترشِ تواناييِ نوشتن ميانِ انسان‌ها روشهايِ زيادي بكار گرفته‌مي‌شود. در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها انجامِ تكليف‌هايِ كلاسي، نوشتنِ مقاله برايِ ارائه در كلاس و نوشتنِ مقاله برايِ ارائه در يك كنفرانس همه راه‌هايِ تقويتِ كار نوشتن است. تمامِ اين فعاليت‌ها مهم هستند، اما در جريانِ زمان محو مي‌گردند.  برايِ پايداريِ اين كارهايِ علمي، درجامعه نشريات منتشر مي‌شود.

هر نشريه‌ تريبوني فراهم مي‌كند تا افرادِ يك رشته‌يِ علمي، يادگرفته‌هايِ خود را در آن بيان بكنند و به قضاوت افرادِ مختلف در زمان‌هايِ گوناگون بگذارند. هدفِ نشريه‌ها علاوه بر ثبتِ آگاهيِ افراد، تربيتِ‌گروهي نويسنده است. هر مقاله‌اي كه چاپ مي‌‌شود، كمك مي‌كند تا فردي امكانِ نويسنده شدنِ خود را آزمايش‌كند. كساني كه نوشته‌هايشان در گذرگاهِ زمان موردِ قضاوتِ مثبت قرار مي‌گيرد، پايدار مي‌مانند. در اين گذرگاه، انتخاب خودبخود انجام مي‌گيرد و پس‌از سال‌ها نامي بزرگ مي‌شود.

دانسته‌است كه نوشتن از طريقِ تمرين تقويت مي‌شود. به سخني ديگر، تنها با زياد و پيوسته نوشتن مي‌توان به فراز و فرودِ كارِ مغز، ساختارِ يكپارچه داد.

تغییر نام آذربایجان

اين «شمالغرب‌كشور» كجاست؟

 

سرزمينِ ايران از روزگارانِ گذشته به منطقه‌هايِ كوچكي تقسيم شده است. اساسِ اين تقسيم‌بندي‌ها از اول مسائلِ زباني و قومي بوده است. هر منطقه‌يِ زباني دارايِ جغرافيا و اقليمِ يگانه‌اي نيز بوده‌است. يگانگيِ زبان، جغرافيا و اقليم در هر منطقه باعث شده مردمِ ساكن در هريك از اين منطقه‌ها از نظرِ ذهنيتِ‌تاريخي، نگرش‌به‌هستي، و حتا قيافه و خيال‌بافي از مردم مناطقِ ديگر متفاوت باشند. چنين تفاوتي باعثِ پديدآمدنِ نام‌هاي مختلفي هم شده است. مناطق‌گوناگونِ ايران زمين با نام‌هايِ يگانه‌يِ خراسان، سيستان، بلوچستان، فارس، خوزستان، لرستان، ايلام، كردستان، آذربايجان، گيلان‌، مازندران‌، تركمن‌صحرا، اصفهان و كويرِمركزي شناخته مي‌شوند. هر يك از اين مناطق در گذرِ زمان، خود به واحدهايِ‌كوچكي تقسيم شده‌است. كوير به واحدهايِ كرمان، يزد و سمنان تقسيم شده است. برخوردِ مردمِ مناطقِ كوير و زاگرس در پارسِ مركزِ ايران، منطقه‌يِ اصفهان را شكل داده است. اين نام‌هايِ يگانه حاملِ زبان، تاريخ، فرهنگ و اقليمِ گروهي از مردمِ ايران است. اين نام‌ها هويتِ ملي و تاريخيِ واحدهايِ انساني ساكن در ايران را وصف مي‌كنند، پس در مطالعه‌يِ علميِ جغرافيايِ انساني نقشِ كمك‌كننده‌اي دارند.

از سويِ ديگر، در هر علمي از واژگانِ يگانه‌اي‌ استفاده مي‌شود. اين واژه‌هايِ قراردادي برايِ انديشمندانِ آن علم شناخته‌شده هستند. نويسندگان به شكلِ يكسان از اين واژه‌ها در ساختارهايِ زبانشناختيِ گزارش‌هايِ خود استفاده مي‌كنند. تاحدزيادي، استفاده از واژگانِ قرارداديِ يك شاخه‌يِ علمي برايِ گزارشِ يافته‌هايِ شاخه‌يِ علمي ديگر باعثِ كژفهمي يا نفهمي مي‌شود. چنين اصلِ پراهميتِ زباني سبب شده است در مقاله‌هايِ علمي نويسنده در پايينِ چكيده‌يِ گزارشِ خود، واژگانِ كليديِ استفاده شده را بنويسد. پس ترديدي نيست كه استفاده از واژه‌هايِ قرارداديِ ‌اقليم‌شناسي برايِ بيانِ پديده‌هايِ جغرافيايِ طبيعي نامناسب است.

گزارشگرانِ هواشناسي ناچار هستند برايِ گزارشِ هوايِ سرزمينِ پهناورِ ايران، از واژه‌هايِ شمال، جنوب، مشرق، مغرب و فاصله‌يِ بين اين جهت‌هايِ اصلي استفاده كنند. اين جهت‌ها برايِ هواشناسان مناسب هستند زيرا با چنين كلي‌گويي احتمالِ نادرستِ بودنِ‌گزارش را درمحدوه‌يِ يك‌ منطقه‌يِ‌خاصِ كوچك در نظر مي‌گيرند. استفاده از اين واژگانِ‌هواشناسي برايِ نام‌بردنِ مناطقِ‌جغرافياييِ‌كشور در شاخه‌يِ‌ جغرافيايِ‌طبيعي نادرست و پرسش‌برانگيز است.

از اوايلِ دهه‌ي‌ِ هفتادِ هجريِ‌خورشيدي، استفاده از واژه‌يِ شمالغرب‌كشور به جايِ آذربايجان در تلويزيونِ ايران، برخي‌ از نهادهايِ‌دولتي، چند ‌موسسه‌يِ‌خصوصي وتعدادي از مطبوعاتِ محلی رايج شد، درحاليكه قرينه‌ها‌يِ اين‌واژه، يعني شمالِ‌شرق، جنوبِ‌غرب و جنوبِ‌شرق بجاي خراسان، خوزستان، و سيستان‌وبلوچستان هرگز استفاده نشد و نمي‌شود.  وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران در تعیین گستره‌یِ  پخش نشریه‌های محلی به جای آذربایجان از ترکیب «شمالغرب‌كشور» استفاده می کند. واژه‌يِ شمالغربِ‌كشور بطورِ‌مشخص به منطقه‌اي‌گفته مي‌شودكه‌به‌شكلِ دقيق همان آذربايجان است. آذربايجان يك منطقه‌يِ جغرافيايي در محدوده‌يِ ايران است كه به دلايل سياسي به استان‌هايِ آذربايجان‌غربي، آذربايجان‌شرقي، اردبيل، زنجان، قزوين و همدان تقسيم شده است. معيارِ قرارگرفتنِ شهرها در درونِ آذربايجان، زبانِ يكسانِ مردمِ ساكن درآن‌ شهرها، يعني تركي است.

تغييرِ نامِ نواحيِ درونِ آذربايجان از آغاز پادشاهيِ رضاشاه (آبان 1303  - شهریور 1320) رايج‌شد. اين تغييرنام‌ها همچنان ادامه یافت. در دهه‌يِ1370 نامِ آباديِ كيوي (نزديك خلخال) را به كوثر تبديل‌كردند. امروزه برايِ نامگذاريِ مكان‌هايِ آذربايجان، از نام‌هايِ بيگانه با اين منطقه و بيشتر عربي استفاده مي‌كنند. در سالِ 1386، شورايِ نامگذاري‌استان نامِ قورو ‌گول را به‌نامِ‌بي‌معنيِ صدرا تغيير داد. اين شورا هرگز نمي‌تواند بندِ10 شعرِ حيدربابايه‌سلامِ شهريار را هم عوض‌نمايد (حيدربابا، قورو گولون قازلاري). اين تغييرات بر نگرشِ سياسي و غيرعلمي نادرستي اشاره دارند. تغيير نامِ آذربايجان به شمالغرب‌كشور  تنها به‌ آشفتگيِ ذهنيتِ‌تاريخي‌ِمردمِ ايران‌زمين از موقعيتِ مكان و در نتيجه مفهومِ زمان مي‌انجامد وآشفتگيِ دريافت، پاسخ‌هايِ آشوب‌گرانه‌اي را برمي‌انگيزد.

آذربايجان نامِ جغرافياييِ منطقه‌اي‌كوهستاني از ايران است كه مردمِ ساكن در آن به زبانِ تركي صحبت مي‌كنند و به‌زبانِ پارسي هم بي‌نظير مي‌نويسند. نويسندگانِ بزرگِ‌آذربايجان در حوزه‌هايِ سفرنامه (زين‌العابدين‌مراغه‌اي)، تاريخ (احمد كسروي)، تفسيرِ‌قرآن (محمد‌حسين‌‌طباطبايي)، ادبياتِ‌كودكان (صمد بهرنگي)، شعر (شهريار)، نمايشنامه و داستان (غلامحسين ساعدي)، نقدادبي (رضابراهني) و هجو (كريمي‌مراغه‌اي) از قله‌هايِ اين علوم در تاريخِ نوشتاريِ ايران هستند و در كتاب‌هايِ خود از اين منطقه با نامِ آذربايجان يادكرده‌اند.

خطرناک ترین شکار از ریچارد کانل

داستان کوتاه «خطرناک‌ترین شکار» از ریچارد کانل (1893-1949)

موقعیت: جزیره‌یِ تله‌کشتی در دریایِ کارائیب زمان: پنج شب و چهار روز اولِ تابستان

 شخصیت‌ها: ویتنی، رینزفورد، ایوان، ژنرال زارف

1-    خلاصه‌یِ‌داستان

کشتیِ کوچکی در دریایِ کارائیب به سویِ امریکایِ جنوبی در حرکت است. دریا بسیار آرام است و درکشتی غیر از دو ملوانِ امریکایی به نامهایِ رینزفورد و ویتنی همه خوابیده‌اند. در تاریکیِ نیمه‌شب دریایِ کارائیب، رینزفورد و ویتنی رویِ عرشه‌یِ کشتی درباره‌یِ شکار و احساسِ جانورِ شکاری حرف می‌زنند. کشتی به جزیره‌یِ تله‌کشتی در سمتِ راستِ مسیرشان نزدیک شده است و ویتنی، مانند بیشتر دریانوردان، ترسِ ناشناخته‌ای از جزیره دارد. رینزفورد واقع‌بین به نظر می‌رسد. رینزفورد ریشه‌یِ این ترس را خیال و خرافه می‌پندارد. او به احساسِ جانورِ شکاری هم بی توجه است و اعتقاد دارد که جهان از دو گروه انسان تشکیل شده است: شکارچی و شکار، و او خوشحال است که ویتنی و او شکارچی هستند. ویتنی برایِ خوابیدن به داخلِ کابین و رینزفورد برایِ کشیدنِ پیپ به قسمتِ پشتِ عرشه‌یِ‌کشتی می‌رود.

در سکوتِ شبانه، رینزفورد رویِ صندلی پیپ می‌کشد‌که ناگهان صدایِ شلیکِ تفنگی را از سمتِ راست می‌شنود. گوش‌هایِ شکارچیِ بزرگی همچون رینزفورد اشتباه نمی‌کند. دو شلیکِ دیگر هم شنیده می‌شود. رینزفورد به لبه‌یِ کشتی می‌رود و برایِ داشتنِ ارتفاع، بالا می‌پرد تا رویِ نرده بنشیند. برخوردِ پیپ به طنابی، پیپ را از دهانِ او می‌اندازد. خم می‌شود تا پیپ را در هوا بگیرد، اما دیر می‌فهمد که بیش‌از حد خم شده و تعادلش را از دست داده‌است. رینزفورد به داخلِ آبِ دریا می‌افتد. پس از آمدن به سطحِ آب، تلاش می‌کند شنا‌کنان خود را به کشتی برساند. فشارِ موجِ بیرون‌آمده از زیرِ‌کشتی و سرعتِ حرکتِ کشتی رینزفورد را نا‌امید می‌کند. او به نورِ چراغ‌هایِ کشتی نگاه می‌کند که بسرعت دور و دمی دیگر در تاریکیِ شب پنهان می‌شوند.

رینزفورد با زحمت لباس‌هایش را از تن درآورد و به سمتِ جزیره در سمت‌ِ راست شنا کرد. جزیره در تیرگیِ قیرگونِ شب پنهان بود. پس او با کنترل و شمرده شنا می‌کرد تا نیرویش او را به ساحل برساند. رینزفورد ناله‌ی‌ِِدردناکِ یک حیوان وصدایِ شلیک‌تپانچه‌ای را شنید.  سپس‌صدایِ  برخوردِ موج به صخره‌هایِ ساحل را شنید و خسته، اما با آرامش به صخره‌هایِ بلندِساحل رسید. از دستِ دریا، دشمنِ بزرگش در آن دم، رها شده بود. راحتیِ فکر وخستگی بسیار او را رویِ زمینِ سختِ جزیره به خوابی ژرف فرو برد.

هنگامی‌که رینزفورد بیدار شد، آفتاب به سویِ غروب مایل شده بود و دیرهنگامِ روز بود. گرسنگیِ شدید او را به جستجویِ انسان و خوراکی کشاند. تورِ فشرده‌یِ درختان و تارهایِ‌به‌هم‌تنیده‌یِ‌گیاهانِ جنگل اجازه‌یِ ورود به جنگل را نمی‌داد، پس ناچار کناره‌یِ ساحل را پیمود. پس از اندکی رفتن، به نقطه‌ای رسید که چمن‌هایش لگدکوب شده و خونِ بسیاری به زمین ریخته بود. رینزفورد از گستردگیِ محلِ پامال‌شده دریافت که حیوانِ شکارشده خیلی بزرگ بوده است. ناگهان پوکه‌یِ‌فشنگِ‌‌کوچکی را پیدا کرد و از شکارِ حیوانی بزرگ با چنان گلوله‌یِ کوچکی دچارحیرت شد و ازمهارتِ شکارچی سرشار از تحسین و ترس شد. گرسنگی بر احساسِ گنگِِ ترس پیروز شد و رینزفورد به راهش ادامه داد. هوا تاریک می‌شد که نورِ چراغ‌هایِ زیادی را دید. فکر کرد به دهکده‌ای رسیده است، اما با نزدیک شدن دریافت که آن همه روشنایی از یک قصر می‌تابد. در را زد. دمی گذشت و در باز شد. مردی غول‌پیکر با تپانچه‌ای آماده‌یِ شلیک نمایان شد. رینزفورد هراسیده خود را معرفی‌کرد. مردِ غول‌پیکر حرکتی نکرد، آماده‌یِ شلیک شد. رینزفورد بارِ دیگر با صدای بلند خود را معرفی کرد. مردِ دیگری پدیدار شد. غول کنار رفت و مردِ دیگر به پیش آمد. او انسانی بود بلند قد، خوش هیکل، با قیافه‌ای نظامی که تازه میانسالی را پشت‌سر گذاشته بود و موهایِ سرش سپید و ابرو و سبیلش سیاه رنگ بود. او خود را ژنرال زارف معرفی کرد. ژنرال‌زارف، سنجر رینزفورد را می‌شناخت و کتابِ رینزفورد درباره‌یِ شکارِ پلنگ را خوانده بود. ژنرال، ایوان را هم قزاقی کر و لال معرفی‌کرد. به دستورِ ژنرال، ایوان رینزفورد را به اتاقی هدایت‌کرد تا لباس‌هایش را عوض‌کند و در میزِ شامِ ژنرال شرکت‌کند.

رینزفورد وارد سالنِ غذاخوریِ بزرگِ ژنرال شد. سخنانِ سنجیده و فرهیخته‌یِ ژنرال، وجودِ بهترینِ ابزارِ زندگیِ مدرن و همچنین لوازمِ غذاخوری بسیار لوکس در چنین مکانِ خیلی دور از هر شهر وآبادی سبب حیرتِ رینزفورد شد. سرِ حیواناتِ بزرگ و وحشتناکی رویِ دیوارهایِ سالن بود. سرِ حیوانات نشان می‌داد که ژنرال شکارچیِ بسیار بزرگی‌است. سرِ میزِ شام، ژنرال خود را از افسرانِ ارتشِ تزار معرفی‌کرد. پس‌از انقلابِ سوسیالیستی 1917، او مانند بسیاری از افسرانِ تزار از روسیه گریخته و با پولِ زیادِ پس‌اندازهایش در بانک‌هایِ غربی به تفریحِ محبوبِ خود پرداخته بود. سراسرِ زندگیِ ژنرال زارف در شکار سپری شده بود. او هر جانوری را شکار کرده بود. پس از سال‌ها، شکار برایِ ژنرال بسیار ساده و در نتیجه بسیار خسته‌کننده شده بود. این شکارچیِ بزرگ نمی‌توانسته بدونِ شکار زندگی‌کند. روزی هنگامِ دراز کشیدن، شکارِ تازه‌ای را اختراع‌کرده بود. رینزفورد در کمالِ شگفتی دریافت که ژنرال‌زارف در آن جزیره‌یِ وحشتناک انسان‌ها را شکارمی‌کند و شکارِ انسان را شطرنجِ صحرایی می‌نامد. ملوانان یا مانند رینزفورد دچارِ حادثه می‌شدند و یا ژنرال با نیرویِ برق در دریا موج ایجاد می‌کرد و کشتی‌شان درهم می‌شکست و به جزیره می‌آمدند. او ملوانان را آموزش می‌داد و پس‌از آماده شدن در جنگل رها می‌کرد و خود به دنبالشان راه می‌افتاد تا شکارشان‌کند. او در شکار از تفنگ، تپانچه، ایوان و سگ‌هایش استفاده می‌کرد.  ژنرال شرطی داشت که اگر ملوانی تا سه روزِ شکار نشود، برنده‌یِ‌شکار شناخته‌شده و ژنرال قول می‌دادکه او را با قایقِ موتوری خود به کشوری بفرستد. تا آن روز همیشه خودِ ژنرال برنده می‌شده‌است. گلایه‌یِ ژنرال از ملوانانی بود که بسیارساده می‌گریختند و شکارِ‌آنها هیجانی ایجاد نمی‌کرد. ژنرال اعتقاد داشت که زندگی از آنِ قدرتمندان است، وقدرتمندان می‌توانند هنگامِ ضرورت زندگیِ انسان‌ها را هم بگیرند.

رینزفورد خود را در وضعِ دشواری دریافت. وحشتِ رینزفورد، این شکارچیِ نامدارکه تنها یک‌شب پیش‌مردم را به دو گروهِ شکارچی و شکار تقسیم می‌کرد، هنگامی اوج‌گرفت که ژنرال از او خواست خود را برایِ شکارشدن آماده‌کند. رینزفورد نپذیرفت و خواست که جزیره را بسرعت ترک‌کند.  ژنرال با لبخندی روشِ انتخاب را به اوگفت. رینزفورد می‌توانست بینِ شکارشدن در جزیره بدستِ ژنرال و کشته‌شدن به دستِ ایوان یکی را انتخاب‌کند. رینزفورد با نگاهی به ایوان، ناچارگزینه‌یِ اول را انتخاب‌کرد. ژنرال آن شب را به رینزفورد استراحت داد و خود برایِ شکارِ ملوانی‌سیاه به جنگل رفت. رینزفورد در اتاقی‌در‌بسته در بالایِ برجی ماند تا شاید بخوابد، اما خواب نمی‌آمد. چند بارِ کنارِ پنجره رفت، ولی چند سگِ آماده‌یِ حمله را در بیرون دید. سپیده می‌دمید که رینزفورد صدایِ شلیکِ ژنرال را در جایی دور شنید و با ناامیدیِ تمام رویِ تختخواب درازکشید. تا زمانِ ناهار خوابید و برایِ خوردنِ ناهار به سالنِ غذاخوری فراخوانده شد. رینزفورد سر میزِ ناهارآرامش نداشت. پس از خوردن، ژنرال شرط شکار را باری دیگر گفت. اگر رینزفورد سه روز می‌گریخت و زنده می‌ماند، برنده می‌شد و ژنرال قول داد که او را سالم به امریکا بفرستد. رینزفوردِ درمانده چیزی نمی‌شنید، تنها در فکر به تاخیرانداختنِ مرگِ حتمیِ خویش بود. ژنرال‌زارف توصیه‌کردکه رینزفورد گریز در جنگل را همان لحظه‌آغازکند. راه‌هایِ پیچیده‌یِ‌جنگل را به رینزفورد گفت و خواست‌که ‌به باتلاقِ‌مرگ‌ِ با شن‌ِروان نزدیک‌نشود.‌ ژنرال برایِ خوابِ نیمروزی به اتاقِ خود رفت. بدستورِ ژنرال، ایوان یک کاردِ شکار، یکدست لباس با کفش‌هایی‌که ردپایِ اندکی برجای می‌گذاشت و غذایِ کافی برای سه روز به رینزفورد داد و او شطرنجِ‌صحراییِ ژنرال، و یا گریز از مرگ را آغازکرد.

رینزفورد پس‌از خارج‌شدن از قصر هراسان دوید تا فاصله‌یِ خود را از ژنرال بیشترکند. جایی از جنگل، رینزفورد با کشاندن شاخه‌یِ درختی پشت‌سرش تلاش‌کرد هرگونه ردی را از بین ببرد. شب آمد و وحشت هم با شب فرا رسید. رینزفورد می‌‌دانست که ژنرال‌زارف می‌آید. جایی رینزفورد در یک‌مسیرِ دایره‌ای چند بار گشت تا ژنرال را گیج نماید. آنگاه در تاریکیِ قیرگونِ شبِ جنگل، از درختی بالا رفت و با پریدن از شاخه‌یِ درختی به درختِ دیگر فاصله‌یِ تاحد زیادی را پیمود و رویِ شاخه‌یِ پهنِ درختی کهن دراز کشید و منتظر ماند. دمی دیگر، صدایِ پایِ ژنرال را شنید و در جا خشکید. ژنرال بی‌اشتباه می‌آمد. او با حس‌ِ بویاییِ تیزِ یک شکارچیِ بزرگ و یک حسِ فرابشری در تاریکی گام‌در‌جایِ‌گام رینزفورد می‌گذاشت و جایی که رینزفورد حرکت رویِ شاخه‌ها‌یِ درختان را آغازکرده بود نگاهش را رویِ شاخه‌ها گردانده بود تا درست به درختی رسیده بود که رینزفورد رویِ یک‌شاخه‌یِ تنومندش درازکشیده بود. رینزفورد احساس‌کرد که ژنرال از هوشِ شکارش خوشنود است. ژنرال زیرِ شاخه‌یِ درخت ایستاده بود و نگاهش را به همان شاخه دوخته بود. اندامِ رینزفورد در زیرِ فشارِ ترسِ مرگ خرد می‌شد. دمی خواست مانند ببری بپرد و ژنرال را از پای درآورد، اما متوجه شد انگشتِ ژنرال رویِ ماشه‌یِ تپانچه‌ای‌آماده‌یِ شلیک است.  ژنرال سیگاری روشن کرد، دود را در دهانش جمع‌کرد و به بالا فرستاد تا درست به دماغِ رینزفورد برسد. لبخندی زد و برگشت. رینزفورد از پای‌درآمد. ژنرال می‌توانست با شلیکِ گلوله‌ای رینزفورد را بکشد، اما او را نکشته بود. رینزفورد با وحشت پی‌بردکه ژنرال با او بازی می‌کند و او را برایِ شبی‌دیگر نگه داشته است. آنگاه صدایِ‌زنگ‌دار ژنرال را شنید که می‌گفت از شکارِ آن شب خیلی لذت برده است و اینکه برایِ استراحت به قصر برمی‌گردد تا شبِ دیگر بازگردد. رینزفورد با احساسِ شکست از درخت پایین آمد و سیصدیارد دور از محلِ پایین آمدن از درخت، دست به‌کار شد. تنه‌ی تنومندِ درختی تکیه داده به درختِ دیگری را از پایین با کاردش برید و سنگینیِ آن را رویِ شاخه‌یِ بریده‌شده‌ی‌دیگری انداخت. تنه‌یِ تنومندِ درخت با کوچکترین تماسی می‌افتاد.  دور از تله‌یِ جدید ایستاد و منتظر شد. ژنرال می‌آمد. پایش به تله خورد. درخت با صدایِ شدید افتاد. رینزفورد شاد شد، اما دمی دیگر ژنرال را دید که در کناری ایستاده و شانه‌یِ راستِ خود را با دست مالش می‌دهد. صدایِ شادِ ژنرال شنیده شدکه می‌گفت از تله‌یِ‌آدمِ‌مالیِ ساخته شده توسط رینزفورد خوشش آمده،‌ اما خود او نیز در مالاکا شکار کرده و آن را می شناسد. ژنرال همچنین گفت که ‌شانه‌اش اندکی زخمی‌شده و برایِ پانسمان به قصر برمی‌گردد، اما قول هم می‌داد که زود برمی‌گردد.   

روز با سرعت سپری‌شد. رینزفورد تمام روز را دوید. هنگامِ غروب استراحتی کرد. شب مانند مارِ زخمی می‌آمد. رینزفورد نیشِ پشه‌ها را حس‌کرد و دریافت‌که به باتلاق نزدیک شده‌است. برگشت. نرم بودنِ زمین فکری را به ذهنش‌آورد. در تیرگی شب با کاردِ‌شکار در زمینِ جنگل گودالیِ عمیق حفرکرد. سرشاخه‌هایِ نوک‌تیزی را در تهِ گودال‌کاشت و دهنه‌یِ گودال را با دقت پوشاند. در فاصله‌یِ اندکی از تله منتظرِ آمدنِ ژنرال شد. ژنرال همراهِ سگ‌هایش، با سرعت و بدونِ اشتباه پیش‌می‌آمد.گروه به تله رسید. صدایِ درهم ریختنِ پوششِ دهانه رینزفورد را شادکرد، اما خوشحالی تنها دمی پایید. صدایِ ژنرال شنیده می‌شد که حسرت از دست دادنِ یکی از سگ‌هایش را در تله بازمی‌گفت و به رینزفورد بخاطرِ ساختنِ تله‌یِ ببرِ برمه‌ای تبریک می‌گفت. ژنرال از رینزفورد بخاطرِ ارائه‌یِ بازیِ بسیارسرگرم‌کننده تشکرکرد و برگشت تا شبِ دیگر بازگردد. رینزفورد احساس کرد که ژنرال شکست‌ناپذیر و گریز از او ناممکن‌است، پس باز به راه افتاد.

شبِ سوم با وحشتِ مرگ در راه بود. رینزفورد آخرین کار خود را انجام داد. ‌او کاردِ خود را به شاخه‌یِ پاجوشِ درختی بست و شاخه را با گیاهی به تنه‌یِ درختی بست. تصورش این بود که با کوچکترینِ لرزش، کارد خواهدجهید و در سینه‌یِ  ژنرال خواهد نشست. ژنرال می‌آمد. گوش‌هایِ رینزفورد صدایِ شتابناک‌ِ سگ‌ها را شنید. دمی دیگر، چشمانِ تیزِ رینزفورد ایوان را دید که دسته‌ای سگ را در بندِ قلاده و در ردپایِ  رینزفورد هدایت می‌کند. ژنرال تمامِ ابزارِ شکارش را آورده بود. دمی دسته‌یِ پیشآیند ایستاد. رینزفورد با ناامیدی دید که کارد ایوان را بر زمین انداخته است. ژنرال با سگ‌هایش می‌آمد. رینزفورد جدیتِ گام‌هایِ ژنرال را حس‌کرد و در آن دم درک‌‌کرد که جانورِ‌شکاریِ رو در رویِ مرگ چه احساسی دارد. دوید. او واقعیتِ خوفناکِ مرگ را حس‌کرده بود و ناامید از مرگِ حتمی می‌گریخت. ایستادن به معنایِ مرگِ حتمی بود، پس رینزفورد فرار کرد. به کناره‌یِ جنگل رسید که تا لبه‌ی دریا کشیده شده بود. بالایِ صخره‌یِ بلندی ایستاد. موج‌هایِ دریا در آن پایین به صخره‌هایی می‌خورد که بیش از بیست متر بلندی داشتند. رینزفورد درنگی کرد، اما صدایِ هراسیده‌ و نزدیکِِ سگ‌ها او را ناچار کرد برایِ نجات از دریده شدنِ وحشتناک، خود را پایین بیندازد. هنگامی که ژنرال به کناره‌یِ جنگل رسید، رینزفورد را نیافت. بسیار ناراحت شد که نتوانسته این امریکایی را بکشد و او با حماقت خود را به کشتن داده‌است.

ژنرال زارف به قصر برگشت. غذا خورد، در اتاقِ مطالعه‌اش کتابی خواند و برایِ خوابیدن به اتاقِ خوابش رفت. چیزی ژنرال را آزار می‌داد: شکار از دست او گریخته بود. هرچند یقین داشت شکار با پریدن خودش را کشته است، اما این یقین  او راآرام نمی‌ساخت. شکار از دستِ اوگریخته بود. وارد اتاقِ خوابش شد. رینزفورد از پشتِ پرده بیرون آمد وگفت که پس از پریدن به دریا زنده مانده، مسیرِ میان‌بر صخره‌ها تا قصر را شناکنان پیموده، و زودتر از ژنرال زارف به قصر وارد شده است. ژنرال زارف اعلام کرد که برنده‌شدنِ رینزفورد را می‌پذیرد و قول داد که روزِ دیگر او را به امریکا برگرداند. رینزفورد نپذیرفت و برایِ پایان دادن به کشتارِ دریانوردان،  در یورشی‌ناگهانی ژنرال‌زارف را کشت و در بسترِ نرمِ او خوابید.

*‌‌‌‌*‌‌‌‌عناصرِ داستان‌‌‌‌*‌‌‌‌*

2- چینش(setting):  چینش به مکان و زمان داستان اشاره دارد. رویدادهایِ داستان باید در مکان و زمانی مشخص اتفاق بیفتند تا داستان به واقعیتِ زندگی شبیه باشد و واقع‌نماییِ‌داستان، و درنتیجه باورکردنی‌بودنِ‌آن، بیشتر شود. مکان و زمان تعیین‌کننده‌یِ شکلِ رویدادها هستند. داستانِ خطرناک‌ترین‌شکار تنها در جزیره‌ای ممکن‌است که دور از هر کشوری باشد. تیرگیِ شب نیز بر غیرمنتظره‌بودنِ رویدادها، خطرناکی و هیجانِ شکارِ انسان می‌افزاید.

3-    پیرنگ (یا طرح داستان) و کشمکشPlot & Conflict                          

پیرنگ به توالیِ رویدادهایِ یک داستان گفته می‌شود. به سخنِ دیگر، پیرنگ سلسله رویدادهایی است که پیاپی در داستان شکل می‌گیرند تا ساختارِ داستان کامل شود.  پیرنگ در داستان‌هایِ‌سنتی برآیندِکشمکش و درگیری بین نیروهایِ متضاد است. پیرنگ اغلب شاملِ زمینه‌یِِ‌مکانی و زمانی، شخصیت‌ها، کشمکش، گسترشِ کشمکش، نقطه‌یِ اوج، و پایان است. در آغازِ داستان مکان، زمان و فضا طرح می‌شود. با معرفیِ شخصیت‌ها، کشمکش آغاز می‌شود. انگیزه‌ها و نیروهایِ موجود در هر شخصیت آشکار می‌شود. ا‌ختلاف ژرف‌تر می‌شود و شخصیت‌ها با عمل و رفتارِ خود زندگیِ داستانیِ‌خود را می‌سازند. هیجان بیشتر می‌شود و نقطه‌یِ اوج پیش می‌آید. سرگذشتِ شخصیت‌هایِ دیگرداستان در بخشِ پایانی آشکار می‌شود.

کشمکش مهمترین عاملِ گسترشِ پیرنگ است. کشمکش در داستان ممکن است بین دو شخصیت، یا بین یک شخصیت و محیط، و یا بینِ شخصیتی با خودش باشد. محیط ممکن است طبیعت، جامعه‌ی‌ِ بشری، تقدیر (fate) و یا جبرِ علمی (determinism) باشد.

در داستانِ خطرناک‌ترین‌شکار انواعِ کشمکش بکار رفته است. کشمکش رینزفورد با زارف نمونه‌یِ کشمکش دو شخصیتِ انسانی است. تلاشِ رینزفورد برایِ رسیدن به ساحل، کشمکشِ شخصیت با محیط است. تلاشِ رینزفورد برایِ غلبه بر ترسش هنگامِ گریز نمونه‌ی کشمکشِ شخصیتی با خودش است. این سه‌نوع کشمکش ممکن‌است به یکی از چهارشکلِ فیزیکی، فکری، عاطفی یا اخلاقی باشد. در داستانِ خطرناک‌ترین‌شکار  رینزفورد با ژنرال‌زارف کشمکش‌هایِ گوناگونی دارد. تعقیب و گریزِ دو شخصیت در جریانِ شکار نوعی بازیِ فکری است. تقابلِ رینزفورد با ویتنی در آغازِ داستان و با ژنرال‌زارف در سرِ میزِ شام درباره‌یِ شکارِ انسان کشمکشِ فکری است.

تلاشِ رینزفورد در مقابله با ترسِ خودش، کشمکشی عاطفی است. کشمکشِ اخلاقی در دیدگاهِ رینزفورد و ژنرال‌زارف نسبت به شکارِ انسان آشکار می شود. رینزفورد شکارِ موردِ علاقه‌یِ زارف را نوعی جنایت حساب می کند، در حالیکه ژنرال تصورِ رینزفورد را افکارِ رمانتیک درباره‌یِ‌ارزشِ زندگیِ انسان می‌پندارد.

کشمکش در داستان یک نوع دوگانگی در هستیِ‌داستان ایجاد می‌کند. این دوگانگی با گمانِ اخلاقیِ انسان‌ها در زندگیِ روزمره سازگار است. درباره‌یِ موضوعِ دوگانه می‌توان به سادگی قضاوت کرد. یکی از دو طرفِ این دوگانه منفی و دیگری مثبت پنداشته می‌شود. برخوردِ اجزایِ تشکیل‌دهنده‌یِ دوگانگی، نتیجه‌یِ داستان را می‌سازد. در پایان ممکن است یکی از دوطرف پیروز و دیگری نابود بشود. در داستانِ خطرناک‌ترین‌شکار،  رینزفورد بر ژنرال زارف پیروز می‌شود. در تعدادی از داستان‌ها ممکن است هر دو طرف از بین بروند و دیگری با آگاهیِ نوینی سربرآورد. در تراژدی‌هایِ یونانِ‌باستان و نیز در هملت تمامِ شخصیت‌هایِ اصلی از بین می‌روند و فردِ دیگری حاکم می‌شود.

کشمکش در داستان باعثِ ایجادِ تعلیق (suspense) می‌شود. تعلیق حالتی است که خواننده را به خواندن ترغیب می‌کند تا دریابد در ادامه چه اتفاقی روی خواهد داد. هنگامی که شخصیتی دوست‌داشتنی باشد، تعلیق شدیدتر است، زیرا خواننده نگرانِ او می‌شود و مایل است بداند کارِ او چه سرانجامی خواهد داشت.

تعلیق از طریقِ دو عاملِ مخمصه (dilemma) و راز (mystery) به‌وجود می‌آید. مخمصه وضعیتی است که در آن شخصیت باید بینِ دو گزینه‌یِ نامطلوب یکی را انتخاب کند. در داستانِ خطرناک‌ترین‌شکار  رینزفورد یا باید شکارشدن را بپذیرد و یا بدستِ ایوان کشته شود. در پایانِ داستان و در لبه‌یِ پرتگاه، رینزفورد یا باید بایستد و به وسیله‌یِ سگ‌ها دریده شود یا باید خود را به دریا بیندازد که امکانِ مرگش خیلی زیاد است.

 راز (یا ناشناختگی) معرفیِ حوادثی است که خواننده را به فکر وامی‌دارد. ترسِ تمامِ دریانوردان از جزیره‌یِ تله‌کشتی، دیده‌نشدنِ جزیره در شب، شنیدنِ صدایِ شلیکِ گلوله از جزیره، یافتنِ قصریِ‌پرشکوه در جزیره‌ای دورافتاده، دیدنِ ایوانِ غول‌پیکر و وحشی همراهِ  ژنرالِ بسیارمتمدن و خوش‌سخن نمونه‌هایی از رازی است که در داستان خواننده را در پیِ کشفِ ماهیتِ آن‌ها به خواندن وادار می‌کند.  ‌        

4-     شخصیت‌ها(Characters)    و شخصیت‌پردازی   (Characterization)

اشخاصِ داستان را شخصیت می‌نامند. شخصیت‌ها دارایِ اهمیتِ گوناگونی در داستان هستند. ممکن است یک یا دو شخصیت در داستان بسیار مهم باشند، رویدادهایِ داستان با شرکتِ فعالِ آنها شکل گیرد، و نامشان در سراسرِ داستان تکرار شود. شخصیتی هم شاید تنها دمی در داستان باشد و سپس ناپدید گردد. در داستانِ خطرناک‌ترین شکار، ویتنی درآغازِ داستان رویِ عرشه‌یِ کشتی با رینزفورد صحبت می‌کند و با رفتن به کابین برایِ خواب از داستان محو می‌شود. نقشِ ویتنی، آشکار کردنِ  بخشی از افکارِ رینزفورد در آغازِ داستان و نیز ایجادِ پیش‌زمینه‌یِ لازم برایِ درکِ فضایِ داستان است. رینزفورد تا پایانِ داستان حضور دارد و انرژیِ لازم برایِ گسترشِ داستان را فراهم می‌کند. ژنرال‌زارف هم در داستان نقشِ‌کلیدی دارد. ژنرال نیمی از نیرویِ پیش‌برنده‌یِ داستان است، اما ایوان به اندازه‌یِ زارف اهمیت ندارد. ایوان تنها مانند ابزاری در اختیارِ ژنرال‌‍زارف است. در بخشِ‌،آغازینِ داستان، از ‌شخصی به نامِ ناخدا نیلسن صحبت می‌شود. او در داستان حضور ندارد، پس شخصیتِ داستان هم شمرده نمی‌شود. از نامِ او برایِ ایجادِ فضایِ ترسناکِ جزیره استفاده می‌شود. با توجه به نقشی‌که شخصیت‌ها در داستان دارند،‌آن‌ها را نامگذاری می‌کنند.

1-    شخصیت‌هایِ اصلی(major characters): شخصیت‌هایی هستند که رویدادِ محوریِ داستان با شرکتِ‌آن‌ها ساخته می‌شود. رینزفورد و ژنرال زارف شخصیت‌هایِ اصلی هستند. رینزفورد، قهرمانِ‌داستان (protagonist) و ژنرال‌زارف ضدقهرمان (antagonist) ‌است.  

2-     شخصیت‌هایِ‌ فرعی (minor characters):‌ شخصیت‌هایی هستند که برایِ گسترشِ داستان به شخصیت‌هایِ اصلی کمک می‌کنند. ویتنی و ایوان شخصیت‌هایِ فرعی هستند. اهمیتِ شخصیت‌هایِ‌فرعی در باورکردنی‌ساختنِ رویدادهایِ داستان است. رویدادهایِ داستان باید باورکردنی (plausible, plausibility) باشند. باورکردنی بودن داستان بستگی به روابطِ علت- معلولیِ رویدادها، زندگی‌مانندیِ رویدادها و فضایِ داستان دارد. در یک جامعه‌یِ‌انسانی اغلب گروهِ بزرگی از افراد در یک مکان گرد می‌آیند. همچنین شخصیت هایِ‌اصلی به کمکِ شخصیت‌هایِ‌فرعی نیاز دارند.

شخصیت‌هایِ پویا(dynamic characters)و شخصیت‌هایِ ایستا(static characters):

شخصیت‌ها در داستان ممکن است تغییر بیابند. این تغییر اغلب در دیدگاهِ آن‌ها رویِ میدهد. دیدگاهِ رینزفورد نسبت به جانورِ‌شکاری عوض می‌شود. رینزفورد در آغازِ داستانِ توجهی به درک و احساساتِ جانورِ شکاری ندارد، اما هنگامی که خود در موقعیتِ جانورِ شکاری‌قرار گرفته، درمی‌یابد که حیوانِ گرفتارشده درتنگنا چه احساسی دارد.  تغییر بیشتر در رفتار، کردار، گفتار و یا نگرشِ شخصیتِ قهرمان روی می دهد. شخصیت‌هایِ پویا پیچیده هستند و توصیفِ شخصیتِ‌آن‌ها دشوار است.  شخصیت‌های‌ِایستا دچارِ تغییر نمی‌شوند. این شخصیت‌ها بیشتر یک‌وجهی هستند و رفتارِ‌آنها قابلِ پیش‌بینی است. ژنرال زارف شخصیتی ایستا دارد. تصورِ ژنرال از قدرتِ خود تا آخرِ داستان ثابت است. ژنرال در تمامِ‌گستره‌یِ داستان خود را قویترین انسان می‌پندارد.

ای. ام. فورستر (E.M. Forster) در کتابِ عناصرِ داستان شخصیت‌هایِ داستانی را به چند‌بعدی (round characters) و یک‌بعدی (flat characters) تقسیم‌کرده است. شخصیتهایِ چندبعدی دارایِ ویژگی‌هایِ بیشمار و پیچیده‌ای هستند، اما شخصیت‌هایِ یک‌بعدی یک وجهی هستند و با چند جمله می‌توان آن‌ها را توصیف کرد. ایوان شخصیتی یک‌بعدی است، اما رینزفورد و ژنرال زارف شخصیت‌هایِ چندبعدی هستند.

 شخصیت‌پردازی به دو روشِ مستقیم و غیرِ مستقیم انجام می‌شود. در روشِ مستقیم، نویسنده جزییاتِ ظاهریِ شخصیتی را توضیح می دهد. نویسنده خود و یا از دید شخصیتِ دیگری قد، رنگِ مو، اندازه‌یِ هیکل، شکلِ راه رفتن و حتا روشِ حرف زدنِ شخصیتی را شرح می‌دهد:

از ذهنِ رینزفورد چنین‌گذشت که ژنرال مردی‌است خوش‌سیما، حالتی اصیل و غیرعادی در سیمایِ ژنرال وجود دارد. مردی بلند قامت، که میانسالی را پشتِ سر گذاشته، زیرا موهایش سفیدِ سفید است، اما ابروهایِ پرپشت و سبیلِ نوک تیزِ نظامی‌اش سیاه همچون شبی هستند که رینزفورد از آن بدرآمده است. چشمانش نیز سیاه و بسیار درخشان است. استخوان‌هایِ شقیقه‌هایش برآمده و بینیِ تیزی دارد و چهره‌یِ تیره‌اش، سیما‌یِ مردی است که به دستور دادن عادت دارد.

با این توصیف، می‌توان ژنرال را در خیال تجسم‌کرد. ایوان هم به روشِ مستقیم شخصیت‌پردازی شده‌است. ایوان قزاقی غول‌پیکر است. صورتش با ریشی بسیاربلند پوشیده شده‌است. کر و لال است. مغزش هم به بزرگیِ اندامش کوچک است. اینگونه شخصیت پردازی باعثِ ماندگاریِ کوتاه‌مدتِ ظاهرِ شخصیت در ذهنِ خواننده می‌شود.

شخصیت پردازیِ رینزفورد غیرمستقیم است. او از طریقِ‌ گفتار و کردارش معرفی می‌شود. نمی‌توان تصوری از ظاهرِ رینزفورد را در ذهن مجسم کرد. او امریکایی است، شکارچیِ بزرگی است  و کتابی درباره‌یِ شکار نوشته است. چابکی، موقعیت‌شناسی، و تواناییِ رینزفورد در سازگاری و غلبه‌برمحیط در شناکردن، ساختنِ تله‌هایِ پیچیده و گریزش از تنگناهایِ گوناگون شناخته می‌شود. شخصیت‌پردازیِ غیرمستقیم هنرمندانه‌تر است و باعثِ ماندگاریِ الگوهایِ رفتاریِ شخصیت در ذهنِ خواننده می‌شود.

5-     سبکِ داستان (Style) 

سبک به روشِ بیانگریِ داستان گفته می‌شود و شاملِ « انتخابِ واژگان، کاربردِ ساختارِ جمله، استفاده از زبانِ مستقیم یا استعاری برایِ بیان» است.

واژگان ممکن‌است از زبانِ روزمره انتخاب ‌شوند. واژگانِ زبانِ روزمره اغلب تک‌معنایی و نشانگرِ‌آواییِ پدیده‌هایِ فیزیکی هستند. دلالت‌هایِ فیزیکی، اشاره‌یِ یک واژه به یک شخص یا یک جسم می‌باشد.  دلالت‌هایِ فیزیکیِ واژگان به شکلِ قراردادی میانِ‌گویشورانِ یک زبان مشترک و شناخته‌شده است. استفاده از این واژگان، سبکِ بیانگریِ داستان را ساده می‌کند. واژگان ممکن است از گنجینه‌یِ ادبیاتِ یک زبان انتخاب شوند. این واژگان اغلب دارایِ دلالت‌هایِ ساختگی و قراردادی هستند. ‌دلالت‌هایِ ساختگی را متن‌های ادبی در گذرگاهِ زمان‌ ساخته‌اند. واژه‌یِ‌ «گلِ نرگس» از نظرِ دلالتِ‌فیزیکی به گلی اشاره دارد که گلبرگ‌هایِ زرد دارد وگلِ‌آن اغلب سرخمیده است. دلالتِ ساختگیِ «گلِ نرگس» چشمِ‌خمار و  خودشیفتگی است. این دلالت در اساطیرِ یونان ساخته شده‌است و در گنجینه‌یِ ادبیاتِ جهان جاگرفته و شناخته‌شده است. خاستگاه‌ِ دلالت‌هایِ ساختگیِ واژگان، متن‌هایِ پایدارِ ادبیات، تاریخ، دین و علومِ تجربی می‌باشد. استفاده از این واژگان باعثِ  پیدایشِ ابهام و پیچیدگی در بیانگری داستان می‌شود و سبکِ داستان پیچیده می‌شود.

ساختارِ جملات نیز ممکن است ساده (simple)، مرکب (compound)، پیچیده (complex)، و مرکبِ‌پیچیده (compound complex) باشد. جمله‌هایِ ساده و مرکب ممکن است به پیدایشِ سبکِ ساده و جمله‌هایِ پیچیده و مرکبِ‌پیچیده به پیدایشِ سبکِ پیچیده در داستان کمک نمایند. ارنست‌همینگوی بزرگترین نماینده‌یِ سبکِ ساده در داستان و دی. اچ. لارنس یکی از نمایندگانِ سبکِ پیچیده در داستان‌نویسی می‌باشند.

بیانِ مستقیم یا غیرمستقیمِ داستان بستگی به نگرشِ هستی‌شناختیِ نویسنده دارد. نویسندگانِ رئالیست اغلب به شکلِ مستقیم داستانِ خود را بیان می‌کنند. هدفِ رئالیسم، تغییر جامعه و اصلاحِ روابطِ اجتماعی است. چنین هدفی نویسنده را به بیانِ مستقیم و آشکارِ زندگی در متن ناچار می‌کند. نویسندگانِ اندیویدئوآلیست (فردگرا) بیانِ پیچیده را روشِ بیانگریِ سخنِ داستانِ خویش می سازند. در داستان‌هایِ این نویسندگان (مانند جیمزجویس)، پیچیدگیِ ذهنِ خودآگاه و ناخودآگاهِ یک فرد موضوعِ متن است. پس روشِ بیان هم غیرمستقیم، استعاری و با استفاده از تصاویرِ تمثیلی و اساطیری می باشد.

سبکِ داستان را موضوعِ داستان و روشِ نگریستنِ نویسنده به موضوع تعیین می‌کند.  موضوعِ داستانِ خطرناکترین‌شکار  "شکارِ انسان"  است. شگفت‌انگیزبودنِ موضوع باعث شده سبکِ داستان هم پیچیده باشد. این پیچیدگی از طریقِ کاربردِ فعل‌ها در دقیق‌ترین تعریفِ‌خود، استفاده از آرایه‌ها و واژگانِ ویژه‌یِ متونِ ادبی، کارکردِ فراوانِ آیرونی (irony با تعریفِ پیشآمدِ  رویدادهایِ خلافِ انتظار)، توصیفِ دقیقِ جزئیاتِ مکان و زمان و نامِ معنادارِ شخصیت‌ها ایجاد می‌شود.

آیرونی در داستان موج می‌زند. رینزفورد یک شکارچیِ نامدار است. اوکتابی درباره‌یِ شکار ببرهایِ تامیل نوشته‌است. این شکارچیِ بزرگ ناچار می‌شود در نقشِ جانوری شکاری در داستان عمل‌کند. آیرونیِ دیگر از ناسازگاریِ عمارتِ رفیعِ ژنرال، برج‌هایِ بلند، لوازمِ لوکسِ داخلِ‌عمارت، همچنین زبانِ فرهیخته و نجیبانه و ظاهرِ اشرافیِ ژنرال با عملِ وحشیانه‌یِ او ایجاد می‌شود. ژنرال تمامِ وسایلِ لازم برایِ کشتنِ رینزفورد را دارد، اما به طورِآیرونیک بدستِ رینزفورد کشته می‌شود. این موارد باعث می‌شود عنوانِ داستان هم دومعنایی جلوه کند. شکاری که ژنرال انجام می‌دهد، براستی خطرناکتـرین شکار است. از سویِ دیگر، در پایانِ داستان رینزفورد در نقشِ جانورِ شکاری، خطرناکترین شکار می‌شود و ژنرال را می‌کشد. چنین کاربردِ فراوانِ آیرونی در داستان به دوگانگیِ معنا منجر می‌شود.

هستیِ هر داستان از مجموعِ عناصرِ سازنده‌اش (واژگان، ساختارِجملات، آرایه‌هایِ‌ادبی، و جهانِ‌داستان) شکل می‌گیرد. سبک داستان بستگی به چگونگیِ کاربردِ زبان دارد. زبان نیزگنجینه‌یِ فرهنگی است‌که در گذرِ زمان با آن زبان بیان شده است. پس بیانِ نوعِ سبک کاری دشوار است. سبک ممکن است به صورت‌هایِ سبکِ عامیانه، سبکِ شاعرانه، سبکِ گزارشی،  سبکِ فلسفی، سبکِ کمدی، سبکِ آموزشی باشد.

6-     زاویه‌دید   (point of view)

داستان را کسی روایت می‌کند. به سخنی‌دیگر، داستان از زاویه‌دیدِ شخصی روایت می‌شود. زاویه‌دید رابطه‌یِ راویِ داستان با داستان را مشخص می‌کند. زاویه دید می‌تواند سه گونه باشد.

 الف – زاویه دید اول شخص                       (First person point of view)

 ب – زاویه دیدِ سوم شخص:                      (Third person point of view)

                   – سوم‌شخصِ دانایِ‌کل          (Omniscient point of view)

                   – سوم‌شخصِ محدود            (Restricted third person)

 ج- زاویه دیدِ نمایشی (عینی)                   (Objective or dramatic point of view)

داستانِ خطرناک‌ترین‌شکار از زاویه‌دیدِ سوم‌شخصِ دانایِ‌کل روایت می‌شود. راوی در خارج از داستان است و آگاهیِ خداگونه‌ای از مکان، رویدادها و شخصیت‌ها دارد. راوی هم عملِ‌شخصیت‌ها را روایت می‌کند و هم افکار و عواطفِ درونیِ‌آن‌ها را گزارش می‌کند. زاویه‌دیدِ دانایِ‌کل به راویِ داستان امکان می‌دهد تا با آزادی صحنه‌ها را عوض‌کند. او در تاریکیِ شب رینزفورد را تا ‌جایی می‌برد و همزمان ژنرال زارف را در پیِ ردپایِ او راهنمایی می‌کند. راوی برایِ ایجادِ هیجان، از قیاس‌هایِ فراوانی استفاده می‌کند. راوی همه جا حاضر است. در دو موقعیت، نخست گفتگویِ رینزفورد با ویتنی رویِ عرشه‌یِ‌کشتی و دیگری گفتگویِ ژنرال‌زارف و رینزفورد در تالارِ غذاخوریِ ژنرال، عملِ داستانی از طریقِ گفتگو گسترش می‌یابد. در این گفتگوهایِ مستقیم هم،  راوی حضورِ خود را از طریقِ فعل‌هایِ با‌نگرش و جهت‌دار نشان می‌دهد.

7-     درونمایه  (Theme)

‌درونمایه به معنایِ نهفته در کلِ داستان گفته می‌شود. درونمایه با موضوع فرق دارد. موضوع در داستان آشکارا نوشته می‌شود. موضوعِ داستانِ خطرناکترین‌شکار "شکارِ‌انسان" است. درونمایه، معنایی است که از درنگِ ژرف در موضوع وساختارِ داستان کشف می‌شود. اگر موضوع واقعیتِ داستان باشد، درونمایه حقیقتِ آن است. واقعیت به رویدادهایِ محسوس گفته می‌شود، حقیقت گزاره‌ای است که از الگوهایِ تکراری در واقعیت‌هایِ داستان ساخته می‌شود.

درونمایه با درسِ اخلاقی هم تفاوت دارد. درسِ اخلاقی ممکن است به صورتِ جمله‌ای آشکار در جایی از داستان از زبانِ شخصیتی نوشته شود. جمله‌یِ معروفِ "از این‌داستان نتیجه می‌گیریم‌که ..." یک حکمِ‌اخلاقی است. در ادبیات، اخلاق ممکن است موضوعِ داستان یا شعر باشد، اما "صدورِ‌احکامِ اخلاقی" وظیفه‌یِ ادبیات نیست. ادبیات موقعیت‌هایِ ساختگی را گزارش می‌کند تا حقیقتی از انسان در زیرایستایِ تمامِ واقعیت‌هایش نهفته باشد. ادبیات روشی برایِ شناختِ انسان و محیط اوست.

نوشتنِ درونمایه مهم است. در داستان ممکن است جمله یا پاراگرافی دارایِ چنان گستردگیِ‌معنایی باسد که درونمایه به نظر برسد. در داستانِ خطرناک‌ترین‌شکار، ژنرال‌زارف جملاتی می‌گوید که به درونمایه شبیه هستند:

زندگی برایِ قدرتمندان است، زندگی توسطِ قدرتمندان زیسته می‌شود و در صورتِ لزوم توسط قدرتمندان گرفته می‌شود. افرادِ ضعیف به این جهان‌ پرت‌شده‌اند تا خوشیِ قدرتمندان را فراهم کنند. من قدرتمند هستم. چرا باید از این نعمت استفاده نکنم. من میل دارم شکار بکنم. چرا باید شکار نکنم؟ من آشغال‌هایِ زمین را شکار می‌کنم – ملوان‌هایی از کشتی‌هایِ سرگردان، سیاه‌سوخته‌ها، سیاه‌ها، چینی‌ها، سفیدها، دورگه‌ها – که یک‌ اسب و یک سگِ‌شکاریِ خوب‌تربیت‌شده بیشتر از یک دوجین از این‌ها ارزش دارد. (ص 16 از کتابِ لارنس پرین)

چنین جملاتی از زبانِ یک شخصیت ممکن است به درونمایه نزدیک باشد، اما گفته‌هایِ شخصیتِ ضدقهرمان اغلب درونمایه نیست. از سویی وجودِ مفاهیمِ شناخته‌شده‌یِ تاریخی، مانند اختلافِ امریکا و شوروی در سال‌هایِ پس از پیروزیِ انقلابِ سوسیالیستی 1917 در روسیه، وسوسه‌انگیز است. این داستان را در سالِ 1924 یک امریکایی‌ نوشت. رینزفورد قهرمانی امریکایی است‌که در پایان پیروز می‌شود. ژنرال زارفِ جنایتکار و خدمتکارِ کرولالش روس هستند. این نگرش به شخصیت‌ها در نامگذاری هم آشکار است. هجایِ نخستِ نامِ رینزفورد (Rain) باران است که یکی از لطیف‌ترین پدیده‌هایِ طبیعت است. هجایِ نخستِ نامِ زارف (Zar) تزار و نامِ خدمتکارش ایوان است. این دو نام با هم نامِ ایوانِ مخوف، تزارِ روسیه، را به یاد می‌آورند. محلِ داستان هم گوشه‌یِ بسیارکوچک و فراموش‌شده‌ایِ از قاره ‌امریکای جنوبی است که یک روس به اشغالِ خود درآورده‌است. تردیدی نیست که در داستان یک نگرش مثبت به امریکا و نگرشی منفی به روسیه وجود دارد، اما درونمایه‌یِ داستان گسترده‌تر از موضوعی در خدمتِ یک نگرشِ سیاسی است. نگرش‌هایِ سیاسی اغلب در زمانِ کوتاهی فراموش می‌شوند، چون حقیقت ندارند.

روشِ نوشتنِ درونمایه هم جدی است. لارنس پرین  در کتابِ ادبیات، ساختار، صدا و معنا نوشته است که درونمایه باید به صورتِ جمله‌ای کامل بیان گردد. به نظرِ پرین، اگر یک ضرب‌المثل، سخنیِ‌کوتاه و یا عبارتی به شکلِ دقیق درونمایه‌یِ داستانی را بیان کند، شایسته‌یِ درونمایه نیست (ص 107).  در بیانِ درونمایه نامِ شخصیت‌هایِ داستان آورده نمی‌شود. درونمایه را می‌توان به شکل‌هایِ گوناگون نوشت. درونمایه‌یِ داستانِ خطرناکترین‌شکار، به‌گمانِ‌من، چنین است:

نگرش و دیدگاهِ انسان نسبت به یک پدیده، تابعِ جایگاهِ اجتماعیِ انسان در پایگانِ قدرت و شرایطِ محیطی‌است. انسان در شرایطِ قدرتمند بودن ممکن است قوانینی را وضع کند که روزی خودش به وسیله‌یِ همان قوانین گرفتار شود.

(پایگان: سلسله مراتب)