داستان کوتاه «خطرناکترین شکار» از ریچارد کانل (1893-1949)
موقعیت: جزیرهیِ تلهکشتی در دریایِ کارائیب زمان: پنج شب و چهار روز اولِ تابستان
شخصیتها: ویتنی، رینزفورد، ایوان، ژنرال زارف
1- خلاصهیِداستان
کشتیِ کوچکی در دریایِ کارائیب به سویِ امریکایِ جنوبی در حرکت است. دریا بسیار آرام است و درکشتی غیر از دو ملوانِ امریکایی به نامهایِ رینزفورد و ویتنی همه خوابیدهاند. در تاریکیِ نیمهشب دریایِ کارائیب، رینزفورد و ویتنی رویِ عرشهیِ کشتی دربارهیِ شکار و احساسِ جانورِ شکاری حرف میزنند. کشتی به جزیرهیِ تلهکشتی در سمتِ راستِ مسیرشان نزدیک شده است و ویتنی، مانند بیشتر دریانوردان، ترسِ ناشناختهای از جزیره دارد. رینزفورد واقعبین به نظر میرسد. رینزفورد ریشهیِ این ترس را خیال و خرافه میپندارد. او به احساسِ جانورِ شکاری هم بی توجه است و اعتقاد دارد که جهان از دو گروه انسان تشکیل شده است: شکارچی و شکار، و او خوشحال است که ویتنی و او شکارچی هستند. ویتنی برایِ خوابیدن به داخلِ کابین و رینزفورد برایِ کشیدنِ پیپ به قسمتِ پشتِ عرشهیِکشتی میرود.
در سکوتِ شبانه، رینزفورد رویِ صندلی پیپ میکشدکه ناگهان صدایِ شلیکِ تفنگی را از سمتِ راست میشنود. گوشهایِ شکارچیِ بزرگی همچون رینزفورد اشتباه نمیکند. دو شلیکِ دیگر هم شنیده میشود. رینزفورد به لبهیِ کشتی میرود و برایِ داشتنِ ارتفاع، بالا میپرد تا رویِ نرده بنشیند. برخوردِ پیپ به طنابی، پیپ را از دهانِ او میاندازد. خم میشود تا پیپ را در هوا بگیرد، اما دیر میفهمد که بیشاز حد خم شده و تعادلش را از دست دادهاست. رینزفورد به داخلِ آبِ دریا میافتد. پس از آمدن به سطحِ آب، تلاش میکند شناکنان خود را به کشتی برساند. فشارِ موجِ بیرونآمده از زیرِکشتی و سرعتِ حرکتِ کشتی رینزفورد را ناامید میکند. او به نورِ چراغهایِ کشتی نگاه میکند که بسرعت دور و دمی دیگر در تاریکیِ شب پنهان میشوند.
رینزفورد با زحمت لباسهایش را از تن درآورد و به سمتِ جزیره در سمتِ راست شنا کرد. جزیره در تیرگیِ قیرگونِ شب پنهان بود. پس او با کنترل و شمرده شنا میکرد تا نیرویش او را به ساحل برساند. رینزفورد نالهیِِدردناکِ یک حیوان وصدایِ شلیکتپانچهای را شنید. سپسصدایِ برخوردِ موج به صخرههایِ ساحل را شنید و خسته، اما با آرامش به صخرههایِ بلندِساحل رسید. از دستِ دریا، دشمنِ بزرگش در آن دم، رها شده بود. راحتیِ فکر وخستگی بسیار او را رویِ زمینِ سختِ جزیره به خوابی ژرف فرو برد.
هنگامیکه رینزفورد بیدار شد، آفتاب به سویِ غروب مایل شده بود و دیرهنگامِ روز بود. گرسنگیِ شدید او را به جستجویِ انسان و خوراکی کشاند. تورِ فشردهیِ درختان و تارهایِبههمتنیدهیِگیاهانِ جنگل اجازهیِ ورود به جنگل را نمیداد، پس ناچار کنارهیِ ساحل را پیمود. پس از اندکی رفتن، به نقطهای رسید که چمنهایش لگدکوب شده و خونِ بسیاری به زمین ریخته بود. رینزفورد از گستردگیِ محلِ پامالشده دریافت که حیوانِ شکارشده خیلی بزرگ بوده است. ناگهان پوکهیِفشنگِکوچکی را پیدا کرد و از شکارِ حیوانی بزرگ با چنان گلولهیِ کوچکی دچارحیرت شد و ازمهارتِ شکارچی سرشار از تحسین و ترس شد. گرسنگی بر احساسِ گنگِِ ترس پیروز شد و رینزفورد به راهش ادامه داد. هوا تاریک میشد که نورِ چراغهایِ زیادی را دید. فکر کرد به دهکدهای رسیده است، اما با نزدیک شدن دریافت که آن همه روشنایی از یک قصر میتابد. در را زد. دمی گذشت و در باز شد. مردی غولپیکر با تپانچهای آمادهیِ شلیک نمایان شد. رینزفورد هراسیده خود را معرفیکرد. مردِ غولپیکر حرکتی نکرد، آمادهیِ شلیک شد. رینزفورد بارِ دیگر با صدای بلند خود را معرفی کرد. مردِ دیگری پدیدار شد. غول کنار رفت و مردِ دیگر به پیش آمد. او انسانی بود بلند قد، خوش هیکل، با قیافهای نظامی که تازه میانسالی را پشتسر گذاشته بود و موهایِ سرش سپید و ابرو و سبیلش سیاه رنگ بود. او خود را ژنرال زارف معرفی کرد. ژنرالزارف، سنجر رینزفورد را میشناخت و کتابِ رینزفورد دربارهیِ شکارِ پلنگ را خوانده بود. ژنرال، ایوان را هم قزاقی کر و لال معرفیکرد. به دستورِ ژنرال، ایوان رینزفورد را به اتاقی هدایتکرد تا لباسهایش را عوضکند و در میزِ شامِ ژنرال شرکتکند.
رینزفورد وارد سالنِ غذاخوریِ بزرگِ ژنرال شد. سخنانِ سنجیده و فرهیختهیِ ژنرال، وجودِ بهترینِ ابزارِ زندگیِ مدرن و همچنین لوازمِ غذاخوری بسیار لوکس در چنین مکانِ خیلی دور از هر شهر وآبادی سبب حیرتِ رینزفورد شد. سرِ حیواناتِ بزرگ و وحشتناکی رویِ دیوارهایِ سالن بود. سرِ حیوانات نشان میداد که ژنرال شکارچیِ بسیار بزرگیاست. سرِ میزِ شام، ژنرال خود را از افسرانِ ارتشِ تزار معرفیکرد. پساز انقلابِ سوسیالیستی 1917، او مانند بسیاری از افسرانِ تزار از روسیه گریخته و با پولِ زیادِ پساندازهایش در بانکهایِ غربی به تفریحِ محبوبِ خود پرداخته بود. سراسرِ زندگیِ ژنرال زارف در شکار سپری شده بود. او هر جانوری را شکار کرده بود. پس از سالها، شکار برایِ ژنرال بسیار ساده و در نتیجه بسیار خستهکننده شده بود. این شکارچیِ بزرگ نمیتوانسته بدونِ شکار زندگیکند. روزی هنگامِ دراز کشیدن، شکارِ تازهای را اختراعکرده بود. رینزفورد در کمالِ شگفتی دریافت که ژنرالزارف در آن جزیرهیِ وحشتناک انسانها را شکارمیکند و شکارِ انسان را شطرنجِ صحرایی مینامد. ملوانان یا مانند رینزفورد دچارِ حادثه میشدند و یا ژنرال با نیرویِ برق در دریا موج ایجاد میکرد و کشتیشان درهم میشکست و به جزیره میآمدند. او ملوانان را آموزش میداد و پساز آماده شدن در جنگل رها میکرد و خود به دنبالشان راه میافتاد تا شکارشانکند. او در شکار از تفنگ، تپانچه، ایوان و سگهایش استفاده میکرد. ژنرال شرطی داشت که اگر ملوانی تا سه روزِ شکار نشود، برندهیِشکار شناختهشده و ژنرال قول میدادکه او را با قایقِ موتوری خود به کشوری بفرستد. تا آن روز همیشه خودِ ژنرال برنده میشدهاست. گلایهیِ ژنرال از ملوانانی بود که بسیارساده میگریختند و شکارِآنها هیجانی ایجاد نمیکرد. ژنرال اعتقاد داشت که زندگی از آنِ قدرتمندان است، وقدرتمندان میتوانند هنگامِ ضرورت زندگیِ انسانها را هم بگیرند.
رینزفورد خود را در وضعِ دشواری دریافت. وحشتِ رینزفورد، این شکارچیِ نامدارکه تنها یکشب پیشمردم را به دو گروهِ شکارچی و شکار تقسیم میکرد، هنگامی اوجگرفت که ژنرال از او خواست خود را برایِ شکارشدن آمادهکند. رینزفورد نپذیرفت و خواست که جزیره را بسرعت ترککند. ژنرال با لبخندی روشِ انتخاب را به اوگفت. رینزفورد میتوانست بینِ شکارشدن در جزیره بدستِ ژنرال و کشتهشدن به دستِ ایوان یکی را انتخابکند. رینزفورد با نگاهی به ایوان، ناچارگزینهیِ اول را انتخابکرد. ژنرال آن شب را به رینزفورد استراحت داد و خود برایِ شکارِ ملوانیسیاه به جنگل رفت. رینزفورد در اتاقیدربسته در بالایِ برجی ماند تا شاید بخوابد، اما خواب نمیآمد. چند بارِ کنارِ پنجره رفت، ولی چند سگِ آمادهیِ حمله را در بیرون دید. سپیده میدمید که رینزفورد صدایِ شلیکِ ژنرال را در جایی دور شنید و با ناامیدیِ تمام رویِ تختخواب درازکشید. تا زمانِ ناهار خوابید و برایِ خوردنِ ناهار به سالنِ غذاخوری فراخوانده شد. رینزفورد سر میزِ ناهارآرامش نداشت. پس از خوردن، ژنرال شرط شکار را باری دیگر گفت. اگر رینزفورد سه روز میگریخت و زنده میماند، برنده میشد و ژنرال قول داد که او را سالم به امریکا بفرستد. رینزفوردِ درمانده چیزی نمیشنید، تنها در فکر به تاخیرانداختنِ مرگِ حتمیِ خویش بود. ژنرالزارف توصیهکردکه رینزفورد گریز در جنگل را همان لحظهآغازکند. راههایِ پیچیدهیِجنگل را به رینزفورد گفت و خواستکه به باتلاقِمرگِ با شنِروان نزدیکنشود. ژنرال برایِ خوابِ نیمروزی به اتاقِ خود رفت. بدستورِ ژنرال، ایوان یک کاردِ شکار، یکدست لباس با کفشهاییکه ردپایِ اندکی برجای میگذاشت و غذایِ کافی برای سه روز به رینزفورد داد و او شطرنجِصحراییِ ژنرال، و یا گریز از مرگ را آغازکرد.
رینزفورد پساز خارجشدن از قصر هراسان دوید تا فاصلهیِ خود را از ژنرال بیشترکند. جایی از جنگل، رینزفورد با کشاندن شاخهیِ درختی پشتسرش تلاشکرد هرگونه ردی را از بین ببرد. شب آمد و وحشت هم با شب فرا رسید. رینزفورد میدانست که ژنرالزارف میآید. جایی رینزفورد در یکمسیرِ دایرهای چند بار گشت تا ژنرال را گیج نماید. آنگاه در تاریکیِ قیرگونِ شبِ جنگل، از درختی بالا رفت و با پریدن از شاخهیِ درختی به درختِ دیگر فاصلهیِ تاحد زیادی را پیمود و رویِ شاخهیِ پهنِ درختی کهن دراز کشید و منتظر ماند. دمی دیگر، صدایِ پایِ ژنرال را شنید و در جا خشکید. ژنرال بیاشتباه میآمد. او با حسِ بویاییِ تیزِ یک شکارچیِ بزرگ و یک حسِ فرابشری در تاریکی گامدرجایِگام رینزفورد میگذاشت و جایی که رینزفورد حرکت رویِ شاخههایِ درختان را آغازکرده بود نگاهش را رویِ شاخهها گردانده بود تا درست به درختی رسیده بود که رینزفورد رویِ یکشاخهیِ تنومندش درازکشیده بود. رینزفورد احساسکرد که ژنرال از هوشِ شکارش خوشنود است. ژنرال زیرِ شاخهیِ درخت ایستاده بود و نگاهش را به همان شاخه دوخته بود. اندامِ رینزفورد در زیرِ فشارِ ترسِ مرگ خرد میشد. دمی خواست مانند ببری بپرد و ژنرال را از پای درآورد، اما متوجه شد انگشتِ ژنرال رویِ ماشهیِ تپانچهایآمادهیِ شلیک است. ژنرال سیگاری روشن کرد، دود را در دهانش جمعکرد و به بالا فرستاد تا درست به دماغِ رینزفورد برسد. لبخندی زد و برگشت. رینزفورد از پایدرآمد. ژنرال میتوانست با شلیکِ گلولهای رینزفورد را بکشد، اما او را نکشته بود. رینزفورد با وحشت پیبردکه ژنرال با او بازی میکند و او را برایِ شبیدیگر نگه داشته است. آنگاه صدایِزنگدار ژنرال را شنید که میگفت از شکارِ آن شب خیلی لذت برده است و اینکه برایِ استراحت به قصر برمیگردد تا شبِ دیگر بازگردد. رینزفورد با احساسِ شکست از درخت پایین آمد و سیصدیارد دور از محلِ پایین آمدن از درخت، دست بهکار شد. تنهی تنومندِ درختی تکیه داده به درختِ دیگری را از پایین با کاردش برید و سنگینیِ آن را رویِ شاخهیِ بریدهشدهیدیگری انداخت. تنهیِ تنومندِ درخت با کوچکترین تماسی میافتاد. دور از تلهیِ جدید ایستاد و منتظر شد. ژنرال میآمد. پایش به تله خورد. درخت با صدایِ شدید افتاد. رینزفورد شاد شد، اما دمی دیگر ژنرال را دید که در کناری ایستاده و شانهیِ راستِ خود را با دست مالش میدهد. صدایِ شادِ ژنرال شنیده شدکه میگفت از تلهیِآدمِمالیِ ساخته شده توسط رینزفورد خوشش آمده، اما خود او نیز در مالاکا شکار کرده و آن را می شناسد. ژنرال همچنین گفت که شانهاش اندکی زخمیشده و برایِ پانسمان به قصر برمیگردد، اما قول هم میداد که زود برمیگردد.
روز با سرعت سپریشد. رینزفورد تمام روز را دوید. هنگامِ غروب استراحتی کرد. شب مانند مارِ زخمی میآمد. رینزفورد نیشِ پشهها را حسکرد و دریافتکه به باتلاق نزدیک شدهاست. برگشت. نرم بودنِ زمین فکری را به ذهنشآورد. در تیرگی شب با کاردِشکار در زمینِ جنگل گودالیِ عمیق حفرکرد. سرشاخههایِ نوکتیزی را در تهِ گودالکاشت و دهنهیِ گودال را با دقت پوشاند. در فاصلهیِ اندکی از تله منتظرِ آمدنِ ژنرال شد. ژنرال همراهِ سگهایش، با سرعت و بدونِ اشتباه پیشمیآمد.گروه به تله رسید. صدایِ درهم ریختنِ پوششِ دهانه رینزفورد را شادکرد، اما خوشحالی تنها دمی پایید. صدایِ ژنرال شنیده میشد که حسرت از دست دادنِ یکی از سگهایش را در تله بازمیگفت و به رینزفورد بخاطرِ ساختنِ تلهیِ ببرِ برمهای تبریک میگفت. ژنرال از رینزفورد بخاطرِ ارائهیِ بازیِ بسیارسرگرمکننده تشکرکرد و برگشت تا شبِ دیگر بازگردد. رینزفورد احساس کرد که ژنرال شکستناپذیر و گریز از او ناممکناست، پس باز به راه افتاد.
شبِ سوم با وحشتِ مرگ در راه بود. رینزفورد آخرین کار خود را انجام داد. او کاردِ خود را به شاخهیِ پاجوشِ درختی بست و شاخه را با گیاهی به تنهیِ درختی بست. تصورش این بود که با کوچکترینِ لرزش، کارد خواهدجهید و در سینهیِ ژنرال خواهد نشست. ژنرال میآمد. گوشهایِ رینزفورد صدایِ شتابناکِ سگها را شنید. دمی دیگر، چشمانِ تیزِ رینزفورد ایوان را دید که دستهای سگ را در بندِ قلاده و در ردپایِ رینزفورد هدایت میکند. ژنرال تمامِ ابزارِ شکارش را آورده بود. دمی دستهیِ پیشآیند ایستاد. رینزفورد با ناامیدی دید که کارد ایوان را بر زمین انداخته است. ژنرال با سگهایش میآمد. رینزفورد جدیتِ گامهایِ ژنرال را حسکرد و در آن دم درککرد که جانورِشکاریِ رو در رویِ مرگ چه احساسی دارد. دوید. او واقعیتِ خوفناکِ مرگ را حسکرده بود و ناامید از مرگِ حتمی میگریخت. ایستادن به معنایِ مرگِ حتمی بود، پس رینزفورد فرار کرد. به کنارهیِ جنگل رسید که تا لبهی دریا کشیده شده بود. بالایِ صخرهیِ بلندی ایستاد. موجهایِ دریا در آن پایین به صخرههایی میخورد که بیش از بیست متر بلندی داشتند. رینزفورد درنگی کرد، اما صدایِ هراسیده و نزدیکِِ سگها او را ناچار کرد برایِ نجات از دریده شدنِ وحشتناک، خود را پایین بیندازد. هنگامی که ژنرال به کنارهیِ جنگل رسید، رینزفورد را نیافت. بسیار ناراحت شد که نتوانسته این امریکایی را بکشد و او با حماقت خود را به کشتن دادهاست.
ژنرال زارف به قصر برگشت. غذا خورد، در اتاقِ مطالعهاش کتابی خواند و برایِ خوابیدن به اتاقِ خوابش رفت. چیزی ژنرال را آزار میداد: شکار از دست او گریخته بود. هرچند یقین داشت شکار با پریدن خودش را کشته است، اما این یقین او راآرام نمیساخت. شکار از دستِ اوگریخته بود. وارد اتاقِ خوابش شد. رینزفورد از پشتِ پرده بیرون آمد وگفت که پس از پریدن به دریا زنده مانده، مسیرِ میانبر صخرهها تا قصر را شناکنان پیموده، و زودتر از ژنرال زارف به قصر وارد شده است. ژنرال زارف اعلام کرد که برندهشدنِ رینزفورد را میپذیرد و قول داد که روزِ دیگر او را به امریکا برگرداند. رینزفورد نپذیرفت و برایِ پایان دادن به کشتارِ دریانوردان، در یورشیناگهانی ژنرالزارف را کشت و در بسترِ نرمِ او خوابید.
**عناصرِ داستان**
2- چینش(setting): چینش به مکان و زمان داستان اشاره دارد. رویدادهایِ داستان باید در مکان و زمانی مشخص اتفاق بیفتند تا داستان به واقعیتِ زندگی شبیه باشد و واقعنماییِداستان، و درنتیجه باورکردنیبودنِآن، بیشتر شود. مکان و زمان تعیینکنندهیِ شکلِ رویدادها هستند. داستانِ خطرناکترینشکار تنها در جزیرهای ممکناست که دور از هر کشوری باشد. تیرگیِ شب نیز بر غیرمنتظرهبودنِ رویدادها، خطرناکی و هیجانِ شکارِ انسان میافزاید.
3- پیرنگ (یا طرح داستان) و کشمکشPlot & Conflict
پیرنگ به توالیِ رویدادهایِ یک داستان گفته میشود. به سخنِ دیگر، پیرنگ سلسله رویدادهایی است که پیاپی در داستان شکل میگیرند تا ساختارِ داستان کامل شود. پیرنگ در داستانهایِسنتی برآیندِکشمکش و درگیری بین نیروهایِ متضاد است. پیرنگ اغلب شاملِ زمینهیِِمکانی و زمانی، شخصیتها، کشمکش، گسترشِ کشمکش، نقطهیِ اوج، و پایان است. در آغازِ داستان مکان، زمان و فضا طرح میشود. با معرفیِ شخصیتها، کشمکش آغاز میشود. انگیزهها و نیروهایِ موجود در هر شخصیت آشکار میشود. اختلاف ژرفتر میشود و شخصیتها با عمل و رفتارِ خود زندگیِ داستانیِخود را میسازند. هیجان بیشتر میشود و نقطهیِ اوج پیش میآید. سرگذشتِ شخصیتهایِ دیگرداستان در بخشِ پایانی آشکار میشود.
کشمکش مهمترین عاملِ گسترشِ پیرنگ است. کشمکش در داستان ممکن است بین دو شخصیت، یا بین یک شخصیت و محیط، و یا بینِ شخصیتی با خودش باشد. محیط ممکن است طبیعت، جامعهیِ بشری، تقدیر (fate) و یا جبرِ علمی (determinism) باشد.
در داستانِ خطرناکترینشکار انواعِ کشمکش بکار رفته است. کشمکش رینزفورد با زارف نمونهیِ کشمکش دو شخصیتِ انسانی است. تلاشِ رینزفورد برایِ رسیدن به ساحل، کشمکشِ شخصیت با محیط است. تلاشِ رینزفورد برایِ غلبه بر ترسش هنگامِ گریز نمونهی کشمکشِ شخصیتی با خودش است. این سهنوع کشمکش ممکناست به یکی از چهارشکلِ فیزیکی، فکری، عاطفی یا اخلاقی باشد. در داستانِ خطرناکترینشکار رینزفورد با ژنرالزارف کشمکشهایِ گوناگونی دارد. تعقیب و گریزِ دو شخصیت در جریانِ شکار نوعی بازیِ فکری است. تقابلِ رینزفورد با ویتنی در آغازِ داستان و با ژنرالزارف در سرِ میزِ شام دربارهیِ شکارِ انسان کشمکشِ فکری است.
تلاشِ رینزفورد در مقابله با ترسِ خودش، کشمکشی عاطفی است. کشمکشِ اخلاقی در دیدگاهِ رینزفورد و ژنرالزارف نسبت به شکارِ انسان آشکار می شود. رینزفورد شکارِ موردِ علاقهیِ زارف را نوعی جنایت حساب می کند، در حالیکه ژنرال تصورِ رینزفورد را افکارِ رمانتیک دربارهیِارزشِ زندگیِ انسان میپندارد.
کشمکش در داستان یک نوع دوگانگی در هستیِداستان ایجاد میکند. این دوگانگی با گمانِ اخلاقیِ انسانها در زندگیِ روزمره سازگار است. دربارهیِ موضوعِ دوگانه میتوان به سادگی قضاوت کرد. یکی از دو طرفِ این دوگانه منفی و دیگری مثبت پنداشته میشود. برخوردِ اجزایِ تشکیلدهندهیِ دوگانگی، نتیجهیِ داستان را میسازد. در پایان ممکن است یکی از دوطرف پیروز و دیگری نابود بشود. در داستانِ خطرناکترینشکار، رینزفورد بر ژنرال زارف پیروز میشود. در تعدادی از داستانها ممکن است هر دو طرف از بین بروند و دیگری با آگاهیِ نوینی سربرآورد. در تراژدیهایِ یونانِباستان و نیز در هملت تمامِ شخصیتهایِ اصلی از بین میروند و فردِ دیگری حاکم میشود.
کشمکش در داستان باعثِ ایجادِ تعلیق (suspense) میشود. تعلیق حالتی است که خواننده را به خواندن ترغیب میکند تا دریابد در ادامه چه اتفاقی روی خواهد داد. هنگامی که شخصیتی دوستداشتنی باشد، تعلیق شدیدتر است، زیرا خواننده نگرانِ او میشود و مایل است بداند کارِ او چه سرانجامی خواهد داشت.
تعلیق از طریقِ دو عاملِ مخمصه (dilemma) و راز (mystery) بهوجود میآید. مخمصه وضعیتی است که در آن شخصیت باید بینِ دو گزینهیِ نامطلوب یکی را انتخاب کند. در داستانِ خطرناکترینشکار رینزفورد یا باید شکارشدن را بپذیرد و یا بدستِ ایوان کشته شود. در پایانِ داستان و در لبهیِ پرتگاه، رینزفورد یا باید بایستد و به وسیلهیِ سگها دریده شود یا باید خود را به دریا بیندازد که امکانِ مرگش خیلی زیاد است.
راز (یا ناشناختگی) معرفیِ حوادثی است که خواننده را به فکر وامیدارد. ترسِ تمامِ دریانوردان از جزیرهیِ تلهکشتی، دیدهنشدنِ جزیره در شب، شنیدنِ صدایِ شلیکِ گلوله از جزیره، یافتنِ قصریِپرشکوه در جزیرهای دورافتاده، دیدنِ ایوانِ غولپیکر و وحشی همراهِ ژنرالِ بسیارمتمدن و خوشسخن نمونههایی از رازی است که در داستان خواننده را در پیِ کشفِ ماهیتِ آنها به خواندن وادار میکند.
4- شخصیتها(Characters) و شخصیتپردازی (Characterization)
اشخاصِ داستان را شخصیت مینامند. شخصیتها دارایِ اهمیتِ گوناگونی در داستان هستند. ممکن است یک یا دو شخصیت در داستان بسیار مهم باشند، رویدادهایِ داستان با شرکتِ فعالِ آنها شکل گیرد، و نامشان در سراسرِ داستان تکرار شود. شخصیتی هم شاید تنها دمی در داستان باشد و سپس ناپدید گردد. در داستانِ خطرناکترین شکار، ویتنی درآغازِ داستان رویِ عرشهیِ کشتی با رینزفورد صحبت میکند و با رفتن به کابین برایِ خواب از داستان محو میشود. نقشِ ویتنی، آشکار کردنِ بخشی از افکارِ رینزفورد در آغازِ داستان و نیز ایجادِ پیشزمینهیِ لازم برایِ درکِ فضایِ داستان است. رینزفورد تا پایانِ داستان حضور دارد و انرژیِ لازم برایِ گسترشِ داستان را فراهم میکند. ژنرالزارف هم در داستان نقشِکلیدی دارد. ژنرال نیمی از نیرویِ پیشبرندهیِ داستان است، اما ایوان به اندازهیِ زارف اهمیت ندارد. ایوان تنها مانند ابزاری در اختیارِ ژنرالزارف است. در بخشِ،آغازینِ داستان، از شخصی به نامِ ناخدا نیلسن صحبت میشود. او در داستان حضور ندارد، پس شخصیتِ داستان هم شمرده نمیشود. از نامِ او برایِ ایجادِ فضایِ ترسناکِ جزیره استفاده میشود. با توجه به نقشیکه شخصیتها در داستان دارند،آنها را نامگذاری میکنند.
1- شخصیتهایِ اصلی(major characters): شخصیتهایی هستند که رویدادِ محوریِ داستان با شرکتِآنها ساخته میشود. رینزفورد و ژنرال زارف شخصیتهایِ اصلی هستند. رینزفورد، قهرمانِداستان (protagonist) و ژنرالزارف ضدقهرمان (antagonist) است.
2- شخصیتهایِ فرعی (minor characters): شخصیتهایی هستند که برایِ گسترشِ داستان به شخصیتهایِ اصلی کمک میکنند. ویتنی و ایوان شخصیتهایِ فرعی هستند. اهمیتِ شخصیتهایِفرعی در باورکردنیساختنِ رویدادهایِ داستان است. رویدادهایِ داستان باید باورکردنی (plausible, plausibility) باشند. باورکردنی بودن داستان بستگی به روابطِ علت- معلولیِ رویدادها، زندگیمانندیِ رویدادها و فضایِ داستان دارد. در یک جامعهیِانسانی اغلب گروهِ بزرگی از افراد در یک مکان گرد میآیند. همچنین شخصیت هایِاصلی به کمکِ شخصیتهایِفرعی نیاز دارند.
شخصیتهایِ پویا(dynamic characters)و شخصیتهایِ ایستا(static characters):
شخصیتها در داستان ممکن است تغییر بیابند. این تغییر اغلب در دیدگاهِ آنها رویِ میدهد. دیدگاهِ رینزفورد نسبت به جانورِشکاری عوض میشود. رینزفورد در آغازِ داستانِ توجهی به درک و احساساتِ جانورِ شکاری ندارد، اما هنگامی که خود در موقعیتِ جانورِ شکاریقرار گرفته، درمییابد که حیوانِ گرفتارشده درتنگنا چه احساسی دارد. تغییر بیشتر در رفتار، کردار، گفتار و یا نگرشِ شخصیتِ قهرمان روی می دهد. شخصیتهایِ پویا پیچیده هستند و توصیفِ شخصیتِآنها دشوار است. شخصیتهایِایستا دچارِ تغییر نمیشوند. این شخصیتها بیشتر یکوجهی هستند و رفتارِآنها قابلِ پیشبینی است. ژنرال زارف شخصیتی ایستا دارد. تصورِ ژنرال از قدرتِ خود تا آخرِ داستان ثابت است. ژنرال در تمامِگسترهیِ داستان خود را قویترین انسان میپندارد.
ای. ام. فورستر (E.M. Forster) در کتابِ عناصرِ داستان شخصیتهایِ داستانی را به چندبعدی (round characters) و یکبعدی (flat characters) تقسیمکرده است. شخصیتهایِ چندبعدی دارایِ ویژگیهایِ بیشمار و پیچیدهای هستند، اما شخصیتهایِ یکبعدی یک وجهی هستند و با چند جمله میتوان آنها را توصیف کرد. ایوان شخصیتی یکبعدی است، اما رینزفورد و ژنرال زارف شخصیتهایِ چندبعدی هستند.
شخصیتپردازی به دو روشِ مستقیم و غیرِ مستقیم انجام میشود. در روشِ مستقیم، نویسنده جزییاتِ ظاهریِ شخصیتی را توضیح می دهد. نویسنده خود و یا از دید شخصیتِ دیگری قد، رنگِ مو، اندازهیِ هیکل، شکلِ راه رفتن و حتا روشِ حرف زدنِ شخصیتی را شرح میدهد:
از ذهنِ رینزفورد چنینگذشت که ژنرال مردیاست خوشسیما، حالتی اصیل و غیرعادی در سیمایِ ژنرال وجود دارد. مردی بلند قامت، که میانسالی را پشتِ سر گذاشته، زیرا موهایش سفیدِ سفید است، اما ابروهایِ پرپشت و سبیلِ نوک تیزِ نظامیاش سیاه همچون شبی هستند که رینزفورد از آن بدرآمده است. چشمانش نیز سیاه و بسیار درخشان است. استخوانهایِ شقیقههایش برآمده و بینیِ تیزی دارد و چهرهیِ تیرهاش، سیمایِ مردی است که به دستور دادن عادت دارد.
با این توصیف، میتوان ژنرال را در خیال تجسمکرد. ایوان هم به روشِ مستقیم شخصیتپردازی شدهاست. ایوان قزاقی غولپیکر است. صورتش با ریشی بسیاربلند پوشیده شدهاست. کر و لال است. مغزش هم به بزرگیِ اندامش کوچک است. اینگونه شخصیت پردازی باعثِ ماندگاریِ کوتاهمدتِ ظاهرِ شخصیت در ذهنِ خواننده میشود.
شخصیت پردازیِ رینزفورد غیرمستقیم است. او از طریقِ گفتار و کردارش معرفی میشود. نمیتوان تصوری از ظاهرِ رینزفورد را در ذهن مجسم کرد. او امریکایی است، شکارچیِ بزرگی است و کتابی دربارهیِ شکار نوشته است. چابکی، موقعیتشناسی، و تواناییِ رینزفورد در سازگاری و غلبهبرمحیط در شناکردن، ساختنِ تلههایِ پیچیده و گریزش از تنگناهایِ گوناگون شناخته میشود. شخصیتپردازیِ غیرمستقیم هنرمندانهتر است و باعثِ ماندگاریِ الگوهایِ رفتاریِ شخصیت در ذهنِ خواننده میشود.
5- سبکِ داستان (Style)
سبک به روشِ بیانگریِ داستان گفته میشود و شاملِ « انتخابِ واژگان، کاربردِ ساختارِ جمله، استفاده از زبانِ مستقیم یا استعاری برایِ بیان» است.
واژگان ممکناست از زبانِ روزمره انتخاب شوند. واژگانِ زبانِ روزمره اغلب تکمعنایی و نشانگرِآواییِ پدیدههایِ فیزیکی هستند. دلالتهایِ فیزیکی، اشارهیِ یک واژه به یک شخص یا یک جسم میباشد. دلالتهایِ فیزیکیِ واژگان به شکلِ قراردادی میانِگویشورانِ یک زبان مشترک و شناختهشده است. استفاده از این واژگان، سبکِ بیانگریِ داستان را ساده میکند. واژگان ممکن است از گنجینهیِ ادبیاتِ یک زبان انتخاب شوند. این واژگان اغلب دارایِ دلالتهایِ ساختگی و قراردادی هستند. دلالتهایِ ساختگی را متنهای ادبی در گذرگاهِ زمان ساختهاند. واژهیِ «گلِ نرگس» از نظرِ دلالتِفیزیکی به گلی اشاره دارد که گلبرگهایِ زرد دارد وگلِآن اغلب سرخمیده است. دلالتِ ساختگیِ «گلِ نرگس» چشمِخمار و خودشیفتگی است. این دلالت در اساطیرِ یونان ساخته شدهاست و در گنجینهیِ ادبیاتِ جهان جاگرفته و شناختهشده است. خاستگاهِ دلالتهایِ ساختگیِ واژگان، متنهایِ پایدارِ ادبیات، تاریخ، دین و علومِ تجربی میباشد. استفاده از این واژگان باعثِ پیدایشِ ابهام و پیچیدگی در بیانگری داستان میشود و سبکِ داستان پیچیده میشود.
ساختارِ جملات نیز ممکن است ساده (simple)، مرکب (compound)، پیچیده (complex)، و مرکبِپیچیده (compound complex) باشد. جملههایِ ساده و مرکب ممکن است به پیدایشِ سبکِ ساده و جملههایِ پیچیده و مرکبِپیچیده به پیدایشِ سبکِ پیچیده در داستان کمک نمایند. ارنستهمینگوی بزرگترین نمایندهیِ سبکِ ساده در داستان و دی. اچ. لارنس یکی از نمایندگانِ سبکِ پیچیده در داستاننویسی میباشند.
بیانِ مستقیم یا غیرمستقیمِ داستان بستگی به نگرشِ هستیشناختیِ نویسنده دارد. نویسندگانِ رئالیست اغلب به شکلِ مستقیم داستانِ خود را بیان میکنند. هدفِ رئالیسم، تغییر جامعه و اصلاحِ روابطِ اجتماعی است. چنین هدفی نویسنده را به بیانِ مستقیم و آشکارِ زندگی در متن ناچار میکند. نویسندگانِ اندیویدئوآلیست (فردگرا) بیانِ پیچیده را روشِ بیانگریِ سخنِ داستانِ خویش می سازند. در داستانهایِ این نویسندگان (مانند جیمزجویس)، پیچیدگیِ ذهنِ خودآگاه و ناخودآگاهِ یک فرد موضوعِ متن است. پس روشِ بیان هم غیرمستقیم، استعاری و با استفاده از تصاویرِ تمثیلی و اساطیری می باشد.
سبکِ داستان را موضوعِ داستان و روشِ نگریستنِ نویسنده به موضوع تعیین میکند. موضوعِ داستانِ خطرناکترینشکار "شکارِ انسان" است. شگفتانگیزبودنِ موضوع باعث شده سبکِ داستان هم پیچیده باشد. این پیچیدگی از طریقِ کاربردِ فعلها در دقیقترین تعریفِخود، استفاده از آرایهها و واژگانِ ویژهیِ متونِ ادبی، کارکردِ فراوانِ آیرونی (irony با تعریفِ پیشآمدِ رویدادهایِ خلافِ انتظار)، توصیفِ دقیقِ جزئیاتِ مکان و زمان و نامِ معنادارِ شخصیتها ایجاد میشود.
آیرونی در داستان موج میزند. رینزفورد یک شکارچیِ نامدار است. اوکتابی دربارهیِ شکار ببرهایِ تامیل نوشتهاست. این شکارچیِ بزرگ ناچار میشود در نقشِ جانوری شکاری در داستان عملکند. آیرونیِ دیگر از ناسازگاریِ عمارتِ رفیعِ ژنرال، برجهایِ بلند، لوازمِ لوکسِ داخلِعمارت، همچنین زبانِ فرهیخته و نجیبانه و ظاهرِ اشرافیِ ژنرال با عملِ وحشیانهیِ او ایجاد میشود. ژنرال تمامِ وسایلِ لازم برایِ کشتنِ رینزفورد را دارد، اما به طورِآیرونیک بدستِ رینزفورد کشته میشود. این موارد باعث میشود عنوانِ داستان هم دومعنایی جلوه کند. شکاری که ژنرال انجام میدهد، براستی خطرناکتـرین شکار است. از سویِ دیگر، در پایانِ داستان رینزفورد در نقشِ جانورِ شکاری، خطرناکترین شکار میشود و ژنرال را میکشد. چنین کاربردِ فراوانِ آیرونی در داستان به دوگانگیِ معنا منجر میشود.
هستیِ هر داستان از مجموعِ عناصرِ سازندهاش (واژگان، ساختارِجملات، آرایههایِادبی، و جهانِداستان) شکل میگیرد. سبک داستان بستگی به چگونگیِ کاربردِ زبان دارد. زبان نیزگنجینهیِ فرهنگی استکه در گذرِ زمان با آن زبان بیان شده است. پس بیانِ نوعِ سبک کاری دشوار است. سبک ممکن است به صورتهایِ سبکِ عامیانه، سبکِ شاعرانه، سبکِ گزارشی، سبکِ فلسفی، سبکِ کمدی، سبکِ آموزشی باشد.
6- زاویهدید (point of view)
داستان را کسی روایت میکند. به سخنیدیگر، داستان از زاویهدیدِ شخصی روایت میشود. زاویهدید رابطهیِ راویِ داستان با داستان را مشخص میکند. زاویه دید میتواند سه گونه باشد.
الف – زاویه دید اول شخص (First person point of view)
ب – زاویه دیدِ سوم شخص: (Third person point of view)
– سومشخصِ دانایِکل (Omniscient point of view)
– سومشخصِ محدود (Restricted third person)
ج- زاویه دیدِ نمایشی (عینی) (Objective or dramatic point of view)
داستانِ خطرناکترینشکار از زاویهدیدِ سومشخصِ دانایِکل روایت میشود. راوی در خارج از داستان است و آگاهیِ خداگونهای از مکان، رویدادها و شخصیتها دارد. راوی هم عملِشخصیتها را روایت میکند و هم افکار و عواطفِ درونیِآنها را گزارش میکند. زاویهدیدِ دانایِکل به راویِ داستان امکان میدهد تا با آزادی صحنهها را عوضکند. او در تاریکیِ شب رینزفورد را تا جایی میبرد و همزمان ژنرال زارف را در پیِ ردپایِ او راهنمایی میکند. راوی برایِ ایجادِ هیجان، از قیاسهایِ فراوانی استفاده میکند. راوی همه جا حاضر است. در دو موقعیت، نخست گفتگویِ رینزفورد با ویتنی رویِ عرشهیِکشتی و دیگری گفتگویِ ژنرالزارف و رینزفورد در تالارِ غذاخوریِ ژنرال، عملِ داستانی از طریقِ گفتگو گسترش مییابد. در این گفتگوهایِ مستقیم هم، راوی حضورِ خود را از طریقِ فعلهایِ بانگرش و جهتدار نشان میدهد.
7- درونمایه (Theme)
درونمایه به معنایِ نهفته در کلِ داستان گفته میشود. درونمایه با موضوع فرق دارد. موضوع در داستان آشکارا نوشته میشود. موضوعِ داستانِ خطرناکترینشکار "شکارِانسان" است. درونمایه، معنایی است که از درنگِ ژرف در موضوع وساختارِ داستان کشف میشود. اگر موضوع واقعیتِ داستان باشد، درونمایه حقیقتِ آن است. واقعیت به رویدادهایِ محسوس گفته میشود، حقیقت گزارهای است که از الگوهایِ تکراری در واقعیتهایِ داستان ساخته میشود.
درونمایه با درسِ اخلاقی هم تفاوت دارد. درسِ اخلاقی ممکن است به صورتِ جملهای آشکار در جایی از داستان از زبانِ شخصیتی نوشته شود. جملهیِ معروفِ "از اینداستان نتیجه میگیریمکه ..." یک حکمِاخلاقی است. در ادبیات، اخلاق ممکن است موضوعِ داستان یا شعر باشد، اما "صدورِاحکامِ اخلاقی" وظیفهیِ ادبیات نیست. ادبیات موقعیتهایِ ساختگی را گزارش میکند تا حقیقتی از انسان در زیرایستایِ تمامِ واقعیتهایش نهفته باشد. ادبیات روشی برایِ شناختِ انسان و محیط اوست.
نوشتنِ درونمایه مهم است. در داستان ممکن است جمله یا پاراگرافی دارایِ چنان گستردگیِمعنایی باسد که درونمایه به نظر برسد. در داستانِ خطرناکترینشکار، ژنرالزارف جملاتی میگوید که به درونمایه شبیه هستند:
زندگی برایِ قدرتمندان است، زندگی توسطِ قدرتمندان زیسته میشود و در صورتِ لزوم توسط قدرتمندان گرفته میشود. افرادِ ضعیف به این جهان پرتشدهاند تا خوشیِ قدرتمندان را فراهم کنند. من قدرتمند هستم. چرا باید از این نعمت استفاده نکنم. من میل دارم شکار بکنم. چرا باید شکار نکنم؟ من آشغالهایِ زمین را شکار میکنم – ملوانهایی از کشتیهایِ سرگردان، سیاهسوختهها، سیاهها، چینیها، سفیدها، دورگهها – که یک اسب و یک سگِشکاریِ خوبتربیتشده بیشتر از یک دوجین از اینها ارزش دارد. (ص 16 از کتابِ لارنس پرین)
چنین جملاتی از زبانِ یک شخصیت ممکن است به درونمایه نزدیک باشد، اما گفتههایِ شخصیتِ ضدقهرمان اغلب درونمایه نیست. از سویی وجودِ مفاهیمِ شناختهشدهیِ تاریخی، مانند اختلافِ امریکا و شوروی در سالهایِ پس از پیروزیِ انقلابِ سوسیالیستی 1917 در روسیه، وسوسهانگیز است. این داستان را در سالِ 1924 یک امریکایی نوشت. رینزفورد قهرمانی امریکایی استکه در پایان پیروز میشود. ژنرال زارفِ جنایتکار و خدمتکارِ کرولالش روس هستند. این نگرش به شخصیتها در نامگذاری هم آشکار است. هجایِ نخستِ نامِ رینزفورد (Rain) باران است که یکی از لطیفترین پدیدههایِ طبیعت است. هجایِ نخستِ نامِ زارف (Zar) تزار و نامِ خدمتکارش ایوان است. این دو نام با هم نامِ ایوانِ مخوف، تزارِ روسیه، را به یاد میآورند. محلِ داستان هم گوشهیِ بسیارکوچک و فراموششدهایِ از قاره امریکای جنوبی است که یک روس به اشغالِ خود درآوردهاست. تردیدی نیست که در داستان یک نگرش مثبت به امریکا و نگرشی منفی به روسیه وجود دارد، اما درونمایهیِ داستان گستردهتر از موضوعی در خدمتِ یک نگرشِ سیاسی است. نگرشهایِ سیاسی اغلب در زمانِ کوتاهی فراموش میشوند، چون حقیقت ندارند.
روشِ نوشتنِ درونمایه هم جدی است. لارنس پرین در کتابِ ادبیات، ساختار، صدا و معنا نوشته است که درونمایه باید به صورتِ جملهای کامل بیان گردد. به نظرِ پرین، اگر یک ضربالمثل، سخنیِکوتاه و یا عبارتی به شکلِ دقیق درونمایهیِ داستانی را بیان کند، شایستهیِ درونمایه نیست (ص 107). در بیانِ درونمایه نامِ شخصیتهایِ داستان آورده نمیشود. درونمایه را میتوان به شکلهایِ گوناگون نوشت. درونمایهیِ داستانِ خطرناکترینشکار، بهگمانِمن، چنین است:
نگرش و دیدگاهِ انسان نسبت به یک پدیده، تابعِ جایگاهِ اجتماعیِ انسان در پایگانِ قدرت و شرایطِ محیطیاست. انسان در شرایطِ قدرتمند بودن ممکن است قوانینی را وضع کند که روزی خودش به وسیلهیِ همان قوانین گرفتار شود.
(پایگان: سلسله مراتب)