آیین‌ها

آیین‌های جشن نوروز در سال‌های گذشته‌یِ آذربایجان

«باجاباجا» یا «شال‌سال‌لاماخ»

روستانشینی شکل بسیار پایدار زندگی اجتماعی انسان از سه میلیون سال پیش تا نیمه‌یِ سده‌یِ بیستم میلادی بود. روستانشینی در بخش خاوری زمین در نیمه‌یِ سده‌یِ بیستم میلادی در چرخشی تاریخی از شکوه افتاد و انسان شرقی زندگیِ اندوهبار خود را در شهر آغاز کرد. چرخش از روستانشینی به شهرنشینی یک جریان تاریخی بود که بر مردم خاورزمین تحمیل شد. مردم خاور زمین آمادگی زندگی در شهر را نداشتند. مردم خاور، به ویژه ایران، هنوز با قوانین زندگی شهری بیگانه هستند. در جریان گذار از روستا به شهر، شاعر بزرگ آذربایجان حسرت اندوهناکِ انسان را به از دست رفتن سادگی و پیوندهای عاطفی مردم روستا در شعر «حیدربابایه سلام» بیان داشته است. هفتادوشش بند «حیدربابایه سلام» در بزرگداشت زندگیِ روستانشینی سروده شده است. در این شعر پرشکوه و تاریخی، محمد حسین شهریار بسیاری از آیین‌های مردم در جشن‌های سال را به بیانی شاعرانه توصیف کرده است. در بندهای 27 و 28 آیین «باجاباجا« یا «شال سال‌لاماخ» به زبانی فشرده و کوتاه شده به بیان درآمده:

بایرامیدی  گئجه   قوشو    اوخوردی

آداخلی قیز بیگ جورابین توخوردی

هرکس شالین بیر باجادان سوخوردی

آی نه گوزه‌ل قایدادی شال سال‌لاماخ

بیگ  شالینا   بایراملیغین       باغلاماخ

شال ایسته‌دیم منده ائوده  آغلادیم

بیر شال آلیب تئز بئلیمه   باغلادیم

غلام‌گیله گئیدیب شالی‌سال‌لادیم

فاطما خالا منه جوراب باغلادی

خان‌ننه‌می  یادا  سالیب آغلادی

 آیین «باجاباجا» یا «شال‌سال‌لاماخ» در شب جشن نوروز انجام می‌شد. روستانشینانی نیز این آیین را در جشن چهارشنبه‌سوری انجام می‌دادند. «باجاباجا» با معماری خانه‌های گِلی تناسب داشت. خانه‌های کوتاهِ گِلی در وسط سقف روزنه‌ای داشتند. این روزنه برای بیرون‌رفتِ دودِ تنور از خانه و ایجاد خنکی در تابستان‌ها کارکرد داشت. در شب‌های زمستان برای نگه‌داشت گرمای درون خانه، آن «باجاها» را با گونی پُر شده از پوشال و کاه می‌بستند. آیین «باجاباجا» اندکی پس از شامگاه با رفتن پسرانِ کم‌سال به پشت بام‌ها آغاز می‌شد. پسران اغلب چارقد بلند مادران یا خواهران خود را از «باجا» به درون خانه آویزان می‌کردند. زنِ خانه به چارقد آویخته تخم‌مرغ، نقل و آجیل چهارشنبه‌سوری می‌بست. آنگاه پسر چارقد را بالا می‌کشید و پس از باز کردن گرهِ انتهای چارقد از دیدن تخم‌مرغ به هیجان در می‌آمد. زنان چارقدها را می‌شناختند. از روی چارقد پسر پشت بام را شناسایی می‌کردند و نسبت به دوری یا نزدیکی خویشاوندی به چارقد هدیه می‌بستند. برای پسران کم‌سال تخم‌مرغ اهمیت اول را داشت، سپس سکه‌پول و سرانجام آجیلِ جشن مهم پنداشته می‌شد. خانه‌ها به هم چسبیده بود و پشت‌بامهای به هم پیوسته با اندک تفاوتی در بلندی رفتن به تمام بام‌خانه‌ها را ممکن می‌کرد. پسران خانه به خانه می‌رفتند و سرانجام به خانه‌یِ خود بازمی‌گشتند تا دستاورد گرانبهای خود را برای خانواده به نمایش بگذارند. جوان‌سالان دیرهنگام شب به «باجاباجا» می‌پرداختند. آنها به چند خانه‌یِ بستگان نزدیک خود می‌رفتند. برای پسری جوان ممکن بود یک جفت جوراب بسته شود. جوراب ارزشمندترین هدیه بود. در میان جوان‌سال‌ها ممکن بود کسی خواهان دختری باشند. رفتن او به بامِ خانه‌یِ دختر مورد علاقه رازدار و تماشایی بود. چنان جوانی چارقدی می‌برد که شناخته نشود. دیده می‌شد که چارقدی آویزان از «باجا» مانده و زنان داخل خانه تلاشی صمیمانه دارند تا صاحب چارقد را بشناسند. جوان اغلب نامش را نمی‌گفت، اما زنها سرانجام جوان را تشخیص می‌دادند. اگر در داخل خانه و در مان اعضای خانواده، میلی برای ازدواج آن دو جوان بود، به چارقد جوراب می‌بستند. این نشانِ فرخنده زیباترین هدیه‌یِ سال برای جوانِ خواستار بود. آیین نیکِ بستن جوراب به چارقدِ آویخته از دست پسری عاشق در روزگاری انجام می‌شد که عاشق و حرمتِ عشق ارزشِ انسانی فراوانی داشت و عشق رفتاری شگرف و بی‌زبان در میان جوانان بود. در بندهای 26 و 27 «حیدربابایه سلام» به چنین رفتار زیبای انسان‌هایی از روزگار گذشته اشاره رفته است.

در هشتادوشش روستای سولدوز در آذربایجان «باجاباجا» با شکوه فراوان برگزار می‌شد. آیین «باجاباجا» را گاهی بزرگسالان و حتا زنان نیز انجام می‌دادند. در روستای کوچک قزاق چارقد ناشناسی یافت نمی‌شد. کم بودن جمعیت روستا سبب شده بود زنان هر گونه پارچه، چارقد، مندیل و شال سرِ مردان، پاتاوه و حتا کهنه‌پارچه‌یِ لحافِ از کارافتاده‌ای را نیز بشناسند. زنان چشمانی تیزبین داشتند و جوانانِ ساده مهارتی در پنهان‌کاری نداشتند.

در سال 1355 آیین «باجا باجا» برای آخرین بار با شکوه زیبایی در روستای قزاق برگزار شد. تمام مردان روستا، کارگران ساکن در روستا، نوکرهای فصلی و میهمانان آمده از روستاها و شهرهای ناشناس همه پشت بامها بودند. چارقد، پارچه و هر گونه شالی را از باجاها می‌آویختند و زنان مانده در خانه‌ها پیاپی بر پارچه‌های آویخته تخم‌مرغ می‌بستند. هنگامی که مردان از بام‌ها به زیر آمدند و سگ‌ها از پارس‌کردن خسته شدند و خوابیدند. زمان گذشت، رودخانه از جاری شدن دست کشید، پل فرو ریخت و خانه‌های بی انسان زیر بار اندوه ویران شدند و درست همان زمان مردی با اندامی ناتوان و عینکی در چشم و تنها با نیروی اراده و بسیار دیرهنگام پارچه‌یِ خیالش را برداشت و به پشت بام تک‌تک خانه‌های روستای قزاق رفت. نیک می‌دانست که ساکنان آبادی دیری است که زندگی را رها کرده‌اند. در تاریکی فشرده‌یِ شب مرد پارچه را از باجای خانه‌ها آویزان کرد و گوش به شنیدن صدایی آشنا خواباند که بپرسد: کیست؟ پرسش هرگز نیامد. مرد اندام درمانده‌اش را روی یک‌یک بام‌ها  کشاند. نیمه‌های شب به پشت بام آشناترین بام و خانه رسید. شالِ خیالش را از باجا آویزان کرد تا صدای زنیِ مهربان آویزان‌کننده‌یِ شال را بشناسد و او را برای آرامشِ دیدار و خوردن خوراکی به داخل خانه دعوت نماید. مرد چندان ماند که سپیده در بالای کوههای فرنگی خطی سپید کشید. ناگهان خود را در میان روح‌هایی دید که به تماشای بیگانه‌ترین پسر آن روزها و تنهاترین فرد این روزهای آبادی آمده‌اند. روح‌ها در میان های‌های گریه‌یِ مرد نام پدر و مادرش را شنیدند و سپس همچون دسته‌ای کبوتر پر کشیدند و به سوی دشت‌هایِ ناپیدای شب و خاک پرواز کردند. مرد تنها بر بلندای خرابه‌ای نشسته بود: می‌گریست و با اشک‌هایش آن آیین زیبا را می‌نوشت تا خاطره‌یِ مردان و زنان روستاهای آذربایجان در خاکِ برخاسته از زیر سم‌هایِ اسبِ زمان به فراموشی سپرده نشوند.

چهارشنبه سوری، نوروز و سیزده بدر

چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر

جشن‌های سال: چهارشنبه سوری، نوروز و سیزده‌بدر

جشن‌های سال نشاندار زندگی انسان‌های گله‌دار و کشتکار است. زمانِ برگزاریِ جشن‌های سال، پایان زمستان و آغاز بهار، برای انسان گله‌دار و کشتکار اهمیت فراوان می‌تواند داشته باشد. انسان دامدار در پایان زمستان نگرانی خود از پایان‌یافتن علوفه‌ی گله را با امید فرارسیدن رویش گیاهان زمین پشت سر می‌گذاشته و آعاز بهار را جشن می‌گرفته است. عناصر عمده‌یِ جشن‌هایِ سال «آتش، آب، رود، سبزه، تخم‌مرغ، آجیل، پلو و نواختنِ سرنا و دُهُل» همه نشانه‌های زندگی گله‌داری و کشتکاری است. شادی فراوانِ مردم از سپری کردنِ سرما و شتاب به گرما تنها در زندگی انسانِ گله‌دار و کشتکار دریافتنی است.

در شرق شب پیش از روز شروع می‌شود. در زبان‌های رایج در این بخش از زمین مانند ترکی، فارسی و گیلکی زمانِ خورشیدی را «شب و روز» می‌نامند. در باور مردم، پس از غروب آفتابِ سه‌شنبه، چهارشنبه آغاز می‌گردد و مردم به برگزاری آیین‌هایِ جشنِ چهارشنبه می‌پردازند. شامگاه چهارشنبه‌یِ آخرِ سال با آتش آغاز می‌شود. برافروختنِ آنش، گردآمدن خردسالان و جوانسالان پیرامون آتش، پریدن از روی آتش و آرزوی سوختن تمام دردها و رنج‌ها در آتش، پرتابِ گوی‌های آتشین به هوا و سرانجام گستردن خویژهای آتش روی زمین همه اشتیاق انسان به زنده ماندن در پناه آتش و امید به زندگی را نشان می‌دهد. رفتنِ انسان‌ها به پای رودخانه‌ها و بردن گله‌یِ گاو گوسفند به کنار رودخانه و سیراب کردن حیوانات از آب در سپیده‌دم چهارشنبه نیز شوق انسان به نگه‌داری حرمت آب و امید به داشتن آب فراوان و پاکی در روزهای پیشایند را گواهی می‌دهد. آتش و آب دو نگهدارنده‌یِ بنیادین زندگیِ انسان بوده‌اند.

گستردگی جشن‌های نوروز در مکان‌های جغرافیایی ویژه‌ای چنین گمانی را پدید می‌آورد که مردمان قوم «گزر» (در تلفظ عربی: خزر) پدیدآورندگانِ جشن‌های سال بوده‌اند. واژه‌یِ «گزر» در زبان پارسی به معنایِ «گشتن» و «گردنده در صحرا» است. قوم گزرتا پایان سده‌یِ ششم میلادی پیرامون دریایِ گزر زندگی می‌کرد. آنها انسان‌های گله‌دار بودند و گله‌های خود را در دشت‌های پیرامون دریا می‌چراندند. دریای گزر نام خود را از آن قوم گرفته‌است. برگزاری پرشکوهِ جشن‌های سال (چهارشنبه آخر، نوروز و سیزده بدر) در سرزمین‌هایِ پیرامون دریای خزر (جمهوری آذربایجان، قزاقستان، ازبکستان، تاجیکستان، مازندران، گیلان، منطقه‌یِ بزرگ آذربایجان در ایران) نشانی از پیدایشگاه جشن‌های سال در میان قومِ گزران (خزران) می‌تواند باشد. در روزگاری نه چندان دور، نوروز در کردستان ایران، مناطق شرقیِ ترکیه، خوزستان، سرزمین‌های جنوبی و شرق ایران شناخته نمی‌شد. زندگی انسان‌های پیرامون دریای خزر و امید به سالی نیک در میان آن مردم هنوز هم با بن‌مایه‌های نخستین در سرزمین‌های کنونی قابل شناسایی است.   

نوروز، چهارشنبه‌سوری و سیزده‌بدر یادگار انسان‌های گله‌دار است. پیوند نوروز با تعصبات ملی و دین زردتشت گفتمانی ساختگی است. زردتشت آیین گروه کوچکی از مردمی است که در سده‌ی‌ِ دوم هجری قمری (سده‌یِ نهم میلادی) از هندوستان به یزد آمدند و در همان مکان محدود ماندند. اوستا نیز در سده‌یِ دوم هجری قمری در ایران نوشته شد. پیش از اسلام مردم سرزمین‌های غیر عرب دین نداشتند. آنها باورهایی موسوم به مهرپرستی داشتند. برایشان آتش، باران، خاک و گله‌یِ گاو و گوسفند اهمیت بسیار داشت. انسان بی‌دین سده‌یِ هفتم میلادی در سرزمین‌های غیر عرب به سادگی دین اسلام را پذیرفت. انسان‌های یهودی و مسیحی‌ ساکن سرزمین ایران دین خود را نگه داشتند و دین اسلام را نپذیرفتند. در تاریخ دین‌ها، هیچ دینی نتوانسته است دین دیگر را کامل از بین ببرد و پیروان دین اول هرگز به سادگی دین دوم را نپذیرفته‌اند. جشن‌های سال را انسان‌هایی نشان‌دار کردند که برای خود و گله‌های گاو و گوسفندشان دگرگونی هوا و پایان سرما و آغاز گرما اهمیت بسیار داشت. مردم جشن‌های سال را به شکل اجتماعی برگزار می‌کردند. هر انسانی در میان ده‌ها و گاهی صدها انسان دیگر به ادامه‌یِ زندگی امیدوار می‌شد و شخصیت اجتماعی‌اش نیز گسترش می‌یافت.

امروزه، مردم ایران شخصیتِ اجتماعی خویش را به تمامی کنار گذاشته‌اند. مردم در گروه‌ها، سازمان‌ها و حزب‌ها گرد نمی‌آیند تا برای زندگیِ خویش راهی برگزینند. حکومت نیز تلاش فراوانی دارد تا جنبه‌های اجتماعی زندگیِ انسان از بین برود. تاکید فراوان بر خانواده و هراس از تاسیس حزب گفتمان رایج حکومت است. نهادهایِ اجتماعی مانند پارک و پیاده‌رو در ساختار شهری در نظر گرفته‌ نمی‌شود. در پیاده‌روهای باریک و یک‌ونیم متری خیابان‌های ایران دیگر انسان‌های گام‌زن دیده‌ نمی‌شود. سالن‌های نمایش و موسیقی و کارناوال‌های شادی به تمامی از بین رفته‌اند. انسان‌ها تنها شده‌اند و به همین دلیل در روزهای جشن نوروز، مردم بجای همایش در یک مکان، دیدارهای نوروزی و با هم نشستن و گفتگو کردن، از هم می‌گریزند. خانواده‌های بسیاری با ماشین شخصی رهسپار «شمال» می‌شوند تا زندگیِ شخصی و تنهای خود را در همایشی مردمی به اشتراک نگذارند. در این زمان از سال، شمال مکانی مناسب برای گذراندنِ تعطیلات نیست. هوا سرد و بارانی است و دریا بسیار عبوس به چشم می‌آید، در درختان جنگل نیز برگی دیده نمیشود. رفتن به «شمال» در این زمان از سال گریختن از اجتماع است. برگزاری چهارشنبه‌سوری هم با ترقه و مواد انفجاری روشی برای تاراندن مردم از گردآمدن در گروه‌های کوچک و برگزاری کارناوال شادی است. مردم روش برگزاری جشن‌های سال را فراموش کرده‌اند. تنها در سیزده‌بدر کار انسان صدها هزار سال پیش هنوز به شکلی تکرار می‌شود.

سیزده‌بدر پایان جشن‌های سال است. به باور مردم برگزار کننده‌یِ جشن‌های سال، هر یک از دوازده روز اول بهار نشانه‌یِ یک ماه از سال است. وضع هوای هر یک از دوازده روز آغاز بهار، نشانی از وضع یک ماه سال می‌باشد. پس از دوازده روز جشن و پایکوبی، مردم به دشت و کوه می‌روند تا گواهِ ادامه‌یِ زندگی طبیعت و خود باشند. همچنین، در سیزده‌بدر مردم سبزه‌های جشن نوروز را به آب می‌افکنند تا گمانِ رویش باری دیگر به یادِ طبیعت آید. در سیزده‌بدر روزگار پیش، مردم یکجا در طبیعت گرد می‌آمدند، آواز می‌خواندند، می‌رقصیدند و سپس خوراکی می‌خوردند. تخم‌مرغ، آشِ دوغ و گاهی آبگوشت خوراکیِ مردم در صحرا بود. با افزایشِ جمعیت انسانی و با گسترش مدرنیسم در زندگی انسان‌ها، خوراک و مکان گرد آمدنِ انسان‌ها دگرگون شد. سیزده‌بدر امروزه پرشکوه‌ترین روز در جشن‌های سال است. تمام مردم به بیرون از خانه‌هایشان می‌روند. گروهی پولدار باغ دارند و با بستگان نزدیک و گاهی دوستان به باغ‌شان می‌روند تا دودِ کباب و منقلِ آنها به چشمِ کسی نرود. مردم طبقه‌یِ میانی به مکان‌های خارج از شهر می‌روند و در کنار کشتزارهای روستانشینان، دره‌ها، کوه‌ها و دشت‌ها روزی را به شادی می‌گذرانند. مردم طبقه‌یِ پایین در پارک نزدیک خانه‌یِ‌شان روز سیزده را بیرون از خانه جشن می‌گیرند. امروزه سیزده‌بدر تنها با خوردن خوراکی‌ها در بیرون از خانه جشن گرفته می‌شود. مردمِ قشرهای پایینِ طبقه‌یِ میانی به طبیعت می‌روند و گاهی آلودگی و ویرانگریِ بسیار شدید پدید می‌آورند. در رسانه‌های حکومتی ایران آموزشِ مناسبی به مردم داده نمی‌شود. رسانه‌ها بیشتر در راستای گسترشِ ایدئولوژی اسلامی، تلاش دارند جشن‌های سال را خرافه و واپسگرایی نشان دهند، اما مردم جشن‌ها را با شکوه فراوان برگزار می‌کنند.

جشن‌های چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر یادگارِ برگزاری آیین‌هایی برای زنده ماندن گروه‌های انسانی است. این جشن‌هایِ شکوهمند و اصیل زمانی برای گردآمدن انسان‌ها، دیدار همدیگر و آفرینش امید به ادامه‌یِ زندگی برگزار می‌شود. جشن‌های سال زمانی برای انسان‌های یگانه نیز است تا اندیشه‌یِ خود را بنویسند و گروهی خواننده را پیرامون متنی به اندیشیدن وادار کنند.

مدرک‌های دانشگاهی در ایران

دلایل گرایش قهرمانان ورزشی به تحصیلالت دانشگاهی

bahamidi@yahoo.com

 مدرنیسم از میانه‌های سده‌یِ نوزدهم میلادی در اروپا و پس از جنگ‌های داخلی امریکا (1880-1885) آغاز شد و بسرعت در سراسر جهان گسترش یافت. مدرنیسم فرهنگ دنیای سرمایه‌داری است. گسترش مدرنیسم سبب از هم پاشیدن مفاهیم و نهادهای سنتی همچون فراطبیعت، حقیقت، اشرافیت زمین‌دار و خانواده شد. مدرنیسم سبب افزایش بهداشت همگانی و در نتیجه کاهش مرگ انسان‌ها شد. در دنیای مدرن گروهی کوچک با برپایی کارخانه‌ها شروع به تولید ابزار زندگی انسان کردند. جماعت بزرگی از انسانها به کار در کارخانه‌ها پرداختند و با رساندن تولیدات به مصرف‌کنندگان سرگرم شدند. خدمات پس از فروش به کار گسترده‌ای در جامعه تبدیل شد و مصرف‌گرایی روشِ حاکم بر زندگی انسان شد. مفهوم طبقاتِ اجتماعی از ذهن مردم پاک شد و هر کس بر پایه‌یِ میزان مصرفش دارای اهمیت اجتماعی شد. وقت آزاد برای همه بیشتر شد و انسان آزاد نیازمند سرگرمی و گذراندن وقتِ آزاد خود شد. برگزاری مسابقات المپیک نوین در سال 1896 در شهر آتن پاسخی به این نیاز انسان‌های مدرن بود. ورزش و مسابقات ورزشی آیین روزگار مدرن است.

ورود مدرنیسم به زندگیِ انسان در جهان امروز همه چیز را به هم زد. پول به یک معیار ارزشی تبدیل شد و اهمیت هر چیزی با پول سنجیده شد. پس انسان ناگزیر شد بدنبال پول به تلاشی جانکاه دست بزند. پول هم ماهیتی گریزنده داشت. گروهی کوچک به سادگی پول بدست آوردند و گروهی بزرگ با زحمتِ فراوان تنها توانستند اندک پولی بدست آورند تا خود را به پایان ماه برسانند. گسترش مدرنیسم در گستره‌یِ زندگی همگانی با «زیاد شدگی» هر چیزی آشکار شد. همه چیز ناگهان زیاد شد. آرمان دنیایِ سرمایه‌داری، یعنی «ارزش افزوده» هدف هر بنگاه تولیدی و خدماتی و علمی شد و انسان به ابزاری کوچک برای افزایشِ «ارزش افزوده» تبدیل گشت. تولید بیش از نیازِ جمعیت به گستره‌یِ علم هم سرایت کرد و تعداد افراد درس خوانده بسیار زیاد شد. روزگاری تخصص‌ها تنها برای پاسخ به نیازهایِ تولید تعریف می‌شد و افرادی درس می‌خواندند تا متخصص شوند و کاری را به انجام برسانند. مدرنیسم تخصص را هم از هدفِ نخستین خود دور کرد. تخصص از بین رفت و افراد فراوانی به عنوان متخصص در اجتماع سرگردان شدند. این متخصصانِ سرگردان بیکار ماندند و در جستجویِ کار به هر دری زدند. فراوانی متخصص سبب شد کیفیت تخصص بسیار پایین بیاید و بسیاری از متخصصان با یک انسان عامی یکی شدند. آنها تنها مدرکی  داشتند که پشتوانه‌یِ علمی نداشت و گواهی بر ساده‌انگاری انسان مدرن بود. جامعه‌یِ امروز از آدم‌هایی درست شده‌است که همه‌کاره‌یِ هیچ‌کاره‌اند. این انسانها مدرک‌هایِ بالای تحصیلات دانشگاهی دارند، اما بدرستی هیچ سوادی ندارند. علتِ این بیسوادی، قوانینِ جامعه است. هر جوانی با استعدادِ بسیار پایین هم وارد دانشگاه می‌شود و پس از چند سال مدرکی می‌گیرد. پس از مدتی بیکاری، هوس ادامه‌یِ تحصیل به سرش می‌زند و مدرک‌های دیگری می‌گیرد. دریافتِ مدرک‌های دانشگاهی در میان قهرمانان ورزشی هم رایج است.

قهرمانان ورزشی افرادی هستند که با پرورش اندام و تمرینات بسیار زیاد خود را برای رویارویی با حریفان در میدانگاه‌های محلی، منطقه‌ای، قاره‌ای، جهانی و المپیک آماده می‌کنند. گذر از مسیر بسیار دراز مسابقه در محله تا المپیک نیازمند صرف پول و وقت بسیار زیاد و کاربرد ابزارهای فنی است. یک قهرمان ورزشی ناگزیر است ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها و سال‌های بسیار زیر نظر مربیان آزموده تمرین کند، با آخرین یافته‌های علمی در حوزه‌یِ کار خود آشنا شود و تنها به پیروزی در مسابقه بیندیشد. سرگرمی شبانه‌روزی یک قهرمان در آماده‌شدن برای مسابقه او را از جامعه و روش‌های تغییریابنده‌یِ آن دور نگه می‌دارد. انسانی چهار سال تمرین می‌کند تا در المپیک یک مدال بدست آورد، مدتی در رسانه‌ها پدیدار شود و سپس برای همیشه فراموش گردد.

یک قهرمان ورزشی در دنیایِ مدرن زمان کوتاهی در ذهنیت تماشاگران به اسطوره تبدیل می‌شود. عمر اسطوره‌های مدرن بسیار کوتاه است. مدرنیسم بر پایه‌یِ تغییرات همیشگی بنیان نهاده شده است. کوتاه بودن عمر قهرمانی و دشواری زندگی آینده سبب می‌شود قهرمانان ورزشی به دریافتِ مدرک‌های دانشگاهی بیندیشند. مدرک‌های دانشگاهی راهی برای رسیدن به پست‌های مدیریتی در جوامع است. بسیاری از قهرمانانی که وارد شورای شهر، پارلمان و پست‌های دولتی شده‌اند همه کسانی هستند که مدارک دانشگاهی بالایی دارند. داشتن مدرک بالا یکی از شرط‌های داشتن یک پستِ دولتی در حوزه‌یِ ورزش است. انسانی که در پُستی مهم تثبیت شد موردآزمایش قرار نمی‌گیرد و به همین دلیل نیازی هم به داشتن تخصصی علمی احساس نمی‌کند. پرداختن قهرمانان به تحصیلات دانشگاهی یکی از ویژگی‌های شگفتِ روزگار مدرن است.

از سوی دیگر، مدرک بالای دانشگاهی سبب می‌شود برخورد مجموعه مردم جامعه با دارنده‌یِ مدرک متفاوت باشد. مردم بر پایه‌یِ آموزش‌های سنتی با دارندگان مدرک‌های دانشگاهی برخوردی همراه با احترام و آرام دارند. تکرار این روش باعث می‌شود رفتار دارندگان مدرک‌های دانشگاهی دگرگون شود و رفتاری آرام و شکیبا در ذهن دارنده‌یِ مدرک درونی شود. انتظارهای جامعه از یک دانشگاهی فشاری است که گاهی انسانی را وادار به پژوهش و کسبِ شرایط مورد انتظار جامعه می‌نماید. پس، داشتن مدرک بالایِ دانشگاهی سرانجام به سود فرد و جامعه خواهد بود.

گستردگی مسابقات ورزشی در رشته‌های زیاد سبب پدید آمدن نیاز به گروهِ اجرایی مسابقات می‌شود. گروه اجرایی شاملِ مربیان، پزشکان، داوران، برنامه‌سازان، کارکنان رسانه‌های دیداری و شنیداری، بازاریاب‌ها و سازمان‌های بزرگ ورزشی می‌شود. مدیریت این مجموعه‌یِ بزرگ انسانی کاری بسیار پیچیده و تخصصی است. واقعیت آن است که مدیریت این مجموعه نیازمند آگاهی بالا از عواملِ موثر بر ساختار و بافتار این مجموعه است. آگاهی بالا تنها از راه تحصیلات طولانی‌مدت و دقیق دانشگاهی بدست می‌آید. بسیاری از قهرمانان ورزشی آرزو دارند به این شبکه‌یِ پیچیده‌یِ مدریتی و اجرایی به پیوندند. روش پیوستن به این شبکه از راه دانشگاه بدست می‌آید. پس، یک قهرمان ورزشی ناگزیر است همواره به تحصیلات دانشگاهی بیندیشد تا بتواند جایگاهی در پایگانِ سازمانی ورزش داشته باشد.

در سیستم‌های اداری میزان دریافتی بر پایه‌یِ مدرک دانشگاهی است. دو انسان می‌توانند کاری را به شکل یکسان انجام دهند، اما بر پایه‌یِ مدرک‌های خود پول دریافت‌ خواهند کرد. پول «آرمان» زندگی در دنیای مدرن است. برای دریافت پول هم مدرک دانشگاهی در سیستم اداری شرط نخست است. نتیجه‌یِ سخن‌پردازی بالا آن است که دنیای مدرن دور «پول» می‌چرخد. پول هم از راه‌های فراوان بدست می‌آید. قهرمانان ورزشی به دلیل کوتاه بودن عمر قهرمانی و نیازهای زندگی آینده ناگزیر هستند روزی به تحصیلات دانشگاهی و کسب مدرک بالا بپردازند.         

سریال شهریار

آيا كمال تبريزي درباره‌يِ سريال شهريار راست مي‌گويد ؟

هفته‌نامه‌ي آذرانديش در شماره‌ي 169 چهارشنبه 1 خرداد 1387 در صفحه‌ي سوم گزارشي را با عنوان «اساس‌سريال‌شهريار برواقعيت‌نبود» چاپ‌كرده بود. در اين گزارش خبر ثبت خانه‌ي استاد شهريار به عنوان هزارمين اثر ملي استان چاپ شده بود. گزارش سخناني از كمال تبريزي را هم در بر داشت. در سخنان كمال تبريزي جمله‌هايي بودكه در راستي‌شان مي‌توان شك‌كرد.

ايرادهايِ مريم، دختر استاد شهريار، از سريال براي نويسندگان مطبوعاتِ آذربايجان خيلي مهم به نظر رسيده‌است. مريم از قسمت هيژدهم و نوزدهم سريال ايرادگرفته بود. ايراد مريم به دليل شخصيت‌پردازي غيرواقعي و ضعيف مادرش در سريال بود. ايرادگيريِ مريم از سريال بيست‌ويك قسمتي‌كه در يك هفته چهار بار از شبكه‌هاي دوم و چهارم و شبكه‌يِ جهاني جام جم تلويزيون دولتي‌ايران پخش مي‌شد، به شوخي بيشتر شبيه است. پرداختن به جزئياتي‌از سريال سبب گمراه شدن ذهن تماشاگر منتقد از غلط‌هاي بزرگ ساختاري سريال است.

در هر اثر هنري، سازنده در آغاز به وسيله‌يِ نشانه‌ها، قراردادي را با مخاطب خود تعريف مي‌كند. اين قرارداد تا پايانِ اثر پايدار مي‌ماند. سريال شهريار با پرداختن به جزئيات زندگي پدر شهريار، بازنمايي جزئيات جنبش‌آزاديخواهي در مشروطيت و زندگيِ شهريار با هنرمندان و شاعرانِ بزرگ در نخستين سال‌هايِ سده‌يِ چهاردهم خورشيدي آغاز شد. پس چنين قراردادي گذاشته‌شدكه سريال سال به سال با تاريخ پيش برود و زندگي شهريار در بستر رويدادهايِ تاريخِ ايران به نمايش درآيد. نمايش تابلوي سال‌هاي 1290، 1295، 1299 و بازسازيِ رويدادهايِ تاريخي شناخته‌شده در ايران تا زمان آغاز سلطنت رضاشاه پهلوي درآبان 1303، سريال را در يك متن تاريخي قرار مي‌داد. اين قرارداد تا پايان قسمت شانزدهم، يعني زمان استخدام شهريار در بانك كشاورزي تهران در سال 1316، تا حدي رعايت مي‌شد. سريال با به‌هم ريختن رويدادهايِ شناخته شده در تاريخ ايران تا سال  1316 پيش رفت و آنگاه روشِ فيلم‌هاي هندي را در پيش گرفت. نمايش تابلويِ «چندسال بعد»  قراردادِ آغازين سازندگان با مخاطب را به هم ريخت و پس از مرگِ پدر شهريار (1313) به روش پرش‌هايِ طولاني از رويِ رويدادها پناه برد. به سخني،  33 سال زندگي شهريار در شانزده قسمت نخستين و 51 سال ديگر زندگي شهريار در پنج قسمتِ پاياني سريال خلاصه شد. اين بي‌تناسبي در ساختار بزرگترين خطاي كارگردان و سازندگان سريال بود.

تاكيد روي ازدواج شهريار با عزيزه‌خانم در قسمت‌هاي هيژدهم (جمعه 6 ارديبهشت) و نوزدهم (جمعه 13 ارديبهشت) و ناديده‌گرفتنِ رويدادهايِ زندگي شهريار در تبريز در سالهاي1332-1357 تاكيدي  بر غيرهنري‌بودن و غيرمستندبودن سريال است. در فاصله‌يِ همين سال‌ها شهريار به شيراز و اروميه سفر كرد. در تبريز از شهريار بارها تجليل شد. شهريار با استادان بزرگ ادبيات پارسي دانشگاه تبريز و با مقام‌هايِ استان‌هاي آذربايجان شرقي و غربي دوستيِ نزديكي برقراركرد. شهريار مثنوي بسيار بلند (122 بيت) و پرشكوه «مولوي‌درخانقاه‌شمس»  را در سال 1336 سرود و در 28 آبان 1336 در دانشگاه تبريز خواند. شهريار شعر«سرود ايستگاه» را به مناسبت گشايش ايستگاه راه آهن تبريز در سوم اسفند 1337 در حضور شاه با شهامت تمام خوانده است. در سال 1337، وزير فرهنگ ايران روز چهاردهم اسفند را «روز شهريار» نامگذاري‌كرد و در مراسم بزرگداشت استاندار و مديركل فرهنگ آذربايجان و شاعران و استادان بسياري در بزرگي شهريار سخنراني‌كردند (در‌خلوت‌شهريار، ج 2، ص 166). شعر «سهنديم» به زبان تركي در سال 1346 سروده شد. شعر «سهنديم» بيانيه‌يِ هنري شهريار و يكي از بزرگترين شعرهايِ ادبيات جهان است. سازندگان تمام اين رويدادهاي بزرگ را ناديده گرفته‌ بودند و ازدواج شهريار با عزيزه‌خانم را مركز توجه خود قرارداده بودند. در همين دو قسمت نيزآشفتگي موج مي‌زد. بانك كشاورزي در دهه‌يِ 1340 خورشيدي به افراد غيركشاورز وام نمي‌داد. در سريال عزيزه‌ي شهري از بانك كشاورزي وام درخواست مي‌كند كه با شهريار آشنا مي‌شود. اگر سازندگان سريال مي‌دانستندكه عزيزه‌خانم نوه‌يِ عمه‌يِ خود شهريار بوده، به خود زحمتِ ساختن يك صحنه‌يِ غلط را نمي‌دادند. عزيزه خانم در سال 1352 در تهران درگذشت. سريال محل مرگ و دفن او را نخست گورستان كوچك و بدون درختي در يك روستاي‌تبريز نشان مي‌داد، وسپس تابلوي «سال 1357 تهران» شهريار را سر قبر عزيزه خانم در گورستانِ بهشت‌زهراي تهران با درختان سرو بلندي نمايش مي‌داد. اين اشتباهات جدي در دو قسمت ( 18و19) بود.كمال تبريزي نمي‌تواند غلط‌هاي ساختاري كار غيرهنري خود را توجيه‌كند.

گفته‌هايِ كمال تبريزي درشماره‌يِ 169هفته‌نامه‌ي آذرانديش هم خودخواهانه و بدون‌قدرشناسي‌از منابع مورداستفاده‌ي‌ِ فيلمنامه مي‌باشد. كمال تبريزي در مصاحبه فرموده:

اصلا اساس اين سريال بر واقعيت نبود. در صحنه‌اي از فيلم، شهريار داخل استخري شيرجه زده و گويي را از دل آب بيرون مي‌آورد. اين در واقعيت زندگي او رخ نداده، اما مي‌خواستيم نشان دهيم كه شاعر در دنياي تخيلي سير مي‌كند و اساسا تخيل شاعر براي او واقعي تر از واقعيت است.

در اين سخن، كمال تبريزي بخشبندي (اپيزود) در قسمت پانزدهم سريال را شرح مي‌دهد. مناسب است منبع اين بخشبند براي‌ آگاهي كمال تبريزي نوشته‌شود:

استاد مي‌فرمودند: در سال1307شبي در خواب ديدم كه در استخر بهجت آباد شنا مي‌كنم. شيرجه‌اي زدم و به زير آب رفتم. چيزي به دستم خورد. آن را گرفتم و از آب بيرون‌كشيدم. نورش همه جا را روشن‌كرد. نور باران شد. مردم حاضر فرياد زدند: گوهرشب‌چراغ، گوهرشب‌چراغ.

سال‌ها سپري شد، تعبير اين خواب به نظرم نرسيد. به يكي دو نفر از دوستان هم آن را گفتم. هر يك تعبيرياتي‌كردند كه به دلم ننشست. تا اينكه در سال1331 شمسي، مرحوم مادرم به تهران آمد و مرا تشويق كرد كه شعري به زبان آذري بسازم كه او نيز بفهمد. پس از ساختن حيدربابا از استقبال مردم پي بردم كه تعبير آن خواب بايد همين منظومه‌ي حيدر بابا باشد. (بيوك نيك انديش نوبر، درخلوت شهريار، تبريز:  نشر آذران، 1375. ج.2، ص 33 ) 

پس چنين نوشته‌هايي وجود دارد كه كمال تبريزي از وجود آنها بي‌خبراست و يا ناچار است برايِ گمراهيِ ذهنِ تماشاگران جدي خود را بي‌خبر نشان دهد. اگر كمال تبريزي و ديگردوستانش در پي‌انكار واقعيت و نمايشِ خيال در زندگي شهريار بودند، مي‌بايست سريال را نمي‌ساختند. خيال موضوعي است كه تنها در نوشته‌هايِ نقد نظري درباره‌يِ ادبيات مي‌گنجد. سموئل‌تيلركالريج، شاعر رمانتيك‌انگلستان نخستين بار درباره‌يِ خيال  به شكل علمي بحث‌كرد.  همچنين، شخصيت‌پردازي نادرست شاعراني همچون ايرج‌ميرزا، عارف قزويني و اميري فيروزكوهي با گفته‌هاي كمال تبريزي سازگار نيست. در سريال اين شاعرانِ بزرگ تاريخ‌ادبيات‌ايران به زشت‌ترين شكل ممكن نشان داده ‌شدند. چنين شخصيت پردازيِ زشت از آن شاعران و بي‌تناسبي قسمت‌هاي سريال با كل‌اثر نشان مي‌دهد كه سريال كاري فرمايشي و برايِ پردازش چهره‌يِ نامناسبي از شاعران دوره‌يِ پس‌از مشروطيت بوده و پس از پايان ماجرا، تبريزي در پي توجيه خطاهايِ سازندگان و خودش است.

به گمان من، شهرت شهريار گسترده‌تر از آن است كه برايِ شناساندن او نيازي به ساخت‌‌ِ چنين سريال‌هايي وجود داشته باشد. شهريار يكي از شاعرترين شاعران تاريخ ادبيات ايران است. شهريار با شعرش شناخته مي‌شود و براي شناختن شعر شهريار هم، به نقدادبي نياز هست. شهريار مانند هر هنرمندي زندگي دوگانه‌اي داشت. شهريار به عنوان يك شهروند متعارف زيسته و سپس درگذشته است. در اين باره نبايد سخني‌گفته شود. نامِ شهريار به عنوانِ يك هنرمندِ شاعر ماندگار شده است، پس بايد به شعرهايش پرداخت. پرداختن به شعرهايِ شهريار هم در حوزه‌يِ نقدادبي‌ است و ارتباطي به سريال و گنگره‌هايِ بي‌محتوا  ندارد.

نقد مرگ فروشنده آرتور میلر

نقد نمايشنامه

 مرگ يك فروشنده

آرتور ميلر (2005 - 1915 آمريكا )

 

چكيده

نمايشنامه‏ي مرگ يك فروشنده داستان فروشنده‏ ي سالخورده در جامعه‏ اي است كه تمام ارزش‏هاي آن در واژه‏ ي “موفقيت” خلاصه مي‏شود. آشفتگي پيرمرد فروشنده به شكل هنري، آشفتگي جامعه‏ اي را بيان مي‏كند كه آرمانهاي اوليه‏ اش را نابود كرده و افراد را در گريزي نافرجام براي كسب موفقيت به مسابقه واداشته است. شكاف عميق ميان خاطرات و موقعيت كنوني ويلي لومن به واقع فاصله‏ اي را نشان مي‏دهد كه بين روياي امريكا در قرن نوزدهم و واقعيت زندگي مدرن در قرن بيستم اتفاق افتاده است. موفقيت مادي و بدست آوردن پول جانشين كمال روحي انسان شده است و اين دوگانگي انسان‏هاي فراواني مانند ويلي لومن را به نابودي كشانيده است. رفتار فردي و خانوادگي افراد در نمايشنامه بر مقياس ارزش‏هاي جامعه تعريف مي‏شود. در سراسر نمايشنامه، شخصيت‏ها نسبت به كسب آرامش رواني از طريق بيان عشق به يكديگر بي‏ اعتنا هستند. در واقع، تلاش براي سازگاري با ارزش‏هاي جامعه، افراد نمايشنامه را چنان گرفتار ساخته كه هيچ يك نسبت به ارزش‏هاي انساني لحظه‏ اي نمي ‏انديشند. دوگانگي موجود ميان نياز انساني شخصيت‏ها و تلاش براي برطرف ساختن نياز ساختگي، زير ايستاي تمام تناقص‏هاي شخصيتي و موقعيتي در نمايشنامه است.

حركت و گسترش موضوع نمايشنامه بر پايه‏ ي رابطه بين ويلي لومن و پسر بزرگترش، بيف، استوار است. حس متناقضي پدر و پسر را به يكديگر پيوند مي‏دهد. از سويي آنها همديگر را سخت دوست مي‏دارند. هنگامي كه دور از هم هستند براي ديدار بي‏تابي نشان مي‏دهند. از يكديگر متنفر نيز هستند. زيرا هر يك ديگري را عامل شكست خود مي‏ پندارد. پس اين دو عضو خانواده نمي‏توانند روي در روي به بيان احساسات خويش بپردازند. رابطه‏ ي عشق – نفرت بين پدر و پسر، رفتار ديگر شخصيت‏ها را نيز تعيين مي‏كند. ليندا، همسر ويلي لومن، او را دوست مي‏دارد، اما نمي‏تواند كمكي براي ايجاد تعادل رواني در زندگي ويلي طرح و اجرا كند. به سخني، ليندا آرامبخشي است كه با سكوت خويش در برابر ويلي او را به سوي ويراني كامل پرتاب مي‏كند. پسر جوانتر خانواده، هپي(Happy) نيز در وضع دوگانه‏اي گرفتار آمده است. او نيز پدر را دوست دارد، اما براي موفقيت فردي خويش مي‏خواهد ويلي وجود نداشته باشد. رابطة او با برادرش بيف نيز پايه‏ ي محكمي ندارد. هنگامي كه با بيف در يك جا قرار مي‏گيرد، سخنگوي افكار آشفته‏ ي پدرش مي‏شود و روياهاي بي‏فرجام او را براي بيف طرح مي‏سازد.

در كنار چنين خانواده‏ اي، پدر و پسر ديگري (چارلي و برنارد) نيز زندگي مي‏كنند. بنظر مي‏رسد كه آنها به آن موفقيت ارزشمند دلخواه جامعه دست يافته‏اند. پدر به ويلي مي‏گويد كه انسان موجودي فروشنده است و نبايد عشقي نسبت به هيچ چيز در درون خويش پرورش دهدو برعكس ظاهر موفق آن پدر و پسر، عشقي در زندگي آنها ديده نمي‏شود.

استفاده‏ ي ميلر از روش اكسپرسيونيستي در پرداخت موقعيت‏ها، به كنش نمايشي و نيز به شخصيت‏ها اجازه داده است كه به راحتي از حال به گذشته و از گذشته به حال و آينده سير كنند. شخصيت عمو بن، تجسم مادي امكان موفقيت در گذشته را باز مي‏نمايد. عمو بن شكلي است كه با حضور خود، گذشته‏ ي ساده و سرشار از عشق را در مقابل ديدگان ويلي لومن قرار مي‏دهد. ويلي لومن نيز تلاش مي‏كند آن خوشبختي مرده با گذشته را باري ديگر زنده سازد، اما روشن است كه كوشش او ويرانگر خواهد بود.

بيف و ويلي در بند يكديگر گرفتار شده‏ اند. بيف خود را تكرار پدرش مي‏ پندارد، پس براي رهايي از شكست مجسم، بايد پدر را نابود كند. نيستي پدر به مفهوم هستي بيف است. پس پدر دست به خودكشي مي‏زند تا بيف به موفقيت دست بيابد. نقشه‏ ي پدر براي مرگش، بر پايه‏ ي خيالي بنيان گذاشته شده است، پس نخواهد توانست آن موفقيت را نيز حاصل آورد. آرتور ميلر در اين نمايشنامه موفق شده است بنيادهاي اساسي يك جامعه‏ ي سرمايه‏ داري يعني خانواده، دفتر كار يك وكيل، دفتر كار يك بازرگان، رستوران، محل بازي بچه‏ ها، ساختمانهاي بلند فراسوي خانه‏ ي حقير لومن، باغ زيباي ويران شده‏ ي قرن نوزده و گورگاه يك انسان را در يك صحنه گرد آورد. اين نمايشنامه، بيان هنري آشفتگي‏هاي انسان در قرني است كه همه چيز در دسترس اوست، اما هر لحظه امكان از هم پاشيدن همه‏ ي آنها و از جمله زندگي خود انسان وجود دارد.