استادان دانشگاه

استادانِ دانشگاه:

از پرواز در آسمان تا مینی‌بوس‌سواری

روزگاری نه چندان دور سحرگاهان که از خانه بیرون می‌زدی تا گشتی در خیابان بزنی، با دو گروه از انسانهایِ سحرخیز روبرو می‌شدی. گروه نخست پیرمردانی بودند که از رنج بیخوابی در خانه می گریختند تا بیداری شبانه را به بیرون پیوند بزنند و رنج بیخوابی را با گشتن در خیابانها فراموش کنند. آنها در زیر فشار این گمانِ کهن نابود می‌شدند که خیابان جایگاه گشتن و خانه جایگاه خوابیدن است. هنگامی‌که خوابِ شبانه در خانه به رویایی بزرگ شباهت داشته باشد، پس ناچار باید به بیرون گریخت تا صدایِ حرکتِ بیقراریِ تو آرامش خوابیدگان را پریشان نکند. تعداد افراد این گروه بسیار اندک بود. اینان گاهگاه نان سنگکی هم می‌گرفتند تا خانواده بیاد داشته باشد که نان‌آور خانه هنوز کیست.

گروه دیگر مردان جوانسال یا میانسالی بودند که در سر چهارراه‌ها و گذرگاه‌ها به انتظار می‌ایستادند تا مینی‌بوسی سر برسد  و آنها را به کارگاه یا کارخانه‌یِ محل کارشان برساند. این گروه از کارگران صنعتی در تنگنایِ سختی گرفتار بودند. از سویی، سختیِ زندگی آنها را ناچار کرده بود از خوابِ شیرین سحری بگذرند و خود را به مسیر مینی‌بوس برسانند تا زندگی ادامه یابد. از سوی دیگر، سکوتِ سرد سحرگاه آنها را در این اندیشه فرو می برد که چرا نانِ گروهی به این سختی بدست می‌آید.

ورود مدرنیسم به زندگیِ انسان در جهان امروز همه چیز را به هم زد. پول به یک معیار ارزشی تبدیل  شد و اهمیت هر چیزی با پول سنجیده شد. پس انسان ناگزیر شد بدنبال پول به تلاشی جانکاه دست بزند. پول هم ماهیتی گریزنده داشت. گروهی کوچک به سادگی پول بدست آوردند و گروهی بزرگ با زحمتِ فراوان تنها توانستند اندک پولی بدست آورند تا خود را به پایان ماه برسانند. زمان به فاصله‌یِ «دو حقوق‌گرفتن» تبدیل شد و این فاصله تکرار شد. بدین‌سان انسان درهم شکست.

یکی از گروههایی که کاخِ بلند جایگاه اجتماعی آن فروریخت، گروه استادان دانشگاه بود. این گروه در روزگار سنتی دارای شوکتی خیال‌انگیز بود. کسی از واقعیت وجودیِ آنها آگاه نبود. تعدادشان بسیار کم بود و مردم جامعه اغلب کم سواد بودند و استادان دانشگاه را انسانهایِ برگزیده‌یِ زمان می‌پنداشتند. استادان در گمان مردمِ عادی، افرادی با آگاهی خداگونه پنداشته می‌شدند و در باور مردم حرمتی بزرگ داشتند. دست دادن با یک استاد به خاطره‌ای یگانه تبدیل می‌شد و هر کسی آرزو می‌کرد یکی از نزدیکان او استاد دانشگاه بشود تا شیرینیِ شنیدنِ سخنانِ او دمی از زندگی او را نیز شیرین بنماید. این آرزو به خیالی محال بیشتر شبیه بود. پایین بودن آگاهیِ همگانی سبب بالا رفتن جایگاه استادان دانشگاه شده‌بود. این کاخِ بلند خیلی ناگهان فرو ریخت.

گسترش مدرنیسم در گستره‌یِ زندگی همگانی با «زیاد شدگی» هر چیزی آشکار شد. همه چیز ناگهان زیاد شد. آرمان دنیایِ سرمایه‌داری، یعنی «ارزش افزوده» هدف هر بنگاه تولیدی و خدماتی و علمی شد و انسان به ابزاری کوچک برای افزایشِ «ارزش افزوده» تبدیل گشت. تولید بیش از نیازِ جمعیت به گستره‌یِ علم هم سرایت کرد و تعداد افراد درس خوانده بسیار زیاد شد. روزگاری تخصص‌ها تنها برای پاسخ به نیازهایِ تولید تعریف می‌شد و افرادی درس می‌خواندند تا متخصص شوند و کاری را به انجام برسانند. مدرنیسم تخصص را هم از هدفِ نخستین خود دور کرد. تخصص از بین رفت و افراد فراوانی به عنوان متخصص در اجتماع سرگردان شدند. این متخصصانِ سرگردان بیکار ماندند و در جستجویِ کار به هر دری زدند. فراوانی متخصص سبب شد کیفیت تخصص بسیار پایین بیاید و بسیاری از متخصصان با یک انسان عامی یکی شدند. آنها تنها مدرکی  داشتند که پشتوانه‌یِ علمی نداشت و گواهی بر ساده‌انگاری انسان مدرن بود.

در دنیایِ مدرن تعداد دانشگاهها هم بسیار زیاد شد. دولت نتوانست بودجه‌یِ تمام دانشگاهها را بپردازد و ناگزیر اجازه داد تا دانشگاههایِ پولی تاسیس بشود. این دانشگاههای پولی بسرعت در خط سیر افزایشِ «ارزش افزوده» قرار گرفتند و به هر کسی اجازه دادند وارد دانشگاه بشود. گاهی افرادی با هوش بسیار پایین و حتا عقب مانده‌هایِ ذهنی هم اجازه یافتند وارد دانشگاه بشوند. دانشجو تغییر ماهیت داد و به ابزارِ تامین پول برای دانشگاه تبدیل شد. این وضع نخست در دوره‌یِ لیسانس بود. هنگامی که درخواستگر مدرک‌های بسیار بالا زیاد شد، همان دانشگاهها درهایِ دوره‌هایِ فوق‌لیسانس و دکترا را هم باز کردند تا هر کسی توان پرداخت شهریه را داشته باشد بتواند یک یا چند مدرک بالای دانشگاهی بگیرد. فراوانیِ این مدرک‌داران و فراوانی دانشگاهها سبب شد آنها به تدریس بپردازند. پس تدریس در شعبه‌های دانشگاههای پولی در شهرها، بخش‌ها، روستاها و آبادی‌های رو به‌ ویرانی رایج شود. بدینسان مینی‌بوس‌سواری استادان دانشگاه آغاز شد.

امروزه، سحرگاهان که از خانه بیرون بزنی تا گشتی در خیابان بزنی، تنها با یک گروه از انسانهایِ سحرخیز روبرو می‌شوی: استادان دانشگاه که شبانه بیرون آمده‌اند، سر چهارراه‌ها ایستاده‌اند و منتظر هستند تا مینی‌بوس برسد و آنها را به یکی از مراکز دانشگاهِ پولی در شهرها، بخش‌ها و روستاهایِ دورافتاده‌ برساند تا چند ساعتی را در کلاسی بگذرانند و اندک پولی بدست آورند. تردیدی نیست که در آن مراکز هرگز هیچ نشانی از علم و خلاقیت فکری یافت نخواهد شد. مینی‌بوس‌سواری و تشکیلِ کلاس‌های دانشگاهی برای کسب پول آیین دنیای مدرن و یکی از بازی‌های طنز روزگار ماست.

انسان و بیماری‌های همیشگی

انسان و بیماری‌ها

bagerihamidi@gmail.com

 انسان سرگذشت سختی بر روی زمین داشته است. انسان همواره با دو پدیده‌یِ ویرانگرِ «طبیعت» و «انسان‌های دیگر» رویارو بوده است. پدیده‌های طبیعی در شکلِ سرما، گرما، توفان، رانش‌های زمین و بادها همواره بشر را به مرگ کشانده‌اند. کشمکش گروه‌های انسانی با یکدیگر برای بدست آوردن زمین مناسبِ زیستن دلیل دیگر مرگ انسان بوده است. شکننده بودن بدن انسان در برابر طبیعت و انسان‌های دیگر دو پدیده‌یِ بسیار دشوار زندگی بوده‌اند و شاید همواره نیز باشند. انسان‌ها بسیار بیمار شده‌اند و برای رهایی از بیماری‌های سخت به ساختن خرافه پرداخته‌اند. جادوگران، پیران، حکیم‌ها و سرانجام پزشکان برآمد نیاز انسان به رهایی از بیماری بوده است. پیش از گسترش بهداشت در دوران «مدرن» و سپرده شدن بسیاری از بیماری‌ها به فراموشخانه‌یِ کتاب‌های تاریخِ پزشکی، انسان در برابر بسیاری از بیماری‌ها کمر خم کرده و در برابر بیماری‌هایی نیز بر خاک افتاده است.  

زندگی انسان بر روی زمین تا میانه‌های سده‌یِ بیستم براستی دشوار بود. نخستین دلیل دشواری زندگی انسان، طبیعت بود. زمانی بسیار دراز طبیعت پوشیده از بوته‌هایِ گیاهان، درختان، رودخانه‌ها، مرداب‌ها، آبگیرها و دریاها بود. در میان این پوشش گیاهی و آبی، جانوران فراوانی زندگی می‌کردند. انسان درگیری همیشگی با این جانوران داشت. کار و گوشتِ آنها را برای پایداری زندگی خویش نیاز داشت و گاهی در چنگِ مرگبار آنها گرفتار می‌شد. دشواری چنان شدید بوده که گروه‌های انسانی زمانی بس دراز نتوانسته‌اند از نظر تعداد خیلی بزرگ شوند.

دشواری دیگرِ زندگیِ انسان، شکنندگی بدن خود انسان در برابر طبیعت بوده است. هوای همواره دگرگون شونده بیشترین فشار را بر انسان وارد می‌کرد. دگرگونی هوا و نامناسب بودن محیط سبب شکستن انسان می‌شد. دگرگونی شدید و ناگهانی در هوا، خشکسالی و قحطی، پدیدار شدن موجودات بیماری‌زا در محیط زندگی انسان و نبود پاکیزگی در محیط سبب پیدایش بیماری‌های مرگبار برای انسان می‌شد. نبود روش نگاشتن سبب شد از بیماری‌های روزگاران دور نشانی در تاریخ نباشد. با پیدایش نوشتن در میان مردم سومر و یونان گسترش بیماری‌ها در میان مردم نوشته شد.

روزگاری «طاعون» بیماری وحشتناک گروه‌های انسانی بشمار می‌رفت. از میان نخستین نوشته‌های انسان‌ها، نمایشنامه‌یِ «اودیپ شهریار» گسترش طاعون را در شهر تبای گزارش کرده است. مردمِ شهر-کشور «تبای» گرفتار طاعون شده‌اند و پایان زندگی شهر را رو در روی خود می‌بینند. مردم اورپا در میان خود نویسندگانی داشته‌اند که بیماری‌ها را گزارش نمایند. طاعون در سده‌یِ شانزدهم و هفدهم هم مردمِ اروپا را به وحشت انداخته بود. بیماری مالاریا نیز کشتار گسترده‌ای را سبب می‌شد. در ایران به دلیل نبودِ توان نوشتن، نوشته‌ای نیست که گسترش بیماری‌ها را در زمان‌هایِ دور گزارش بنماید. گزارش سفرنامه‌های خارجیان نشاندار گسترش طاعون در ایران در سده‌یِ سیزدهم میلادی است. از دوران قاجار (1796- 1924) گزارش‌ِ بیماری‌ها در دسترس است. بیماریِ پوستی مانند «جزام» انسان‌هایی را از گروهایِ بشری رانده و به فرایندِ مرگ آرام و دردناک در دخمه‌ها و کندخانه‌های باستان در دره‌ها و شیبِ دامنه‌ها کشانده است. کندخانه‌های پیرامون اسپیران در شمال تبریز و پیسدیحلی تپه در سولدوز از یادمان‌های رانده‌شدگی جزامیان از آبادی‌ها در آغاز سده‌یِ بیستم میلادی است. »مالاریا» و «وبا» نیز دو بیماری کشنده‌یِ مردم ایران در دو سده‌یِ گذشته بوده‌اند. گستره‌یِ گستردگی بیماری‌ها چنان بوده که ناگزیر به برگ‌های کتابها نیز راه یافته است، اما در هیچ کتابی از بیماریِ همیشگی و فصلی «سرماخوردگی» سخنی به میان نیامده است. کسی از دشواری رویارویی انسان با سرماخوردگی در روزگار سرد گذشته سخنی ننوشته است.

سرماخوردگی یکی از بیماری‌هایِ گسترده در میان انسان‌هاست. گفته می‌شود که پیداگاه سرماخوردگی ویروس است. ویروس سرماخوردگی باید پیوندی با سرما داشته باشد. سرماخوردگی اغلب در پاییز و گاهی در آغاز بهار در میان مردم گسترش می‌یابد. تب و لرز شدید، بی‌میلی به حرکت و کار، و احساس شدید سرما سه ویژگی سرماخوردگی است. انسانِ سرماخورده نیازمند پاکیزگیِ دست‌ها و پیرامون دهان، خوراک مناسب و استراحت در مکانی گرم است. این نیازها در روزگار مدرن بسادگی پاسخ مناسب می‌یابند، اما در روزگار پیشین دور از دسترس انسان بوده‌اند. سرماخوردگی انسان‌های فراوانی را در گذشته بر خاک افکنده است. جوانان و بزرگسالان تاحدی در برابر سرماخوردگی می‌توانستند ایستادگی کنند و پس از روزهای فراوان بیماری باری دیگر برخیزند. نوزادان و کودکان در برابر سرماخوردگی شکننده‌تر بودند. گستردکی گورهای کوچک در گورستانهای گذشته نشاندار مرگِ گسترده‌یِ کودکان است.

زمستان‌هایِ بسیار دیرپا و سرد، یخبادها، برف سنگین و نبود ابزار مناسب ِ زیستن انسان‌ها را در درازای زمان بیمار می‌کرد. انسان‌های سرماخورده و تب‌دار و لرزان و شکننده را می‌توان در «کندخانه‌های» باستان در میان حیوانات در نظر آورد. می‌توان سپردن انسان به گرمای تن حیوانات را در دخمه‌های کنده‌شده در زیرِ زمین دید. تلاشِ زنان را برای درمان بیمارِ سرماخورده با جوشانده‌یِ گیاهان کوهی می‌توان با چشم خیال تماشا کرد. می‌توان نبود هیچ گونه خوراکی، پاکیزگی، گرما و استراحت برای انسانِ روزگار گذشته را درک نمود. تنها نمی‌توان چگونگی زنده ماندن و ادامه‌یِ نسل بشر را بسادگی درک کرد.

این متن در زمان سرماخوردگی نوشته شد تا سندی برای لرزش خودم در برابر سرماخوردگی باشد و همچنین یادمانی  از انسان‌هایی باشد که در نبود بهداشت، نبود مکانی گرم و نبود روش‌های مناسب درمان در سرمای جانکاه زمستان‌های کهن نتوانستند پای دارند.

جنگل و آتش سوزی

جنگل‌های ایران

آتش‌سوزی در جنگل‌های ایران

ایران در منطقه‌یِ نیمه‌خشک جهان است. ناحیه‌های مرکزی، شرقی و جنوبی این سرزمین به تمامی خشک است. سیستان، بلوچستان، خراسان، یزد، کرمان، بخش‌های بزرگ استان فارس، خوزستان و اصفهان خشک هستند و تنها کوشش جانکاه کشتکاران قسمت‌هایی از این منطقه‌ها را مدت زمان کوتاهی سبز می‌کند.  بخش شمال، یا همان گیلان و مازندران و قسمتی از شمالِ خراسان، پوشیده از جنگل، کشتگاه و چمنزار است. آذربایجان، کردستان، لرستان، کرمانشاه، ایلام و کهکیلویه و بویراحمد هم کوهستانی هستند. بخش‌هایی از کردستان و لرستان نیز با جنگل‌های زیبایی پوشیده شده است.

روزگاری در زمستان‌ها برف سنگینی در منطقه‌های کوهستانی می‌بارید. برف در جاهای دور از تابش مستقیم آفتاب در کوهستانها سراسر سال می‌ماند. باران‌های بهاری کوهستان‌ها و چمنزارها را زیر پوششی از چمن و گیاهانِ شگفت و گلهایِ تماشایی پنهان می‌کرد. آب از چشمه‌های نامداری جاری بود و رودخانه‌هایِ بزرگی در میانگاه کوهها جاری می‌شد. رودهای ارس، جغاتی، تَتووی، کارون، کرخه، زاینده‌رود، اترک و دریاچه‌های اورمیه، بختگان، قم و تالاب‌ها و آبگیرهای فراوانی در این سرزمین چشمان بیننده را نوازش می‌کرد. کوهها جایگاه زندگی جانوران فراوانی بود. در کوههای پوشیده از سبزه و درختِ ایران پستاندارانی چون روباه، گرگ، گراز، خوک، کلمیش، قوچ، بزِکوهی، مارال، آهو و خزندگانی چون مار، مارمولک، سوسمار و لاک‌پشت و پرندگان بیشماری زندگی می‌کردند. صدای گنجشک، بلبل، سِره، کلاغ، بلدرچین، زاغچه، هدهد، باغری‌قره، کبک و شاهین در سراسر روز شنیده می‌شد. طبیعت و اجتماع انسانی در همکاری و ترازِ مناسبی زندگی می‌کردند. انسان‌ها کار می‌کردند و معیار اجتماعی انسان‌ها برای قضاوت درباره‌یِ دیگران «کار» بود. طبیعتِ دارا نیازهای زندگی انسان را در اختیار او می‌گذاشت. انسان نگاهبان طبیعت بود.

با گسترش مدرنیسم و افزایشِ ناگهانی جمعیت، بحران در اجتماع و جغرافیای ایران همزمان پدیدار شد. مصرف‌گرایی، بزرگترین ویژگی مدرنیسم، در ایران به سرعت گسترش یافت. همزمان با رقابت برای مصرفِ  بیشتر، کوشش برای نابودی طبیعت نیز آغاز شد. مصرف‌گرایی در دهه‌یِ پنجاه خورشیدی (دهه‌یِ 1970 میلادی) آغاز شد و میزان و روشِ مصرف‌کردن به یک معیار اجتماعی تبدیل شد. کسانی که مصرف بیشتری داشتند به عنوان دارندگان جایگاه برتر اجتماعی شناخته شدند. کار کردن و تولید به فراموشی سپرده شد و دلالی و مصرف تنها روش زندگی و داشتن پول زیاد تنها هدف زندگی شد.

دگرگونی سیاسی ایران در سالِ 1357 مصرف‌گرایی را شتاب بیشتری بخشید. صف‌های بسیار طولانیِ شهروندانِ ایرانی برای گرفتن نفت، مواد خوراکی و وسایل زندگیِ شهری و سپس مصالح ساختمانی برجسته‌ترین نمودِ مصرف‌گرایی فزاینده در سال‌های نخست حاکمیتِ «حکومتِ جمهوری اسلامی ایران» بود. برجستگیِ گفتمان جنگ و نابودیِ هر گفتمان دیگری در ده سال نخست حکومتِ اسلامی سبب شد مردم روش‌های مدیریت زندگی در دوران مدرن را فرانگیرند. مصرفِ بی اندازه و دندان تیز کردن برای فراهم آوردن پول بیشتر ویژگی اجتماعی زندگیِ مردم ایران شد. بزودی افرادی دریافتند که با نزدیک شدن به نهادهای حکومتی می‌توانند بهره‌یِ فراوانی به چنگ آورند. اندک اندک قشر پولدار سیاستمدار پیدا شد. دگرگونیِ معماری در دهه‌یِ هفتاد خورشیدی (دهه‌یِ 1990 میلادی) بیشتر در راستای سودجویی افرادی ویژه آغاز و گسترش یافت. تمام این دگرگونی‌ها و کشاندن مردم به پشتیابانی از مبارزه‌یِ سیاسی حکومت در گستره‌یِ جهانی سبب دور شدن مردم از توجه به نیازهای خردمندانه‌یِ انسان و فراموش‌کردن آینده در چشم‌انداز همگانی شد.

دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی سبب افزایش شکاف طبقاتی در میان مردم شد. دسترسی یکسانِ تمام مردم به رسانه‌هایِ همگانی گمانِ مردم از جایگاه مالی و اجتماعی خود و آگاهی طبقاتی آنها را دچار پریشانی کرد. پوشیدن لباس یکسان، اودوکلن یکسان و آرایش یکسان تفاوت طبقاتی را پنهان کرد و مردم طبقه‌یِ فقیر را در یک فریبِ تاریخی گرفتار نمود. مردم فریب خورده خود را با افراد طبقات بالا همسان پنداشتند و کارهای آنها را پی‌گرفتند. سفر کردن یکی از پی‌آمدهای این فریب تاریخی است.

سفر افراد طبقات پایین شکل ویژه‌ای دارد. افراد این طبقه پول چندانی ندارند که شب‌ها را در هتل‌ها و مهمانسراها بگذرانند. آنها در کنار جنگل‌ها، پیاده‌روها، چمنزارها و هر کجایِ هموار زمین چادر می‌زنند و آتش روشن می‌کنند تا خوراکی فراهم آورند. این گروه هنگام رهسپار شدن به جای دیگری همه جا را به آتش می‌سپارند. بخش بزرگی از آتش‌سوزی در جنگل‌های ایران نتیجه‌یِ ذوقِ شبانیِ مردم فقیر به آتش‌افروزی است. حکومت باید درباره‌یِ کم‌کردن روزهای تعطیل بسیار زیاد در سال فکر بکند. در تعطیلات میانه‌یِ خرداد 1394 در چهارسوی ایران جنگل‌ها گرفتار آتش بود. جنگل‌های بلوط لرستان نابود شد. بخش اندکی از آتش سوزی‌ها را نیز کسانی برای تبدیل جنگل به زمین‌های کشت و ویلاسازی انجام می‌دهند.

سوزاندن جنگل‌های ایران کاری بسیار وحشتناک است. آتش‌سوزی جنگل‌ها در ایران با ایالات متحده امریکا و استرالیا و کانادا تفاوت بنیادین دارد. در آن کشورها میلیاردها هکتار جنگل وجود دارد. همچنین، حکومت‌های آن کشورها برنامه‌ای برای بازسازی جنگل دارد. در کالیفرنیا هر سال آتش‌سوزی روی می‌دهد، اما بزودی درختان مناسب‌تری کاشته می‌شود. در ایران حکومت گرفتار کشمکش‌های سیاسی است و زمانی برای پرداختن به جنگل و محیط و طبیعت و آینده ندارد. مردم سازمان‌نیافته نیز نمی‌توانند دست به کار شوند. سازمان‌یافتگی مهمترین نشانِ آگاهی اجتماعی مردم یک سرزمین است. مردم باید در حزب‌ها، سازمان‌ها، نهادها و گروه‌ها سازمان‌دهی شوند‌ تا در شرایط بحران بتوانند کاری انجام دهند. از سوی دیگر، حکومت نیز باید ابزار مناسب، مانند هلی‌کوپتر، هواپیما، ماشین‌های آتش‌نشانی و منابع آب کافی برای خاموش‌کردن آتش فراهم نماید.

در این «سرزمینِ سیاست‌زده» رودخانه‌ها خشکیدند، دریاچه‌ها نابود شدند، کوه‌ها و تپه‌ها به معدن‌های پول تبدیل و ویران شدند، باغ‌ها برای خانه‌سازی به سودجویان داده شد، گردنه‌ی زیبای حیران و دهها گردنه‌یِ دیگر به ویلانشینان واگذار شد. آبی نماند و جنگلی نخواهد‌ماند. از طبیعتِ زیبا با جانوران، خزندگان و پرندگانش تنها خاطره‌یِ کم‌رنگی در نوشتارِ نویسندگان و سخنِ سالخوردگان باقی می‌ماند. همه چیز از هم می‌پاشد و گویی خود، ناآگاهانه، کوشش می‌کنیم محیط زندگی خود را به بیابانی خشک تبدیل نماییم. بزودی ایران از منطقه‌هایِ ‌خشک جهان قرار خواهد بود. هواپیماها می‌توانند بخشی از مردم را برای تفریح به ترکیه، قبرس، دوبی، تایلند، مالزی و اورپا ببرند، اما نمی‌توانند هشتادمیلیون نفر را جاکن کنند. مردم ناچار هستند در همین سرزمین بمانند و ناچار هستند از طبیعتِ باقی مانده نگهداری کنند. مردم باید بیاد داشته باشند که نبود طبیعت زیبا و دور شدن مردم از طبیعت نگرانی، هیجان، بیماری و آشفتگی پدید خواهد آورد.

کندوانآ اسکو، آذربایجان

کندوان، کندخانه‌های صخره‌ای در آذربایجان

کندوان، روستایی صخره‌ای

سکونت‌گاه‌های زیر زمینی انسان

انسانِ ایرانی تاریخ معتبری از زندگی پیشینیان خود ندارد. کتاب‌ها و مقاله‌های نادر تاریخی نیز اغلب اعتبار چندانی ندارند و به باورهای ساختگی و خودشیفتگی نویسندگانِ کم‌سواد آلوده هستند. تاریخ درک‌پذیر برای انسان ایرانی از سال 1302 خورشیدی شروع می‌شود. درک تاریخی انسان ایرانی در میان افسانه و تعصب‌های نژادی و اندکی رویدادهای واقعی پنهان است. سکونت‌گاه‌هایِ زیر زمینی انسان در آذربایجان و دیگر مناطق جغرافیایی تنها یادمان‌های بی‌زبانِ زندگی بشر در گذشته ‌هستند. در روزگاران گذشته انسان زندگی دشواری داشت. کندنِ خانه در شیب کوه‌ها و نزدیک به رودخانه‌ها کار شگرف آدمی برای پایداری زندگی گروه‌های کوچکِ بشری بود. کوهستانی بودن آذربایجان سبب شده بود خانه‌ها همواره به شکل تونلی کوتاه در زیر زمین کنده شود. نمونه‌های فراوان این «تونل‌خانه‌ها« در قدمگاهِ آذرشهر، بیناب، وَرُوی (Varovi) در مراغه، روستاهای واسمیش، هربی، بیره، لیقوان، اسپراخون، قَللی باشی، تولاسر، ایرانا، مَتَنه، زومارخان، وَهر، اسپیران، روستاهای پیرامون خیاو (مشکین شهر)، حِله‌وَر و کندوان، و تونل‌خانه‌های بسیار زیاد با نام محلی «کوهول» در دره‌های بی‌نام فروانی در منطقه‌یِ کوهستانی آذربایجان هنوز دیده می‌شود. این «تونل‌خانه‌ها» یادگارهایِ دورانی از زندگی بشر هستند که سکونت‌گاه انسان و حیوان یکی بود. گرمای بدن حیوانات سبب گرمای مکان زندگی می‌شد و در داخلِ آن مکان بشر در سرمایِ کشنده‌یِ زمستان زنده می‌ماند. گذر زمان سبب دگرگونی در شکل و طراحی سکونت‌گاه‌های زیر زمینی انسان شد. سرانجام انسان به ساختن خانه بر روی زمین با چینه‌های گِلی، سنگِ لاشه و ملاتِ گل، چمن‌گِل (turf) و چوب و جگن و تخته و گِل پرداخت. گِل همواره از زمینِ بخشنده بدست می‌آمد و ماده‌ای همیشگی در ساختن خانه بود. با پدیدار شدن خانه روی زمین، در سکونتگاه‌های زیرزمینی تنها گله‌یِ گوسفند و بز نگهداری شد. چنین کاربردِ خانه‌های زیرزمینی در آذربایجان ایران هنوز رایج است. سکونت‌گاه‌های زیرزمینیِ «حِلِه‌ور»، «وَهَر» و «وَرُوی» دارای زیبایی خیره‌کننده‌ای هستند. کندوان اجرای پیشرفته‌ای از «خانه‌کَنی» انسان در داخل صخره‌هاست.

کندوان

کندوان روستایی نامدار در فرهنگ گفتاری مردم ایران زمین است. نام کندوان به دلیل «صخره‌خانه‌ها»یش هر تابستان در سخن گردشگران می‌چرخد. روزگاری دور «آب کندوان» هم بر شهرت روستای شگفت‌انگیز می‌افزود.  می‌گفتند نوشیدن آب کندوان سبب شکستن و یا خارج‌شدن سنگ‌کلیه از بدن انسان می‌شود. قرار گرفتن کندوان در مسیر کوه سهند هم اندک کوهنوردان را در بازگشت از سهند شبی در روستا نگه می‌داشت.  مقاله‌یِ دیوید رال (David Rohl) مصرشناسِ انگلیسی و کارشناسِ باستانشناسی کتاب مقدس «عهد عتیق» با عنوان «کندوان: میعادگاه آدم و حوا» شهرت نام روستای کوچک کندوان را گسترش داد. دگرگونی در ساختار زندگی شهروندی، کندوان را نیز مانند هرجای دیگر این زمین بزرگ دگرگون کرده است.

مکان کندوان

روستای کندوان در شصت کیلومتری و در جنوب باختری تبریز است. بلواری آسفالته از جاده‌یِ تبریز- آذرشهر در یک‌صد متری پلیس راه به سمت جنوب جد‌ا می‌شود و پس از سپری کردن سربالاییِ تندی به شهر جدید سهند می‌رسد. این جاده بدون وارد شدن به شهر سهند، از کناره‌یِ باختری- جنوبی می‌گذرد و سرازیری اسکو را می‌پیماید تا به اسکو برسد. پس از پیمودن اسکو و گذر از میان باغ‌های گردو جاده به روستای اسفنجان کشیده می‌شود. روستای اسفنجان در شش کیلومتریِ اسکو است. جاده از گذرگاه پیچاپیچ میانی روستای اسفنجان می‌گذرد و به سوی خاور می‌رود. دو کیلومتر پس از اسفنجان جاده به یک دو راهی می‌رسد. راه سمت چپ به روستاهایِ اسکندان، آماقان و آستارا ( عنصرود) می‌رود. راه سمت راست به سوی کندوان کشیده می‌شود. این جاده از نزدیکی گورستان و زیارتگاه تازه‌ساز روستایِ «کهنمو» می‌گذرد. روستای کهنمو در داخل دره و در میان درختانِ گردو قرار دارد. روستای کهنمو زادگاه ناصرالدین‌شاه قاجار (16 ژولای 1831- 1 مه 1896) است. جاده به به سوی کندوان کشیده می‌شود.

روستای متروکِ «حِلِه‌ور» (Helle Var)

دو کیلومتر مانده به کندوان جاده از جنوب روستای متروک «حله‌ور» می‌گذرد.  حله‌ور روستایی شگفت در زیر زمین است. خانه‌ها و آغل‌ها و انباری‌ها در داخل سنگِ بستر رسوبیِ زیر زمین کنده‌ شده‌اند. سنگ بستر در دو متری زیر زمین است. باریکه‌ای کوتاه از سطح به زیرِ زمین کنده شده و راه‌ی ورودی خانه است. در سمت چپ این باریکه محل سگ‌ها قرار دارد. محل سگ‌ها به درون نیز راه دارد. طرح کلی خانه‌ها در زیر زمین اغلب به شکل ِ حرفِ U  انگلیسی است. در کناره‌های دیوارِ سنگی در درون، آخورِگوسفندان، خر و اسب و گاهی حیوانی بزرگ مانند گاو دیده می‌شود. این بخش مانند نیم دایره‌ای است که مکان زندگی انسان در میان نیمدایره کنده شده است. در خانه‌های انسانی اغلب تنورِ کوچکی در کف و تاقچه‌ای در دیوار دیده می‌شود. کف خانه‌های انسان‌ها در سطح بالاتری از کفِ آغل حیوانات کنده شده است. ورودی خانه‌یِ انسان روبروی ورودی اصلیِ سازه می‌باشد. در محلِ درها، جای کلون هنوز دیده می‌شود. کف سنگی خانه‌ها سبب شده به جای استفاده از میخ‌طویله برای بستن تعدادی از حیوانات، سوراخی در دیواره‌یِ آخور برای بستن حیوانات استفاده شود. در سقف بسیاری از خانه‌ها روزنه‌ای برای تهویه وجود دارد. این روزنه‌ها بعدها در خانه‌های روی زمین نیز ایجاد و در آذربایجان «باجا» نامیده ‌شدند.

خانه‌ها در زیر زمین اغلب به یکدیگر راه دارند. زندگی قبیله‌ای از روی پیوند مکانی خانه‌ها به یکدیگر قابل شناسایی است. گاهی هشت تا ده خانه به یکدیگر راه دارند. چند سازه‌یِ تکی نیز وجود دارد که تنها یک فضای بزرگ دارد. شاید این فضاها مکان‌هایی همگانی بوده‌اند. در این مکان‌ها نیز دور تا دور فضا را آخور کنده‌اند.

سولطان داغی، ارشدچمنی و کوه سهند

انتهای جاده‌ی کندوان به سوی کوه سهند کشیده شده است. دره ای با شیب ملایم از کندوان به شرق کشیده می‌شود. مسیر دره نخست از جنوب کوه سلطان می‌گذرد. بالای کوه سلطان گورستان مردم روزگاران ناشناخته است. اولین روز مهر، گله‌داران گله‌هایِ گوسفند و بز خود را به بالای سولطان‌داغی (کوه سلطان) می‌برند تا نخستین پرتو خورشید بر آنها بتابد. تابش خورشید سبب می‌شود بیماریها از گوسفندان دورگردد. آیین اول مهر سولطان داغی، گاوکشی در اسفنجان در سی‌وششمین روز بهار و آیین شیربرنج‌پزان روستای بیل در چهل‌وپنجمین روز بهار یادگارهایِ آیین «مهرپرستی» (میترائیسمِ غربی) در سرزمینی است که مردمانش پیش از اسلام دین نداشتند و با تکیه بر تقدسِ پدیده‌های طبیعی مانند «خورشید، آبِ چشمه‌ها، سرچشمه‌یِ رودخانه‌ها، تک درخت، تک‌سنگ‌های بزرگ و سوراخ‌دار، و سرانجام انسانهای یگانه با نام پیر» زندگی خود را در میان هراس همیشگی از پدیده‌های طبیعی پیش می‌بردند.

پس از گذر از سمتِ آفتابگیر سولطان‌داغی، چمنزار زیبایی به نام «ارشدچمنی» گسترده شده است.برفاب کوههای پیرامون دره به سویِ دره می‌مُخد و در چمنزارِ ارشدچمنی رودخانه ای را تشکیل می‌دهد. بخشی از برفابِ ارشدچمنی با لوله‌کشی به کندوان منتقل می‌شود و در کندوان به عنوان «آب معدنی دارای خاصیت شکستن سنگ کلیه» به مردم نوشانده می‌شود. از آن چشمه‌یِ آب دارای خاصیت شکستن سنگ کلیه امروزه هیچ نشانی نمانده است. پس از ارشدچمنی و پس از پیمودن پانزده کبلومتر در همان دره،  انسان به کوه سهند می‌رسد. پایان دره جویبار پر آبی بنام «بایندور چایی» و پس از آن کوه سهند است.

کندوان

کندوان روستایی در میانه‌ی دره‌ای است که از سهند آغاز و از روستاهای کندوان،کهنمو، اسفنجان گذر می‌کند و در اسکو باز شده دشت خسروشاه را تشکیل می‌دهد. کندوان درسمت آفتابگیر دره‌ای دیده می‌شود. صخره‌های مخروطی شکل در ردیفی از پای دره تا میانه‌ی کوه کشیده شده‌اند. ردیفها نزدیک به هم هستند و فاصله‌یِ ردیفهای صخره‌ها گاهی به چشم نمی‌آید. هر ردیف صخره از مجموعه‌ای سنگ‌های رسوبی هِرم‌شکل تشکیل شده که شبیه لانه‌ی موریانه هستند. مردم خانه‌های خود را در این صخره‌ها کنده‌اند. مردم محلی به صخره‌ها «کِران» (Keran) می‌گویند. هر خانواری اغلب اتاقی در پای صخره کنده و از آن به عنوان طویله یا انباری استفاده می‌کند. محل زندگی انسان در طبقه‌یِ بالای این طویله‌ها و انبارهاست. تمام اتاق‌ها، انباری‌ها و طویله‌ها دارای طرحی یکسان هستند. اتاق‌ها اغلب چهارگوش هستند و سقفی کوتاه دارند.ثروتمندترین خانواده‌ی روستا چهار اتاق دارد. فقیرها نیز تنها یک اتاق دارند و انباری و طویله‌هایشان در سمت شرقی روستاست. اتاقها در سطح‌های گوناگون صخره کنده شده‌اند و به همین دلیل در تعدادی از صخره‌ها چندین خانواده زندگی می‌کنند.

بر پایه‌یِ گفته‌ی آقای صمد ابراهیمی، مدیر مدرسه و رئیس شورای ده، تعداد 137 خانوار در روستا زندگی می‌کنند. هنگامی که فرماندار یا بخشداری آرد یا کود شیمیایی پخش می‌کند، تعداد خانوارها بیش از 150 می‌شود. در میانگاهِ خانه‌هایِ صخره‌ای و رودخانه، نزدیک به رودخانه‌یِ ته دره ساختمانهایی با سنگ و آجر ساخته شده‌اند. این ساختمان‌ها اغلب مغازه هستند و ساکنان کندوان در آنها گیاهان دارویی و خوراکی، گردو و بادام، عسل و صنایع دستی بافتنی مانند گلیم، ورنی، کلاه و جوراب پشمی و نیز سفال می‌فروشند. غیر از گیاهان دارویی وگردو و عسل، باقی فروختنی‌ها از شهرهای دیگر آذربایجان به کندوان برای فروش آورده می‌شود.  

روستای کندوان از دور بسیار دیدنی است. صخره‌های مخروطی در کنار هم پیوسته و گاهی جدا جدا از دامن کوه سر برآورده‌اند و در سراشیبی تند کوه به صورت پله پله پایین آمده‌اند. دورنمایِ صخره‌ای مجموعه‌یِ کندوان شباهتی شگرف به عکسی گرفته‌شده از قله‌هایِ کوههای بلند کوهستان‌ها از داخل هواپیما دارد. فرم کلی مجموعه، تکرار یک مخروط سنگی در ردیف‌های موازی هم است. صخره‌های مخروطی کندوان از «سنگ توف» شکل گرفته‌اند. این صخره‌ها نرم هستند و براحتی با ابزار سنگ‌تراشی کنده می‌شوند. از دور سوراخ‌هایی به شکل حفره‌های کوچک در سطح بیرونی صخره‌ها دیده می‌شود. این سوراخ‌ها پنجره‌های اتاق‌هاست که سنگ‌تراش‌های کهن از درون در دیواره‌یِ اتاق‌ها ایجاد کرده‌اند تا روشنایی و هوا در اتاق جریان داشته باشد.

وجود حفره های طبیعی در بسیاری از «مخروط‌صخره‌ها»، نرمی جنسِ صخره‌ها و تونل‌های ایجاد شده از آب باران در پیچاپیچ سنگ‌ها برای انسان دوران بسیار گذشته از نظر مسکن‌گزینی دعوت‌کننده بوده است. انسان روزگار بسیار کهن به تقلید از حیوانات، کندن مسکن در زمین را نخستین روش خانه‌داری خود یافته است.خردمندی انسان سبب شده از روزگاران نخستین در حفره‌های طبیعیِ سنگ‌ها و صخره‌ها دگرگونی انجام دهد تا مکانی را مناسب نیازهای خود ایجاد کند. نزدیکیِ روستای حِله‌ور به کندوان چنین گمانی را پدید آورده است که ساکنان حله‌ور از نم شدید و رطوبت فضای زیر زمین گریخته و به صخره‌های کندوان پناه آورده‌اند. درباره‌یِ زمان آغاز زندگی انسان در حله‌ور و کندوان هیچ سند معتبری وجود ندارد. تنها با اشاره به مقاله‌یِ دیوید رال (‌David Rohl) می‌توان به گمان دریافت که شاید خانه‌های زیرزمینی پراکنده در پیرامون کوه سهند از نخستین مکان‌های زندگی انسان بر روی زمین باشند.    

ساکنان کندوان اغلب موهای خرمایی رنگ، چشم‌های زاغ و یا میشی، چهره‌ای گندمگون و اندامی کشیده دارند. مردم کندوان به زبان ترکی سخن می‌گویند و پیران روستا می‌گویند که پیش از تقسیم اراضی 1342 وجود زبان دیگر و مکان دیگری را هرگز نشنیده‌ بودند. مردم کندوان تنها با مردم کهنمو بر سر سهم آب از رودخانه‌یِ کندوان کشمکش همیشگی داشتند و گاهی با شبانان روستاهایِ آستارا، آماقان و اسکندان در کوه برخورد می‌کردند. آنها برای درو کردن علوفه و دزدی گوسفند و بافه‌های گندم به ییلاق‌های پیرامون کوه سهند و گاهی به مراغه هم می‌رفتند. پس از  گسترش راه‌ها و جاده‌های ارتباطی و دسترسی به رادیو در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، مردم کندوان از مکان‌های دیگر زندگی انسان باخبر شدند. زبان ترکی مردم کندوان همان زبان ترکی تمام مناطق آذربایجان است. تنها واج‌ (ق) را از ژرفای گلو تلفظ می‌کنند و واج‌ِ غلطان (ر) را مانند تمام مناطق روستایی با تکرار بیشتری تلفظ می‌کنند. روزگاری که مردم گله‌داری می‌کردند و اندک کشت و کشاورزی داشتند، قیافه‌هایی سخت لاغر، تکیده، سوخته، بادخورده و عبوس داشتند. امروزه نیمی از ساکنان قیافه‌های باستانی را نگه داشته‌اند، نیمی دیگر سیمایی «نیمه‌شهری» پیدا کرده‌اند. در جامعه‌یِ بسته‌یِ کندوان، زنان بیشترین دشواری کار و سختی زندگی را  به دوش داشتند. زنان تا سن پانزده شبانی می‌کردند. در چهارده تا هفده سالگی به خانه‌یِ شوهر می‌رفتند و در آنجا راههای کوهستانها را می‌پیمودند تا به گله برسند، شیر بدوشند و با شیر را با خر به روستا بیاورند. درست کردن خوراکی ساده در خانه، گذاشتن خوراکی به خورجین شبان، تهیه‌ی علف برای دام‌های مانده در خانه، زاییدن و بزرگ کردن بچه همه با زنان بود. از این زنان شگفت‌انگیز هنوز تعدادی در کندوان زندگی می‌کنند. دشواری کار و زیستن در میان کوه‌ها و سنگ‌ها سبب شده در سی‌سالگی سیمای پیرزنی هشتاد ساله را داشته باشند.

مردم کندوان ترکیبی ایلاتی و عشایری بزرگ نداشته‌اند. آنها به شکل خانواده‌های تاحدی بزرگ و بنام «طایفه» شناخته می‌شوند. طایفه‌های شناخته‌شده‌یِ کندوان ذاکری، کیانی، صدری، ناصری، صباحی، اکبری، اختری، خدایی، زمانی، رحمانی، قاسمی، عابدینی، مولایی، نورانی، بیابانی، نایینی، احمدی، اسماعیلی، محمدزاده، انوری، بابایی، محبی و فتحی هستند.  ملایِ کندوان همواره از طایفه‌یِ ذاکری بوده است. طایفه صباحی بیشتر چوپان، طایفه عابدینی فرشباف، طایفه قاسمی دامدار و طایف‌های دیگر کشاورز یا کارگر بوده‌اند. چند طایفه هم، مانند طایفه‌یِ اکبری، از مکانهای دیگر به کندوان کوچ کرده و ساکن شده‌اند.

امروزه رفتن گسترده و بسیار زیاد گردشگران به کندوان سبب فرو ریختن صخره‌ها، در هم شکستن خانه‌ها و پخش پلاستیک و آشغال شده است. در روستای کندوان در کنار حمامِ صخره‌ای، اتاقی در درون صخره کنده شده که افراد پس از حمام آنجا می‌رفتند تا بدنشان بین گرمای حمام و سرمای بیرون به سازگاری طبیعی برسد. امروزه حمام و اتاق صخره‌ای در میان آشغال و گرد و خاک از دید انسان پنهان شده‌است. سر بر آوردن فروشگاه‌های بدشکل، تبدیل دره به مکانی برای آلونک‌هایی برای فروش مواد کهنه و اغلب غیربهداشتی سبب مرگ تدریجی «کران‌های» کندوان شده است. در سال 1376 جاده‌یِ ورودی کندوان را سنگ‌چین کردند تا مردم پیاده وارد کندوان شوند. اکنون خودروهای سبک و سنگین از روی آن سنگ‌فرش حرکت می‌کنند و لرزش شدیدی را تولید می‌نمایند. دود، گازهای سمی و سرب در کنار آلودگی گردشگران سنتی سبب ویرانی کندوان می‌شود. در روزهای جمعه و روزهای تعطیل ترافیک سنگین خودروها در گذرگاه باریک کندوان زندگی ساده‌یِ مردم را بر می‌آشوبد و روستای باستانی را به پرتگاهِ ویرانی می‌کشاند. مدیران تعدادی از اداره‌ها و سازمان‌های دولتی مانند هر جای تفریحی و گردشگری دیگر در «کندوان» نیز حاضر شده‌اند و «کران»هایی را خریده‌اند تا قیمت‌خانه ها را افزایش و دلالی را گسترش دهند. هتل لاله‌یِ کندوان هم وصله‌ای ناجور در مجموعه‌یِ کندوان است.

کندوان یادگاری از دوران بسیار کهن زندگی انسان بر روی زمین است. شکل و کالبد روستایِ دوره نوسنگی و رفتار اجتماعی فرهنگ آن با قرارداشتن زن در مرکز کار و کوشش بدون دگرگونی بزرگ به همان شکل نخستین به دوران ما رسیده بود. کندوان مکانی آرمانی برای تماشایِ شکلی از زندگی ده هزار سال پیش انسان روی زمین است. این مکان شگفت انگیز زیر چرخهای خودروهای سنگین و سبک بر خود می‌لرزد و فرو می‌ریزد. سازه‌یِ صخره‌ای مسجد کندوان روزگاری زیباترین سازه‌ی‌ِ روستا بود. مسجد فرو ریخته و خانه‌های زیبای پیرامونش به فروشگاه صنایع دستی تبدیل شده است. خانه‌یِ ملای روستا با بالکن سفید رنگ و پنجره‌های کوچکش به تمامی ویران شده است. ویرانی در گسترش بسیار شتابنده است و مردم هم هیچ پیوند اجتماعی با هم ندارند تا با تشکیل گروه، حزب و سازمان از ویرانی کامل کندوان پیشگیری نمایند. کندوان مانند بسیاری از مکان‌های روزگار کهن در ایران زیر چرخهای خودروهای مردم «قهرمان» و «حماسه‌ساز» نابود می‌شود و طبیعت پیرامونش به آشغالدانی کثیفی تبدیل می‌شود. آیا می‌توان کندوان را نجات داد؟