شب یلدا، شب چله، تاریخ شب یلدا، تاریخ شب چله، هندوانه، مقاله، باقری حمیدی

شبِ یلدا، تولد خورشید بی‌پایان

عبداله باقری حمیدی

  1. آیین

آیین مبارزه‌یِ آشکار انسان با سکون و مرگ است. آدمی در درازایِ «زمانِ‌گذشته» همواره خطر مرگ را پیش چشمانش حس‌کرده‌است. از دورانی که آدمی نوشتن نمی‌توانسته، آگاهی چندانی در دست نیست. از زمانی که تاریخ زندگیِ آدمی با نوشتن‌آغاز شده، نویسندگانِ بزرگ هراس انسان را از مرگ و روش‌هایِ آدمی را برای گریز از مرگ و حسِ مرگ نوشته و نیز راههایی برایِ فراموش کردن مرگ به انسان آموخته‌اند. بر اساسِ نوشته‌هایِ ارزشمند نویسندگان، آدمیان اجرایِ آیین‌ها را بهترین راه برای امیدوار کردن انسان‌ها به زندگی یافته و اجرا کرده‌اند.

اجرایِ «آیین» نیازمند گردآمدنِ همگان در یک مکان است. آیین روشی جمعی برای اجرای نمادین مبارزه با نیستی و امید به زندگی است. آیین‌های ماندگار همه با شرکت گروههای بزرگ مردم اجرا شده‌اند و هنوز هم اجرا می‌شوند. زمانی که تمام انسانها یکجا گرد می‌آیند، با یکدیگر به گفتگو می‌پردازند، به همدیگر کمک می‌کنند و از زبانِ رهبران آیین می‌شنوند که زندگی همچنان ادامه خواهد یافت. آیین را هیچ انسان تنهایی نمی‌تواند اجرا کند. «نوشتن» تنها آیین فردی است که نویسندگان اجرا می‌کنند و برای همگان تقدیم می‌نمایند.

در آیین جنبه‌یِ اجتماعیِ شخصیتِ انسان با شخصیتِ اجتماعیِ دیگران پیوند می‌یابد. هراس از مرگ و نیستی در تنهایی به سراغ انسان می‌آید. هنگامی که انسانی در میان هزاران انسان دیگر است، ترسی از مرگ ندارد. او هستی خویش را به هستی دیگران پیوند می‌زند و به یاری دیگران امید می‌بندد. جماعت انسان‌ها با اجرای آیین‌ها توانسته‌اند خود را از گزند طبیعتِ مرگبار، سرما و گرمایِ کشنده و همچنین آزمندی انسانهای دیگر برکنار بدارند.

اجرای آیین روشی برای کسب هویت نیز بوده است. هنوز نیز ملت‌ها خود را مالک برخی آیین‌ها می‌پندارند. اجرای مشترک آیین میان مردم یک قوم یا یک ملت هویتی تاریخی به آنها می‌دهد. آیین‌ها «داراییِ فرهنگی» انسانها هستند. شب یلدا آیینی است که قوم‌ها و ملت‌های فراوانی در جهان به اجرای آن می‌پردازند و از این راه به احساس یکپارچگی با یکدیگر دست می‌یابند. جزییات آیین شب یلدا و آیین‌های دیگر دارای ویژگی‌هایی است که از طبیعت سرچشمه گرفته‌ و به علت ماندگاری جاودان طبیعت در میان قوم‌ها و ملت‌های جهان جاودان مانده‌اند. آیین‌ها انسان‌ها را یکجا گرد می‌آورند. در شب یلدا نیز انسان‌ها در قالبِ خانواده‌ها یک جا گرد می‌آیند تا طولانی‌ترین شب سال را به روز برسانند. آیین شب یلدا از پایدارترین آیین‌های بشری است. جشن گرفتن شب یلدا تاریخی کهن دارد.

  1. یلدا

یلدا واژه‌ای سُریانی است. این واژه در گفتار اعراب سوریه‌ی تحت حکومت امپراطوری رُم به شکل تولد، میلاد، ولادت و ولد درآمد. در میان فرهنگ‌هایِ‌غربی نیز، کلمه‌ی نوئل ریشه در همین واژه‌ی یلدا دارد. اقوام دیرین هندو ایرانی و هندو اروپایی از روزگاری دور، طولانی‌ترین روز را در اول دی‌ماه با عنوان تولد خورشید جشن می‌گرفتند. تشخیص دقیق تغییر زمان شب و روز در آن روزگار شگفت‌انگیز به نظر می‌رسد. با این حال، این تشخیص درست انجام گرفته و از گذشته‌های دور بدان اشاره رفته است. ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه می‌نویسد «روز اول ماه‌دی، خور روز نامیده می‌شود (ص 255)». در برهان قاطع (جلد چهارم) نیز آمده: یلدا شب اول زمستان و شب آخر پاییز است که اول جدی و آخر قوس باشد، و آن درازترین شب‌هاست در تمام سال، و در آن شب و یا نزدیک به آن شب، آفتاب به برج جدی تحویل می‌کند، (صص 8- 2447). این نوشته‌ها توصیف واقعیتی ماندگار است، اما یلدا تاریخی به درازای حضور انسان بر روی زمین دارد.

  1. تاریخ یلدا

ایرانیان یلدا را از بابلی‌ها یاد گرفتند و آن را پس از سال‌ها برگزاری با عنوان تولد خورشید و یا تولد خود مهر (یا میترا) به قالب آیین‌های مردمی درآوردند. تردیدی نیست که شب چله (یلدا) یادگار انسان‌های گله‌دار است. سرمای زمستان و امکان تمام شدن علوفه تنها برای انسان گله‌دار معنای وحشت‌بار دارد. انسان‌گله‌دار از طولانی شدن شب‌ها در پاییز متاثر می‌شود و نیایش می‌کند تا خورشید نیروی تازه گیرد- باری دیگر متولد شود- و امید انسان‌ها همچنان برای پاسداشت زندگی، پرنشاط و شاد باقی بماند. تولد خورشیدِکودک، یا میترا را با تمثیلی از تولد کودک آدمی بیان نموده‌اند. نخست روزهای وحشتبار و سرد باید بگذرد تا بتوان کودک را شستشو داد. این دوره چهل روز طول می‌کشد، نامش نیز چلّه‌ی بزرگ است. واژه‌ی چلّه هم به معنای سردی است و صورت انگلیسی آن chilling هنوز رایج است. عدد چهل زبان پارسی نیز، علاوه بر تشابه آوایی با چلّه، مدت زمان چله را نیز نشان می‌دهد. چلّه‌ی کوچک هم بیست روز است. اگر کودکی این دو چله را پشت سر بگذارید، دیگر از خطر مرگ گریخته و رو به گرمای زندگی و نور آن وارد شده است، زیرا مهر (میترا) نگهبان اوست. میترا، خدایی بود که از نور مطلق ساخته شده بود، پس خورشید به آن منسوب می‌شد. آتش نیز که یکی از عناصر چهارگانه‌ی هستی به شمار می‌رفت، به نام میترا مورد تقدیس و احترام قرار می‌گرفت. رنگ‌های سرخ، زرد، نارنجی و طلایی از رنگ‌های منسوب به میترا (مهر) شمرده می‌شد و میان جانواران قوی‌ترین و زیباترین آنها یعنی شیر به میترا (مهر) منسوب می‌شد. از این روی شیر و خورشید منسوب به میترا، خدای روشنایی و گرمی و زندگی برای ایرانیان تا چهل سال پیش مورد احترام بود. از میان گیاهان نیز، لوتوس (نیلوفر آبی)، گل ارغوان و گل آفتاب‌گردان از مظاهر میترا (مهر) یا خورشید بوده و بهترین فلز یعنی طلا هم با نام او تداعی می‌شد. این ویژگی‌ها در انتخاب هندوانه به عنوان میوه‌ی خاص شب یلدا تأثیر داشته است.

  1. هندوانه

خوردن هندوانه را به دلیل تأثیر آن در از بین بردن ترس و لرز سرمایِ زمستانی ذکر کرده‌اند (ابوریحان بیرونی). این تعبیر درست به نظر نمی‌رسد، زیرا اول دی زمان عادی برای خوردن هندوانه نیست. این عمل در زمانی غیرعادی انجام می‌گیرد، پس باید رمزی در آن باشد. به گمان من، شکل و رنگ هندوانه در انتخاب آن مؤثر بوده است. شکل کروی هندوانه نشانی از زمین و خورشید است. رنگ سبز پوست هندوانه یادآور سرشاری رویش و زندگی بر روی زمین است. اندرون سرخ رنگ آن نیز یادآور سرخی خورشید است. زمین و خورشید در هندوانه جمع آمده‌اند. همچنین هندوانه نشانه و یادگاری از تابستانِ گرم است. هندوانه را نگه می‌داشتند تا این باور پایدار بماند که تابستان هرگز نمی‌میرد، و اگر مدت زمانی ناپدید می‌شود، در درون خود دانه‌های رویش را نهفته دارد. با ریختن دانه‌های آن به خاک، سرسبزی بار دیگر سر بر خواهد آورد. خوردن هندوانه در شب یلدا، تا حدّی در تمام مناطق ایران همچنان پابرجاست.

  1. یلدا در کشورهای دیگر

بر پای داشتن جشن شب یلدا در کشورهای دیگر هم سابقه دارد. در یونان باستان، دیونیزوس (در بعضی شهرها با نام باکوس شناخته می‌شد) با گردونه‌ای که دوازده پلنگ آن را می‌کشید، آورنده‌یِ شادی بود. دیونیزوس، خدای شراب و زندگی، همزمان با پایان پاییز و آغاز زمستان وارد شهرها می‌شد و با خود شادی می‌آورد. هنگامِ سختی و در تنگنای زندگی، یونانیان باستان خواستار پدیدار شدن دیونیزوس می‌شدند. در نمایشنامه‌های اودیپ شهریار و آنتیگونه، هر دو از نمایشنامه‌نویس شهیر یونان- سوفوکل (490- 405 ق. م) همآوازان، آمدن دیونیزوس را نیایش می‌کنند.

در رم باستان، همزمان با یلدا جشن خورشید شکست‌ناپذیر برگزار می‌شد. گفته می‌شود که امپراطور هلیوگابالوس این آیین را از مناطق روم شرقی اقتباس و در امپراطوری رایج کرده بود. با گسترش مسیحیت، و در قرن چهارم میلادی، جشن یلدا را جشن کریسمس نامگذاری کردند و چنین قرار شد که یلدا یا تولد خورشید، همان تولد مسیح باشد. به طور معمول، ششم ژانویه را جشن کریسمس می‌پنداشتند زیرا اعتقاد داشتند مسیح در چنین روزی غسل تعمید شده است. در سال 350 میلادی، در رُم بیست و پنجم دسامبر را کریسمس نامگذاری کردند که به تدریج کلیسا نیز با آن موافقت کرد. این روز فقط چهار روز پس از شب یلدا بود و دلیل این تفاوت نیز اشتباه در محاسبه بدون حساب کردن سال‌های کبیسه بوده است. بسیاری از آیین‌های شب یلدا مانند افروختن آتش، تزیین درخت، پوشیدن لباس سرخ رنگ، و درست کردن افرادی به نام بابانوئل یادگار آیین‌های شب‌ِیلدا در روزگار امپراطوری رُم می‌باشد. درخت کریسمس با ستاره‌ای در بالای آن تقلید اندیشه‌یِ ایرانیان باستان است. ایرانیان اعتقاد داشتند که مهر بالای درخت کاج متولد شده است.

در این سوی زمین، مردم گله‌دار از روزگاری بی‌نشان شب چله را جشن گرفته‌اند. این شب پایان کوتاهی روز و آغاز دراز شدن روز است. از شب یلدا امید به روزهای گرم با خورشید زندگی‌بخش در آسمان مردم را شاد کرده است. این شادی شایسته‌یِ جشن گرفتن بوده است.

  1. شبِ یلدا در دنیای امروز

امروزه، پس از سپری شدن هزاران سال و رنگ باختن بسیاری از باورها و اعتقادات فرامادی، آیین جشن شب یلدا همچنان پایدار مانده است. شب یلدا، نیرویی است که انسان‌های گسیخته از هم را یکجا گرد می‌آورد. خوردن هندوانه یادگار آیین کهن است، اما بیشتر نقطه‌ای است که توجه انسان‌ها را در یکجا گرد می‌آورد. شب یلدا، زمان رهایی انسان از روزمرگی زندگی است. یلدا واژه‌ی شگفتی است که انسان را به اندیشیدن می‌کشاند و در پرتو اندیشه‌های جدید راه‌های تازه و روشنی را در تیرگی هستی به انسان باز می‌نماید. یلدا خود امید است و امید، درست مانند اصل این آیین، یعنی میترای شکست‌ناپذیر نابود شدنی نیست.

  1. یلدا در میان هراس و امید و دگرگونی‌های سال 1401

در چهل و چهار سال حکومت روحانیون شیعه در ایران، رودخانه‌های جاری کشور همگی خشکیده، دریاچه‌ها و تالاب‌های بزرگ خشک شده و به خاطره‌ای تبدیل شده‌اند. جنگلهای گیلان، مازندران، قره‌داغِ آذربایجان، جنگل‌های بلوط لرستان و جنگلهای اورامانات کردستان بر اثر آتش‌سوزی‌ها و قطع درختان به شدت آسیب دیده‌اند و در تهدید نابودی کامل هستند. در محیط زیست کشور نشان اندکی از صدها گونه‌ی جانوری باقی مانده است. ویرانی به خاک هم رسیده و به دلیل استخراج معدن کوهستان‌ها همه در حال ویرانی هستند. وضع اقتصادی کشور بشدت آشفته است. افزایش سرسام‌آور قیمت کالای اساسی، بحران نرخ ارزهای خارجی، بی‌ارزش شدن پول ملی و نبود هیچ روزنه‌ای برای بهبود مردم را در یک پریشانی فکری قرار داده است. پول فراوانی به دست تنها ده درصد مردم افتاده و این گروه کوچک با هدایت پاندولی پول به سمت خرید و فروش ماشین، زمین، مسکن و طلا (در شکل سکه‌های بهار آزادی) سبب تورم بی‌سابقه‌ای در نرخ اتوموبیل، مسکن و زمین شده‌اند. شکاف طبقاتی چنان گسترده شده که دیگر امکان ایجاد پلی برای نجات طبقه‌ی پایین و متوسط به نظر نمی‌رسد. فساد مالی در شکل دزدی‌های چند هزار میلیاردی و فساد اداری در شکل رشوه گفتمانِ رایج در جامعه است. فرهنگ کشور از هم پاشیده و هیچگونه روح ملی برای یکپارچگی مردم نمانده است. رفتار مردم در مسابقات فوتبال جام جهانی قطر بخوبی از هم گسیختن روح ملی را آشکار کرد. نخواندن سرود حکومتی روحانیون شیعه، خوشحالی مردم در باخت تیم حکومتی در یک بازی فوتبال، و مسخره شدن گروه تماشاگران اعزامی از طرف حکومت به قطر توسط رسانه‌های جهان همه نشانه‌هایی از فروپاشیدن روح جمعی در مردم ایران بود.

به دلیل تمام این عوامل ویرانگر، امسال از 22 شهریور مردم ایران به پیشگامی دانشجویان، جوانانِ فرهیخته، هنرمندان، ورزشکاران و کنشگران سیاسی اعتراضی تاریخساز را بر علیه حکومت روحانیون شیعه آغاز کرده‌اند. خواسته‌یِ این جوانان و کنشگران دگرگونی بنیادین در سیستم حکومتی است. حکومت نیز از نیروی سرکوب خویش استفاده می‌کند. صدها جوان کشته شده‌اند، هزاران جوان فرهیخته بازداشت شده، گروهی هنوز زندانی هستند و دو نفر اعدام شدند. در چنین فضایی نمی‌توان برای پاسداشت یک آیین کهن شاد شد. من گردآمدن خانواده‌ها را در یک مکان محترم می‌شمارم، اما یاد جوانان کشته‌شده، زندانی و نگران را نمی‌توانم از فکرم دور بدارم. هنگام نشستن در یک خانه، به خانواده‌های سوگوار و نگران هم فکر بکنیم.

زندگی آدمی، تمثیل، داستان تمثیلی، باقری حمیدی

زندگیِ آدمی

خداوند زمین را آفرید، آسمان را بر افراشت، خورشید و ماه و ستارگان را برقرار ساخت، چون مکان آماده گردید، اراده فرمود جانوران و انسان را در روی زمین به تماشا گذارد.

نخست، خر را آفرید وآن را فرمود: تقدیر تو این است که همواره در کارهایِ دشوار باشی، بارهای سنگین بر دوش بکشی، کمرت در زیر بارِ کار خم گردد، گاه‌گاه انسان نیز بر گرده‌یِ تو بنشیند، و زمانِ آرامشِ تو تنها با مرگت فرا آید. پنجاه سال هم عمر تو باشد.

خر گفت: بر اراده‌یِ خالق سخنی نمی توان گفت، اما با چنین زندگیِ دشوار، باور ندارم دوام‌آورم. سی سال را کم نمایید.

خواستِ خر پذیرفته‌ آمد و عمرش بیست سال مقدرگشت.

دیگر سگ را آفرید. آن را هم فرمود: جایگاهِ تو در بیرون است. در سرما و در گرما، خارج از سکونتگاهِ انسان به نگاهبانی خواهی بود. آرامش انسان را تو باید فراهم‌آوری. زمانی که انسان به آسایش و یا به خواب است، تو بیدار می‌مانی تا انسان ایمن از ویرانگرانِ زندگیش دمی بیاساید. گله‌یِ گاو و رمه‌یِ گوسفندانش را پاسبان تو می‌باشی. سی سال هم عمر خواهی‌کرد.

سگ گفت: امید دارم سخنِ من هم درشت ننماید، اما با چنین زندگیِ دشوار سی سال بسیار دراز می‌نماید. پانزده سال کم نمایید.

خواستِ سگ نیز پذیرفته شد و عمرش پانزده سال مقدرگردید.

و میمون را آفرید: چابک و خنده‌آور. آن را فرمود: خانه و مسکن نخواهی داشت. در جنگل ها خواهی ماند. از روی این شاخه به آن شاخه‌یِ دیگر خواهی پرید. گاه گاه میوه‌ای به چنگِ تو خواهدآمد. نقشِ تو خنداندنِ آدمی خواهد بود. بیست سال نیز عمر خواهی داشت.

میمون گفت: قصدِ من جسارت بر اراده‌یِ آفریدگار نیست. باری، با چنین زندگی دربدر بیست سال بسیار دراز می نماید. ده سال کم کنید که بتوانم تحمل نمایم.

خواستِ میمون نیز پذیرفته شد و عمرش ده سال مقدرگشت.

آنگاه انسان را آفرید: پر شکوه و زیبا. با قامتی افراشته رویِ دو پا راه رفتن گرفت و سبب رشکِ آسمانیان وباشندگانِ زمین شد. انسان را فرمود: هر آنچه در دریا و خشکی و آسمان در حرکت است از آنِ تو می‌باشد. در سایه‌سارِ درختانِ تنومند خواهی‌آرمید، از میوه هایشان خواهی‌خورد، ماهیان و پرندگان نیز اسیرِ تورِ فکرِ تو خواهند بود. تاجِ آفرینش ما تو هستی. بیست سال هم عمر خواهی داشت.

انسان، گله‌مند از کوتاهی عمر، گفت: با این همه سعادت که برایِ من مقدر فرمودی، گمان دارم بیست سال فرصت بسیار کمی باشد. زمان عمرِ مرا طولانی‌تر فرما.

خداوند فرمود: تعدادِ سال‌هایِ مقدر شده میان شما تقسیم شد.

انسان گفت: می‌دانم، اما آن سال‌هایی را که خر، سگ، و میمون نخواستند به من ارزانی دار.

خواستِ انسان برآورده‌شد: هفتاد و پنج سال زمانِ زندگیِ او شد و او- انسان- زیستن خویش را آغاز نمود. نخست، بیست سال زندگیِ سراسر شاد و سرشار از آزادی و رهایی را زیست. با لبخندِ او سپیده سر می‌زد و با افتادنِ پلکِ چشمانش، آفتاب غروب می‌کرد. به خواستِ او همه چیز فراهم می‌شد. به اراده‌یِ او بازی آغاز و به خواستِ او به سرانجام می‌رسید. بیگانه با غم و اندوه، انسان بیست سالِ اول را به پایان رساند.

سپس استفاده از سی سالِ امانت‌گرفته از خر را آغاز کرد. مسکنی فراهم آورد، همسری اختیار کرد، چون خر بار برد، کمرش زیر سنگینی زندگی خم شد. هرگز شادیِ زندگی را نچشید. تنها کار کرد و با عرقریزانِ جان توانست خود را سر پا نگه دارد. این دوره هم به پایان آمد. سالهایِ عاریت گرفته از سگ را شروع نمود:

کودکانی در اطرافِ خود دید. مانند سگ به پاسبانی از آنها پرداخت. در گرما و در سرما بیدار ماند تا فرزندانش آسوده سر بر بالینِ خواب بگذارند. رنگِ شادی را تنها در سیمایِ فرزندانِ خود جستجو کرد، اما سویِ اندکِ چشمانش، آن شادیِ ناچیز را هم از او دریغ ورزید. پانزده سالِ سگی نیز به پایان رسید.

سرانجام سالهایِ امانت گرفته از میمون را آغاز کرد. چیزی برایِ خویش نمانده بود. پس ناچار از خانه‌یِ این پسر به خانه‌یِ آن دختر می رفت تا مانند میمون نوه هایش را به خنداند.

پس در هفتادوپنج سالگی دیگرکاری برای انجام دادن نیافت: تنها شد، تنها:

ناچار سر به دشت و بیابان و کوه نهاد. پهنایِ دشت را بسوی کوهستان پیمود. در اندامِ درمانده‌اش، نیرویی جز توانِ شکوهمندِ اراده نیافت. بر اراده‌اش چنگ زد تا او انسان- را به سنگ‌هایِ سختِ چکاد کوه بکشاند. در بلندای کوه، بر سر سنگی نشست و به زمان، به طبیعت و به خویشتن اندیشید. چشم گشود تا شاید ردپایی از خویش در گستره‌یِ هستی بیابد. همه جا گلهای‌حسرت را دید. آنگاه سر بر سنگی نهاد و خاطره‌اش در خاطر سنگ‌هایِ سرد برای همیشه خاموش شد.

مقاله‌نویسی، مقاله، انسان دیار من، باقری حمیدی، عبداله باقری حمیدی

انسان دیار من

در یونانِ باستان جاده‌ها و گذرگاه‌ها را نامگذاری نمی‌کردند. آن‌ها ستون‌هایِ بلندی در مسیرهای همیشگیِ‌انسان‌ها می‌کاشتند، بالایِ آن ستون‌ها تخته‌یِ جهت‌داری را نصب می‌کردند و رویِ آن تخته نام اندیشمند یا آکادمیِ شناخته‌شده‌‌ای را می‌نوشتند تا راه‌ها با نام اندیشمندان و مکان‌هایِ یادگیری شناخته شود. از ایرانِ‌ پریشان پیش از آمدن عرب‌های مسلمان در سال 647 میلادی نشانه‌ای باقی‌نمانده است. با آمدن عرب‌های مسلمان به ایران نوشتن نیز آغاز شد. سال‌ها بعد، نام انسان‌هایی در پهندشت ایران گسترده شد و شهرها با آن نام‌ها شناخته شدند. خراسان با نام فردوسی، همدان با نام سینا، مازندران با نام مازیار، شیراز با نام سعدی و حافظ، سیستان با نام رستمِ حماسه، آذربایجان با نام بابک سنگینی بیشتری یافت. این رسمِ سالخورده امروز نیز در گستره‌ی محدود همچنان پایدار است. آذربایجان را نام شهریار، خراسان را اخوان‌ثالث و محموددولت‌آبادی، کردستان را علی‌اشرف ‌درویشیان، اصفهان را گلشیری، گیلان را م.الف.به‌آذین و هوشنگ ابتهاج، کاشان را سپهری و بوشهر را منوجهر آتشی بر زبان انسان‌‌های آشنا با ادبیات جاری می‌سازد. چنین قرارداد فرخنده‌ای را تعداد محدودی می‌شناسند، اما آن تعداد غیرمحدود انسان‌ها، شهرها و مکان‌ها را با چه نام‌هایی می‌شناسند؟

تعداد غیرمحدود انسان‌ها در بیابانی بی‌نشان رها شده‌اند. آن‌ها تنها کسبِ پول بیشتر را معیار نیکی می‌شناسند. آن‌ها با کاربرد کتاب‌های یکبار مصرف کنکور، به گزینه‌ها عادت کرده‌اند. جهان برای آن‌ها کلی یکپارچه و پیوسته به هم نیست. جهان مجموعه‌ای چهارگزینه‌ای است. همین انسان‌ها برای زندگی در شرایط بحرانی هم به شکل چهارگزینه‌ای آماده می‌شوند. آن‌ها توان اندیشیدن ندارند، زیرا اندیشیدن در شکل نوشته‌ای با ساختار کامل شکل می‌یابد. اندیشیدن تنها از راه نوشتن به‌وجود می‌آید. کسی که در مغز خویش ده‌ها تصویر را به چرخش در می‌آورد، سرگرم خیال‌سازی است. اگر انسانی فراز و فرودِ تصویرها را در مغز خویش به سخن تبدیل کند و سخن را سازمان دهد تا روی کاغذ نوشته شود، او فکر می‌کند. فکرکردن (نوشتن) از راه تمرین و تکرار تمرین تقویت می‌شود. کسی که می‌نویسد، می‌اندیشد. کسی‌که تنها به گزینه‌ی درست علامت می‌زند، مطلق‌گرا می‌شود. انسان چهارگزینه‌ای می‌تواند یکی از چهار گزینه را علامت بزند و سه گزینه‌یِ دیگر را غلط به پندارد. او به درستیِ مطلق یکی از گزینه‌ها عادت دارد. علامت‌زدن به یکی از گزینه‌ها معیار او در قبولی است. اندیشه هم در یک گزینه از میان چهار گزینه نمی‌گنجد. پس انسان‌عادت‌کرده‌به‌ حقیقت‌گزینه‌ها، اندیشه را نمی‌شناسد. مغز انسان تک‌گزینه‌ای توان دریافت اندیشه را هم ندارد.

اندیشه را انسان‌های محال اندیشی به وجود می‌آورند که جهان را کلی یکپارچه با ممکن‌هایِ بی‌پایان در نظر می‌گیرند. انسان‌هایِ محال‌اندیش مردانی چون افلاتون، ارسطو، سن اگوستین، فردوسی، شکسپیر، سعدی، حافظ، دکارت، مارکس، داروین، زولا، فروید، نیچه، بودلر، دیکنز، سوسور، الیوت، فاکنر، چامسکی و بسیاری دیگر سخنِ آشنایِ بشر را کاویده‌اند تا امکان گسترشِ سخن، و در نتیجه ساختِ اندیشه را فراهم سازند. این بزرگانِ اندیشه، در میانِ انسان‌هایِ عادت‌کرده به چندگزاره، خطرکرده‌اند تا نشان دهند برایِ سخنِ آدمی محدودیتی ممکن نیست. کسی که هستی را از میان چهار گزینه انتخاب می‌کند، نمی‌تواند به گستره‌یِ اندیشه‌هایِ آن محال‌اندیشان پی ببرد. او به ساده‌ترین شکل‌ها چنگ می‌زند.

انسانی که جهان را ساده می‌انگارد، انسانی به‌شدت تماشایی‌است. این انسان همه چیز را باور می‌کند، چون هر شنیده‌ای را تستی یک گزینه‌ای می‌پندارد. او با همین روش تست زدن وارد دانشگاه می‌شود و با همان روش چهارگزینه‌ای مدرکی هم می‌گیرد. چنین فرد ساده‌ای نمی‌تواند شکستن‌تابوها و قراردادهای سنتی را درک کند، پس چنان تلاش‌هایی را توطئه‌ای برای‌آشفتنِ جهان ساده‌یِ‌خویش می‌پندارد. انسان چندگزینه‌ای به‌تنهایی نمی‌تواند از حریم سادگیِ عادت‌های خویش دفاع کند، او به یکی از دو روش دست می‌زند. نخست، هرگونه سخن‌تازه‌ای را به قدرت‌داران گزارش می‌دهد تا آن‌ها مانع پریشیدن جهان ساده‌یِ چندگزینه‌ای او شوند. سپس به گروه ‌بزرگی از هم‌نوع‌های خود می‌پیوندد تا سنت‌شکنان را سرکوب‌کند. انسانی‌که به شنیدن چند گزاره‌ی ساده عادت‌کرده باشد، در برابر سخن تازه بسیار خطرناک می‌شود. دیار من از چنین انسان‌هایی تشکیل شده است.

انسان دیار غرب در دوران رنسانس (سده‌هایِ پانزده و شانزده میلادی) دگرگون شد. مغز انسان غربی در رنسانس از اسارت سخن‌مطلق رها شد و در گستردگی سخنان بی‌پایان به سیاحت پرداخت. انسان غربی یادگرفت که انسان مرکزهستی است و هرسخنی به سود انسان شایسته‌یِ شنیده‌شدن و عملی‌شدن است. این پندار از چندگانگی جایگاهِ راستی، انسان غربی را آزاد گذاشت تا گاهگاه تمام سنت‌هایِ اندیشگی خود را مورد تردید قرار دهد. تردید دکارت و شالوده‌شکنی ژاک‌دریدا بر پایه‌ی چنین پیشینه‌یِ فکری شکل‌گرفت. نیچه بر رو‌یِ چنین زمینه‌ای مرگ متافیزیک سنتی را اعلام نمود. میخائیل باختین سخن‌ نویسندگان در جامعه‌های مختلف را مطالعه‌کرد و نتیجه‌گرفت که در جامعه‌های استبدادی تنها یک صدا شنیده می‌شود. باختین چندصدایی بودن متن‌های داستایوسکی را آشکارکرد و مفهومِ دموکراسی در ادبیات را طرح نمود. در چنین فضایی می‌توان به گستردگی فکر و سخن و حقیقت اندیشید.

انسان دیار من، اما، نمی‌تواند مغز خود را از زنجیر سنت‌ها رها سازد. او به سخنان آماده عادت‌کرده‌است. به همین دلیل‌است که در دیار من «جملات‌قصار» و «سخنان‌کوتاه‌پندآموز» و«استفاده ازتک‌بیت‌شعر» دارای‌کاربرد فراوان است. این شکل‌های آماده‌یِ‌بیان نیازی به استدلال و ارزیابی خردمندانه ندارند. آن‌ها ثابت‌شده هستند و حقیقت موجود در‌آن‌ها مطلق، ازلی و ابدی است. بی‌دلیل نیست که دیگر در شرق فیلسوف پدید نمی‌آید. در شرق اندیشیدن تمام شده‌است. پس انسان‌شرقی نمی‌تواند ساختنِ‌ سخنانی تو را آغازکند. او به‌شنیدن یک صدا عادت دارد و صدا نیز از بلندگو شنیده می‌شود. انسان شرقی عاشق تکرار صدای بلندگوست. او درتکرار صدای بلندگو حقیقت‌وجودی خود را کشف می‌کند. بی‌دلیل نیست‌که در دیار من صدای بلندگو بیشتر از هر صدایی شنیده می‌شود. بلندگو حقیقت را بیان می‌کند. حقیقت هم پدیده‌ای مطلق و موجود است. نیازی به ساختن حقیقت‌های نوین در جهانی‌نو نیست. انسان شرقی هرگزدرک‌ نمی‌کند که حقیقت مفهومی‌است که در سخن آدمی پدید می‌آید. ما در چنین جهان تنگی رنج می‌بریم.

تغییرات اقلیمی، باران، برف، باقری حمیدی، مقاله‌نویسی

... دیگر برف نمی‌بارد

روزگاری نه چندان دور، با فرارسیدن پاییز، چند روزی سپید باد در می‌گرفت: طبیعت را به هم می‌زد و سرانجام ابرهای تیره پشته‌پشته در آسمان پدیدار می‌شدند و بارش باران‌های سرد آغاز می‌شد. باران تیرگی زمین را می‌شست، برگ‌های گیاهان و درختان را برخاک می‌نشاند و زمین و آسمان پاک را برای بارش برف آماده می‌کرد. بارش برف از چهل‌وپنج پاییز آغاز می‌شد. پوشش برف از بلندای کوه‌ها شروع می‌شد و آرام آرام به سوی دشت کشیده‌ می‌شد. آبان به پایان نرسیده مناطق کوهستانی زمین زیر پوششی از برف پنهان می‌شد. بادهای پاییزی هم شروع می‌شد. باد از باختر آرام آرام به سوی خاور می‌وزید و روز بروز شدت می‌گرفت. در روزهای پایانی پاییز باد شبانه‌روز می‌توفید و برف را از بلندی‌ها جاکن می‌کرد و بر دلِ دره‌ها انبار می‌کرد. زمین با برف هموار می‌شد و در پرتو گاه‌گاهِ خورشید درخششی سپید و خیره‌کننده می‌یافت. در آن سال‌ها، مردم در آبادی‌هایِ ریز و درشت زندگی دشوار خود را با شادی به پیش می‌بردند. در آن سال‌ها، نشانی از خانه‌های بلند، خیابان‌های باریک، آمد و شد سراسیمه‌یِ ماشین‌ها در میان انسان‌ها نبود. در آن سال‌ها و در زندگیِ انسان‌ها، مردان و زنان بیشتر از ماشین‌ها به چشم می‌آمدند. در آن سال‌ها، انسان‌ها از سرمای گزنده‌یِ زمستان و از نهیب یخبادها به کلبه‌های گِلی خود پناه می‌بردند، با مردان و زنان خانواده‌ و تبار ِ خویش یکجا گِرد می‌آمدند و زندگی را با سخنان پرامید خویش رنگی می‌ساختند. با سپری شدن روزهای سرد زمستان، انسان‌ها به سردی هوا عادت می‌کردند و سرما تسلیم پایداری انسان می‌شد. آنگاه مردان و زنان در دشت‌های ِ برف‌پوش پدیدار می‌شدند و به هوای شکار یا شادی به گشت‌زنی می‌پرداختند. یقین نیز داشتند که هراس از سرما در هم شکسته و خورشید زندگی‌بخش با قدرت زمین را بیدار خواهد کرد.

دگرگونی در سرزمین ما بسیار ناگهانی پدیدار شد. در گذرگاه پنجاه سال، از 1350 تا 1400، آبادی‌ها به شهر تبدیل شد، گروه‌های انسانیِ دامدار و دهقان هویتِ خود را گم کردند و ناگزیر در اداره‌های دولتی همچون میلیون‌ها فرد دیگر به سرگردانی روز گذراندند. تولید از بین رفت و افراد کارمند در اتاق‌های اداره‌ها چشم به ساعت دوختند تا نیمروز از اداره به خانه‌هایشان بروند. خانه‌ها نیز کوچک شد، روی هم انبار گشت و فرد انسانی پیوندش با خاک به تمامی‌ گسست. فصل‌های گرم و سرد رنگ باختند و برای فرد کارمند شکافی شگرف در درک از هستی انسان پدید آمد. گروه‌های انسانی نیز از هم پاشیدند و هر انسان به تک‌فردی تبدیل شد که به زحمت توانست بار سنگین زندگی را به پیش کشاند. روزها یکسان شد و هر روز تکرار روزهای دیگر گشت. بدین سان زندگی زیبایی و معنای خود را از دست داد.

در روزگار معناباختگیِ زندگی، در ایران نفت استخراج و فروخته شد و وسایل رفاه از کشورهای تولید کننده به سرزمین ما سرازیر شد. افراد به خرید و مصرف ابزاری پرداختند که با ماهیتِ آنها بیگانه بود. داشتن ابزار زندگی مدرن آرام آرام به یک سیستم ارزشی تبدیل شد. هر کس وسایل رفاه بیشتری داشت، در بالایِ پایگان ارزشی جای گرفت. کسانی که در بازار درندگیِ انسانی سهم کمتری بدست آورند، پَست انگاشته شدند. هویت انسانی افراد آرام آرام در هم شکست.

دگرگونی در سرزمین ما به اراده، خواست و تلاش مردم هیچگاه پدیدار نشد. کسانی از انگلستان، روسیه، امریکا سرگذشت مردم کشور ما را به اراده‌یِ خویش نوشتند. از آغاز سده‌ی نوزدهم میلادی (دوران قاجار) روحانیون شیعه تلاش کردند سرنوشت مردم را بدست گیرند و در سال 1357 به پیروزی بزرگ رسیدند. در این گستردگیِ دگرگونی‌ها، هیچ کس در میان میلیون‌ها نفر جایگاه خود را نشناخت و تسلیم اراده‌یِ سیستمی شد که بدور از درک مردم بر سرزمین حاکم شده بود.

دگرگونی‌ها در این کشور هیچگاه از میانِ مردم آغاز نشد. رنگ‌برنگ شدن زندگی اجتماعی همواره از طرف گروه حاکم شروع شد و بر مردم تحمیل گشت. مردم بی‌اراده هر سخن گروه حاکم را پذیرفتند. مردم ورود سربازهای روسیه در جنگ جهانی اول به ایران را اغلب تماشا کردند و سپس به سرعت حضور آنها را عادی پنداشتند. در سال 1320 دولتمردان انگلستان، امریکا و شوروی رضاشاه را از ایران بیرون راندند و پسرِ نادان و ترسویش را به عنوان پادشاه بر تخت پادشاهی ایران نشاندند. کشمکش انگلستان، روسیه و امریکا جهت رویدادها را تعیین کرد. از طرف مردم هیچ حرکتی پیدا نشد. در سال 1332 حکومت ایالات متحده‌یِ امریکا برای شکست دولت ملی دکتر مصدق کودتای نظامی راه انداخت. کودتا امریکایی پیروز شد و مردم از کودتا پشتیبانی کردند. وزیران دولت مصدق، نویسندگان، مترجمان و اعضای حزب توده ایران دستگیر شدند و مردمِ بی‌تفاوتِ ایران سخنی سالخورده را تکرار کردند: با دولت نمی‌توان در افتاد. مردمِ رعیتِ ایران به اراده‌یِ ایالات متحده‌یِ امریکا در سال 1342 از سیستم فئودالی رها شدند، اما در ذهن خویش همچنان رعیت‌هایی ماندند که گوش به فرمان ارباب داشتند. ارباب شکل عوض می‌کرد، اما همواره در بالای پایگان اجتماعی با نام‌های گوناگون نشسته ماند.

دوران مدرن و فرهنگ مدرنیسم در ایالات متحده‌ امریکا و اورپا شکل گرفت و سپس وارد سرزمین ایران شد. مردم مست نشاط مدرنیسم شدند و در مستی خویش تلاشی به درک دگرگونی و بازسازی شهرهای مدرن نکردند. شهرها مناسب زندگی مدرن نبود. خوردن بسیار زیاد شد و دفع نیز زیادتر گردید. واردکنندگان مدرنیسم به این سرزمین، کاری برای ایجاد خیابان‌های بزرگ، پارک‌های گسترده، سیستم فاضلاب و نهادهای بسیار زیاد شهری نکردند. آلودگی به طبیعت گسترده شد و دشواری چهره‌یِ وحشتناک خویش را نشان داد. کسی ژرفای فاجعه را درک نکرد. آمد و شد ماشین‌ها در خیابان‌های باریک بیشتر شد و دود سنگینی بر سر شهر فرود آمد. دود چنان شدید شد که آسمانِ روزگاری آبی تیره شد و در روزهای فراوان سال آسمان آبی دیده نشد. آسمان سرزمین ما سخت تیره و آلوده شد. آسمان زمین گرم و تیره شده، اما اینجا آسمان تیره‌تر است.

ابرهای برآمده از مدیترانه با گردش بادها به سوی آسمان سرزمین ما آمدند، اما به دیواری از دود برخوردند. دیگر ابری در آسمان پدیدار نشد. دیگر در زمستان برفی نبارید. تنها تیرگی هوای دودگرفته در آسمان جان گرفت و جان بسیاری را گرفت. دیگر برف نمی‌بارد.

پاییزِ سال 1401 نیز به پایان می‌رسد. اعتراض بخش دانش‌اموخته و باسواد مردم ایران در سومین ماه همچنان به پیش می‌رود. روحانیون شیعه حاکم بر ایران و نهادهایِ وابسته به حکومت آنها، گامی عقب‌نشینی نمی‌کند و بتازگی سرکوب را شدیدتر کرده است. سرگرمی حکومت روحانیون شیعه با سرکوب جنبشِ انقلابی مردم سبب شده رسیدگی به محیط زیست را بکلی فراموش کند. زمین همچنان دود گرفته و تیره در حسرت باران و برف عبوس دیده می‌شود. خاکِ زمین، نمای ساختمان‌ها، کفِ خیابان‌ها و شاخه‌های درختان اندک کنار خیابان‌ها و پارک‌های ناچیز سیاه دیده‌ می‌شود. انسان زندگی را بدست خویش سیاه کرده‌است. انسان طبیعت زیبا را نابود کرده‌، رودخانه‌ها و دریاچه‌ها را خشکانده‌ و فکری هم برای بازسازی زندگی از ذهن ساده‌یِ انسان امروز نمی‌گذرد. همه چشم براه دارند تا کسی، گروهی، کشوری بیاید و دشواری‌های کشور را به آسایش تبدیل کند. دیگر برفی نمی‌بارد. زمستان را نیز بدون برف نمی‌توان در گمان آورد. کاری ساخته نیست، دیگر برفی نمی‌بارد.

دکتر ساعدی، غلامحسین ساعدی، نقد ادبی، باقری حمیدی

غلامحسین ساعدی (24 دی 1314 - دوم آذر 1364)

هر سال، آذر ماه، با یاد و نام «غلامحسین ساعدی» شکوهمند می‌شود. دکتر ساعدی نویسنده‌یِ یگانه‌یِ ادبیات در تاریخ ادبیات ایران است. ساعدی پزشک بود. این دکتر متعهد در روستاها و شهرهای اسکو، آذرشهر، ایلخچی، خدافرین و خیاو در آذربایجان به معالجه‌یِ بیماران می‌پرداخت. در تهران نیز، مطب «دلگشای» ساعدی را بسیاری از فرهیختگان در دهه‌یِ پنجاه خورشیدی نیک بیاد می‌آورند. ساعدی همزمان با کار پزشکی، نویسنده‌یِ پرکار و بسیار برجسته‌ای بود. در دنیای نویسندگی، غلامحسین ساعدی بزرگترین نمایشنامه‌نویس ایران، یکی از بزرگترین رمان‌نویسان ایران، یکی از بهترین نویسندگان داستان کوتاه در ایران، بزرگترین نویسنده‌یِ تک‌نگاری (مونوگرافی) همراه با آل احمد، یکی از نقدنویسان و یکی از بزرگترین نویسندگان نامه‌های عاشقانه در تاریخ ناشناخته و آشفته‌یِ ایران است. گردآمدن این همه ویژگی و کارهای بزرگ در کارنامه‌یِ یک انسان به معجزه می‌ماند.

ساعدی بر این باور بود که دگرنمایی (allegory) بهترین روش نمایاندن جایگاه تاریخی و شرایط فکری مردم یک کشور است. ساعدی بدرستی دهقانانِ بی‌زمین و کارمندانِ بی‌چاره را روشی دگرنمایانه (allegorical) برای توصیف مردم ایران انتخاب کرده بود. ساعدی دریافته بود که پایداری بسیار طولانی شکل سنتی ارباب- رعیتی از آغاز زندگی در روی زمین تا انقلاب مشروطیت، مردم ایران‌زمین را به گروهیِ تسلیم‌شده در برابر قدرت، ترسیده از دگرگونی و خرافه‌پرست تبدیل کرده است. ساعدی تلاش بی‌پایان داشت تا مردم را نسبت به این جایگاه شرمبارشان آگاه کند. ساعدی مانند هر هنرمند بزرگی هیچگاه برای مردم نسخه‌یِ عمل انقلابی ننوشت، هرچند برای تندرستی بسیاری از بیماران نسخه نوشت.

غلامحسین ساعدی در بسیاری از داستان‌ها و نمایشنامه‌هایش زندگی مردمی فقیر را توصیف کرده است که در آستانه‌یِ مرگ ایستاده‌اند و برای گریز از مرگ تنها دو راه بدفرجام می‌شناسند: خرافه و دیوانگی. پیرنگ بسیاری از داستان‌های ساعدی در زمینه‌یِ روستا و در میان دهقانان فقیر شکل می‌گیرد. شخصیت‌های داستان‌های ساعدی اغلب گرفتار فقر وحشتناک هستند. در «عزاداران بَیَل» ساعدی مردمی را توصیف کرده است که در سکونِ زندگی فقیرانه گرفتار آمده‌اند و در سرشان فکری ایجاد نمی‌شود که راه گریزی برایشان بیابد. مردم بیچاره توسل به زیارتگاه و درختان نذری را تنها راه «برونرفت» از دشواری می‌شناسند و چون درمی‌یابند هیچ کاری از خرافه ساخته نیست پس دیوانه می‌گردند. در داستان‌های ساعدی گاهی شخصیت‌ها تا حد حیوانات پیرامونشان مسخ می‌شوند و قدرت درک موقعیت‌شان تفاوتی با حیوانات ندارد. ساعدی در داستانِ «گاو» شخصیت اصلی را به باور «گاوشدگی» ناگزیر می‌کند و شخصیت‌های دیگر را چنان بیچاره ‌می‌نمایاند که کاری غیر از دور کردن «مرد گاوشده» نمی‌توانند انجام دهند. در داستان‌های «گور و گهواره» ساعدی شخصیت‌های داستان‌ها را به تلاشهای بیهوده‌یِ بیولوژیکی ناگزیر کرده و سرانجامشان را به سرسپردگی به مرکز قدرت پیوند می‌دهد.

اغلب داستان‌های ساعدی توصیف وضع مردم ایران زمین است. داستان‌کوتاه «گدا» از دید زیبایی‌شناسی بسیار هنرمندانه نوشته شده است و از نظر موضوع وضع غمبار مردم و خانواده‌های ایرانی را آشکار می‌کند. در تعداد اندکی از نمایشنامه‌ها (مجموعه‌یِ «ما نمی‌شنویم») و چند داستان کوتاه ساعدی به روشی غیر مستقیم راهکار نشان می‌دهد. هرآذر ماه غلامحسین ساعدی دست از گور بدر می‌آورد و ورق‌های بسیار کتابهایش را بدست بادهای آذربایجان می‌سپارد تا شایدکسی خیالش را با خواندن آثار ادبی او آرام کند.