... دیگر برف نمی‌بارد

روزگاری نه چندان دور، با فرارسیدن پاییز، چند روزی سپید باد در می‌گرفت: طبیعت را به هم می‌زد و سرانجام ابرهای تیره پشته‌پشته در آسمان پدیدار می‌شدند و بارش باران‌های سرد آغاز می‌شد. باران تیرگی زمین را می‌شست، برگ‌های گیاهان و درختان را برخاک می‌نشاند و زمین و آسمان پاک را برای بارش برف آماده می‌کرد. بارش برف از چهل‌وپنج پاییز آغاز می‌شد. پوشش برف از بلندای کوه‌ها شروع می‌شد و آرام آرام به سوی دشت کشیده‌ می‌شد. آبان به پایان نرسیده مناطق کوهستانی زمین زیر پوششی از برف پنهان می‌شد. بادهای پاییزی هم شروع می‌شد. باد از باختر آرام آرام به سوی خاور می‌وزید و روز بروز شدت می‌گرفت. در روزهای پایانی پاییز باد شبانه‌روز می‌توفید و برف را از بلندی‌ها جاکن می‌کرد و بر دلِ دره‌ها انبار می‌کرد. زمین با برف هموار می‌شد و در پرتو گاه‌گاهِ خورشید درخششی سپید و خیره‌کننده می‌یافت. در آن سال‌ها، مردم در آبادی‌هایِ ریز و درشت زندگی دشوار خود را با شادی به پیش می‌بردند. در آن سال‌ها، نشانی از خانه‌های بلند، خیابان‌های باریک، آمد و شد سراسیمه‌یِ ماشین‌ها در میان انسان‌ها نبود. در آن سال‌ها و در زندگیِ انسان‌ها، مردان و زنان بیشتر از ماشین‌ها به چشم می‌آمدند. در آن سال‌ها، انسان‌ها از سرمای گزنده‌یِ زمستان و از نهیب یخبادها به کلبه‌های گِلی خود پناه می‌بردند، با مردان و زنان خانواده‌ و تبار ِ خویش یکجا گِرد می‌آمدند و زندگی را با سخنان پرامید خویش رنگی می‌ساختند. با سپری شدن روزهای سرد زمستان، انسان‌ها به سردی هوا عادت می‌کردند و سرما تسلیم پایداری انسان می‌شد. آنگاه مردان و زنان در دشت‌های ِ برف‌پوش پدیدار می‌شدند و به هوای شکار یا شادی به گشت‌زنی می‌پرداختند. یقین نیز داشتند که هراس از سرما در هم شکسته و خورشید زندگی‌بخش با قدرت زمین را بیدار خواهد کرد.

دگرگونی در سرزمین ما بسیار ناگهانی پدیدار شد. در گذرگاه پنجاه سال، از 1350 تا 1400، آبادی‌ها به شهر تبدیل شد، گروه‌های انسانیِ دامدار و دهقان هویتِ خود را گم کردند و ناگزیر در اداره‌های دولتی همچون میلیون‌ها فرد دیگر به سرگردانی روز گذراندند. تولید از بین رفت و افراد کارمند در اتاق‌های اداره‌ها چشم به ساعت دوختند تا نیمروز از اداره به خانه‌هایشان بروند. خانه‌ها نیز کوچک شد، روی هم انبار گشت و فرد انسانی پیوندش با خاک به تمامی‌ گسست. فصل‌های گرم و سرد رنگ باختند و برای فرد کارمند شکافی شگرف در درک از هستی انسان پدید آمد. گروه‌های انسانی نیز از هم پاشیدند و هر انسان به تک‌فردی تبدیل شد که به زحمت توانست بار سنگین زندگی را به پیش کشاند. روزها یکسان شد و هر روز تکرار روزهای دیگر گشت. بدین سان زندگی زیبایی و معنای خود را از دست داد.

در روزگار معناباختگیِ زندگی، در ایران نفت استخراج و فروخته شد و وسایل رفاه از کشورهای تولید کننده به سرزمین ما سرازیر شد. افراد به خرید و مصرف ابزاری پرداختند که با ماهیتِ آنها بیگانه بود. داشتن ابزار زندگی مدرن آرام آرام به یک سیستم ارزشی تبدیل شد. هر کس وسایل رفاه بیشتری داشت، در بالایِ پایگان ارزشی جای گرفت. کسانی که در بازار درندگیِ انسانی سهم کمتری بدست آورند، پَست انگاشته شدند. هویت انسانی افراد آرام آرام در هم شکست.

دگرگونی در سرزمین ما به اراده، خواست و تلاش مردم هیچگاه پدیدار نشد. کسانی از انگلستان، روسیه، امریکا سرگذشت مردم کشور ما را به اراده‌یِ خویش نوشتند. از آغاز سده‌ی نوزدهم میلادی (دوران قاجار) روحانیون شیعه تلاش کردند سرنوشت مردم را بدست گیرند و در سال 1357 به پیروزی بزرگ رسیدند. در این گستردگیِ دگرگونی‌ها، هیچ کس در میان میلیون‌ها نفر جایگاه خود را نشناخت و تسلیم اراده‌یِ سیستمی شد که بدور از درک مردم بر سرزمین حاکم شده بود.

دگرگونی‌ها در این کشور هیچگاه از میانِ مردم آغاز نشد. رنگ‌برنگ شدن زندگی اجتماعی همواره از طرف گروه حاکم شروع شد و بر مردم تحمیل گشت. مردم بی‌اراده هر سخن گروه حاکم را پذیرفتند. مردم ورود سربازهای روسیه در جنگ جهانی اول به ایران را اغلب تماشا کردند و سپس به سرعت حضور آنها را عادی پنداشتند. در سال 1320 دولتمردان انگلستان، امریکا و شوروی رضاشاه را از ایران بیرون راندند و پسرِ نادان و ترسویش را به عنوان پادشاه بر تخت پادشاهی ایران نشاندند. کشمکش انگلستان، روسیه و امریکا جهت رویدادها را تعیین کرد. از طرف مردم هیچ حرکتی پیدا نشد. در سال 1332 حکومت ایالات متحده‌یِ امریکا برای شکست دولت ملی دکتر مصدق کودتای نظامی راه انداخت. کودتا امریکایی پیروز شد و مردم از کودتا پشتیبانی کردند. وزیران دولت مصدق، نویسندگان، مترجمان و اعضای حزب توده ایران دستگیر شدند و مردمِ بی‌تفاوتِ ایران سخنی سالخورده را تکرار کردند: با دولت نمی‌توان در افتاد. مردمِ رعیتِ ایران به اراده‌یِ ایالات متحده‌یِ امریکا در سال 1342 از سیستم فئودالی رها شدند، اما در ذهن خویش همچنان رعیت‌هایی ماندند که گوش به فرمان ارباب داشتند. ارباب شکل عوض می‌کرد، اما همواره در بالای پایگان اجتماعی با نام‌های گوناگون نشسته ماند.

دوران مدرن و فرهنگ مدرنیسم در ایالات متحده‌ امریکا و اورپا شکل گرفت و سپس وارد سرزمین ایران شد. مردم مست نشاط مدرنیسم شدند و در مستی خویش تلاشی به درک دگرگونی و بازسازی شهرهای مدرن نکردند. شهرها مناسب زندگی مدرن نبود. خوردن بسیار زیاد شد و دفع نیز زیادتر گردید. واردکنندگان مدرنیسم به این سرزمین، کاری برای ایجاد خیابان‌های بزرگ، پارک‌های گسترده، سیستم فاضلاب و نهادهای بسیار زیاد شهری نکردند. آلودگی به طبیعت گسترده شد و دشواری چهره‌یِ وحشتناک خویش را نشان داد. کسی ژرفای فاجعه را درک نکرد. آمد و شد ماشین‌ها در خیابان‌های باریک بیشتر شد و دود سنگینی بر سر شهر فرود آمد. دود چنان شدید شد که آسمانِ روزگاری آبی تیره شد و در روزهای فراوان سال آسمان آبی دیده نشد. آسمان سرزمین ما سخت تیره و آلوده شد. آسمان زمین گرم و تیره شده، اما اینجا آسمان تیره‌تر است.

ابرهای برآمده از مدیترانه با گردش بادها به سوی آسمان سرزمین ما آمدند، اما به دیواری از دود برخوردند. دیگر ابری در آسمان پدیدار نشد. دیگر در زمستان برفی نبارید. تنها تیرگی هوای دودگرفته در آسمان جان گرفت و جان بسیاری را گرفت. دیگر برف نمی‌بارد.

پاییزِ سال 1401 نیز به پایان می‌رسد. اعتراض بخش دانش‌اموخته و باسواد مردم ایران در سومین ماه همچنان به پیش می‌رود. روحانیون شیعه حاکم بر ایران و نهادهایِ وابسته به حکومت آنها، گامی عقب‌نشینی نمی‌کند و بتازگی سرکوب را شدیدتر کرده است. سرگرمی حکومت روحانیون شیعه با سرکوب جنبشِ انقلابی مردم سبب شده رسیدگی به محیط زیست را بکلی فراموش کند. زمین همچنان دود گرفته و تیره در حسرت باران و برف عبوس دیده می‌شود. خاکِ زمین، نمای ساختمان‌ها، کفِ خیابان‌ها و شاخه‌های درختان اندک کنار خیابان‌ها و پارک‌های ناچیز سیاه دیده‌ می‌شود. انسان زندگی را بدست خویش سیاه کرده‌است. انسان طبیعت زیبا را نابود کرده‌، رودخانه‌ها و دریاچه‌ها را خشکانده‌ و فکری هم برای بازسازی زندگی از ذهن ساده‌یِ انسان امروز نمی‌گذرد. همه چشم براه دارند تا کسی، گروهی، کشوری بیاید و دشواری‌های کشور را به آسایش تبدیل کند. دیگر برفی نمی‌بارد. زمستان را نیز بدون برف نمی‌توان در گمان آورد. کاری ساخته نیست، دیگر برفی نمی‌بارد.